تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & punishment-ep17
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
سه شنبه 9 آبان 1391 :: نویسنده : sayna
سیلام دوستان گران قدر

مثل آدم سلام کردم دیه اون چوب و ماهیتابه رو بیارید پایین

بوبخشید این مدت نتم قطع بود واسه این نیومدم

راستی بچه ها چون تو ایام مدرسه خیلی کار دارم از الان باید داستا بعدیم و بتایپم ولی خیلی فکر دارم

ازتون میخوام شما داستان بعد و انتخاب کنید اینا تزای کلین هر کدوم که به نظرتون جالب تر اومد عددش و توی نظرات بگین

تا پارت آخر هم وقت دارین...خب بریم تزا

1-دختری  که برای کار توی یه کمپانی به عنوان آهنگساز استخدام میشه با گروه دابل آشنا میشه و بعد از یه مدت عاشق یکی از اعضا میشه اما دست روزگار باعث میشه این عشق ناکام بمونه چون...

2-دنیا ایرانی یه دختر ایرانی تباره که توی یه کمپانی فیلم سازی بعد از سالها استخدام میشه و پس از مدتی با یکی از اعضای دابل که دختر باز قهاریه آشنا میشه و عاشقش میشه اما بعد از مدتی متوجه میشه که جنایتی پشت پردست...

3-دابل اس یک گروه کارآگاهه که تا به حال همه ی پرونده های جنایی رو حل کردن اما روزی دختری انگلیسی تبار پرونده ای رو براشون مطرح میکنه که مربوط به 18 سال پیش میشه و بیشتر حاضرین در اون پرونده زنده نیستن این پرونده ایه که دابل در حل کردنش دچار مشکلات زیادی میشه

4-اعضای دابل با کمک گروهی به اسم Hot Girls به هنر مندای معروفی تبدیل میشن ولی در یک میتینگ اون گروه و تکذیب میکنند...به خاطر این تکذیب گروه Hot Girls  از هم میپاشه و چند سال بعد دابل سعی مینه اونا رو دوباره معروف کنه غافل از اینکه...

خب بچه ها منتظر نظرات و رایتون هستم

برین ادامه که داستان منتظرتونه
از آتیش گرفتن سعید و در کنار نگار بودن نهایت لذت و برد تا اینکه...
گار ازش جداشد و با ذوق گفت:
-:راستی یونگی حدس بزن سعید تو هواپیما چی گفت؟
-:واالله از خنده هاتون که پیدا بود صادرات دل و قلوه داشتین ... ولی نمیدونم به کجا صادر میکردین
-:مسخره...حالا یه بار خندیدما
-:اصلا تو مگه خودت شوهر نداری که با یکی دیگه میخندی؟
-:شوهرم اگر غیرت داشت نمیذاشت یکی دیگه کنارم بشینه
-:به به چشمم نور افکن حاضر جوابم که شدی از شوق دیدن سعیده یا خسته شدن از من؟
-:اگه قصدت حرصی کردنه منه باید بگم موفق شدی همین جا تمومش کن
-:آخ ای کاش یکی بود میدید تو کم آوردی نه من
-:پررو اصلا دیگه نمیگم
-:تو رو جون یونگی بگو... خواهش میکنم...خیلی مشتاقم
-:جدی میگی؟
-:معلومه که نه...
-:لوس ...باهات قهرم

بعد از این حرف نگار روش و از یونگ سنگ برگردوند و دست به سینه پشت بهش وایستاد و یونگی تیریپ خر کردن گرفت و از پشت بغلش کرد و سرش و به سمت گوش نگار برد و دم گوشش گفت:
-:خانوم ...قهر میکنی نمیگی همه دنیا هم باهام قهر میکنه؟...من قلبم باطری ایه ها پس میفتم بی یونگ سنگ میشی اون وقت کی حرصت بده؟
-:آخه هی چرت و پرت میگی اعصابم و میریزی بهم
-:ببخشید دیگه نمیریزم بهم بگو دیگه

نگار به سمت یونگ سنگ برگشت و گفت:
-:مهدی و سعید تو یه شرکت کار میکنن دیگه... سعید ازم دعوت کرد به عنوان طراح لباس اونجا کار کنم

-:همین یه قلم و کم داشتم ... از صبح تا شب پیشش باشی...صد سال سیاه

-:یونگ سنگ تورو خدا میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم؟

-:نگار 2 ماه بیشتر به اتمام ازدواج قراردادیمون نمونده وقتی واقعا با هم ازدواج کردیم کار کن من که مشکلی ندارم

-:قول میدی؟

-:قول میدم

 

2 هفته بعد سئول

یونگ سنگ:ببخشید لازم بود این سعید هم با ما بیاد؟

هیونگ:به من ربطی نداره این کیو مهمون نوازیش عود کرد

کیو:بابا خجالت بکشین این همه تو کشورش زحمت کشید تازه اگه من دعوت نمیکردم هم میومد چون هفته دیگه با مهدی یه شو دارن

هیون:حالا که اومد بیخیال

یونگ سنگ:بالاخره از دست این سعید دیوونه میشم

همون موقع اتاق آهو

آهو(پشت تلفن):چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟...این امکان نداره

-:...

-:آخه چه اتفاقی افتاد؟

-:...

-:بسیار خب... ممنون که خبر دادین

بعد از قطع کردن تلفن در حالی که گریه میکرد و سعی میکرد صداش بیرون نره با خودش کلنجار میرفت

-:یعنی باید به بچه ها بگم؟...نه همینجوریشم کلی مشکل دارن ...تنها راهش اینه که...

تو پذیرایی

جونگی:جمع کنین بند و بساط و که باید بریم کمپانی

مهدی:میشه منم باهاتون بیام؟

هیون:کجا بیای؟...مگه شهر هرته؟

مهدی:دوست دارم کمپانی پدر یونگ سنگ و ببینم

یونگی:مشکلی نداره میتونی بیای فقط سریع آماده شو

 

2 ساعت بعد از رفتن پسرا

رییییییییییییییییییییینگ...ریییییییییییییییییینگ

بهنوش:نگار گوشی رو بردار

نگار:آهو میشه زحمتش و بکشی؟

اهو:مگه مژگان مرده؟

مژگان:باران جونم کار خودته

باران:ای از دست شما ها...

به سمت تلفن رفت و جواب داد

-:بله؟

-:...

-:خودمم امرتون؟

-:چی؟؟؟...یعنی چه؟

-:...

-:میشه واضح تر بگید؟

-:...

-:بسیار خب ممنونم

نگار:کی بود؟

باران:هیچکی بیخیال

آهو:با هیچکی دو ساعت فک میزدی؟

-:گفتم بیخیال یعنی بیخیال

 

تو کمپانی

هیون:ما باید بریم جلسه بعد از جلسه میریم خونه تا اون موقع یه گشت تو شرکت بزن

مهدی:باشه

بعد از رفتن پسرا به اتاق جلسه مهدی شروع به راه رفتن تو راهروی شرکت میکنه و ناخواسته توجه سوها به سمتش جلب میشه

سوها:خانوم یون اون آقا کیه؟...به نظر کره ای نمیاد

یون:ایشون امروز با گزوه دابل اومدن منم نمیشناسمشون

سوها(با خودش):عجب جیگریه ... اگه بتونم مخش و بزنم عالی میشه

به سمت مهدی رفت و جوری که اتفاقی جلوه کنه تنه ی محکمی بهش زد

سوها:آخخخخخخخخ...

مهدی:معذرت میخوام خانوم ... منظوری نداشتم

سوها:نه تقصیر من بود...راستی شما کره ای نیستید درسته؟

-:نه...من ایرانیم

-:جدی؟...میتونم بپرسم اینجا چیکار میکنین؟

-:ببخشید خانوم ولی فکر نکنم به کسی مربوط باشه

-:چ...چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-:لازمه دوباره تکرار کنم؟

-:نه...نه بازم ببخشید

-:نه شما ببخشید اصلا ندیدمتون

-:خواهش میکنم

-:پس فعلا

سوها (با خودش):پس از اون گوشت تلخاست ... چیکار کنم خر شه؟... این با هیونگ و یونگی فرق داره نباید اشتباه کنم

همون موقع دابل از اتاق جلسه خارج شدن و بدون توجه به سوها با مهدی از شرکت خارج شدن و سوار ون شدن...تو راه ذهن کیو بد جوری مشغول بود...

-:دیگه باید کار و تموم کنم مهلتم داره تموم میشه

توی خونه

وقتی دابل به خونه رسیدن باران منتظر روی کاناپه نشسته بود ...هیونگ که نگران شده بود به سمتش رفت و گفت:

-:عشقم ... چیزی شده؟

باران بلند شد و روبروش ایستاد...به چشماش خیره شد و گفت:

-:هیونگ تو حقیقت و گفتی که هیچکس تو زندگیت وجود نداشته؟؟؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 02:49 ق.ظ
Usually I do not read article on blogs, but I wish to say that this
write-up very forced me to try and do so! Your writing taste has been surprised me.

Thank you, quite great post.
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:56 ب.ظ
I've been surfing on-line more than 3 hours today, but I never
discovered any attention-grabbing article like yours.
It is lovely value sufficient for me. In my view, if all webmasters
and bloggers made excellent content material as you did,
the internet might be much more useful than ever before.
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:08 ق.ظ
always i used to read smaller content that also clear
their motive, and that is also happening with this piece of writing which I am reading now.
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:14 ب.ظ
Hey! I know this is somewhat off topic but I was wondering which
blog platform are you using for this site? I'm getting tired of Wordpress because
I've had problems with hackers and I'm looking at alternatives
for another platform. I would be fantastic if you could point me in the direction of a good platform.
شنبه 14 مرداد 1396 08:58 ب.ظ
It's an amazing paragraph for all the online people; they will obtain benefit from it I am sure.
جمعه 6 مرداد 1396 11:06 ب.ظ
Hello there! Would you mind if I share your blog with my zynga group?
There's a lot of folks that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Cheers
چهارشنبه 23 فروردین 1396 11:38 ب.ظ
Hi Dear, are you in fact visiting this website daily, if so afterward you will without doubt obtain pleasant experience.
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:48 ق.ظ
I like what you guys tend to be up too. This type of clever work and exposure!
Keep up the excellent works guys I've incorporated you guys to my own blogroll.
جمعه 11 فروردین 1396 09:54 ق.ظ
After I originally commented I appear to have clicked
the -Notify me when new comments are added- checkbox and
from now on each time a comment is added I receive
four emails with the same comment. There has to be a means you can remove me from that service?
Thanks!
جمعه 1 دی 1391 01:54 ب.ظ
سلام گلی بیا این وب انتخاب اعضائه فقط عجله کن اول سنت و بگو بعد شمارت و واسه پریان بذار گلممم..فقطم جای یونگ سنگ و کیو جونگ خالیه هاااا
sayna سلام گلم اومدم ولی اسم پرنیا رو پیدا نکردم میشه خودت یونگی رو واسم رزرو کنی؟15 سالمه شمارمم یه جوری میدم
سه شنبه 28 آذر 1391 07:48 ب.ظ
میدونی چیه..میخوام مقابل دنیا وایستم...نمی زارم به همین راحتی توروازم بگیره...چون تو تنهاامید زندگیم هستی...هرچی میگم درکم نمی کنن...نمی فهمن من چی میگن..چون تابه حال خودشون تجربش نکردن.
sayna نه نمیدونم بگو
جان من؟...نگو این جوری تو و...
آروم بابا من همین جام نفس بکش شومل گلم
اوره اوره ولی چند روز پیش باهم اس بازی کردیم که
سه شنبه 28 آذر 1391 07:46 ب.ظ
هییییییییییی روزگار...دنیا مارو می بینی..دنیا چقد بده....منوبه تووابسته کرد..حالانمیدونم چیکار کنم...واقعا وقتی ادم عاشق میشه باید چیکار کنه..چشماشو رو همه چیز ببنده وبذاره دنیا هربلایی که خواست سرش بیاره...یانه...وایسته وباهاش بجنگه؟؟؟؟کیمیا من عاشق توام..اینو چطور به بقیه بفهمونم..که نمیتونم ازت بگذرم.





sayna چیکارش داری بدبخت و
نه نمیبینم تو میبینی؟
جان من ؟؟؟جدی؟؟؟
خاک به سرم نمردیم و یکی عاشق ما شد
گلم امید واهی نده باور میکنما
خب نمیفهمن بیخیال زیاد اسرار نکن
یکشنبه 19 آذر 1391 03:18 ب.ظ
دستتوبکن تو موهات ویه تارشوبگیرتو دستت...گرفتی؟؟حالااونی که تودستته.همونوبه صدتادنیا نمیدم.
sayna ای جانم بخخخخخخخخخخخخخخخخخخخل
بووووووووووووووووووووووووووووووووس
یکشنبه 19 آذر 1391 03:16 ب.ظ
این پاییینی من بودما...چرا اسمم نیومد.
sayna میهنه دیگه قاطی داره
یکشنبه 19 آذر 1391 03:14 ب.ظ
عاشقانه ترین نگاهم راروی قایقی از بادنشاندم وپارو زنان سوی تو فرستادم..وقتی به ساحل نگاه تورسید توچشمانت رابستی وقایقم..غرق شد.
sayna من غلط کردم بابا
یکشنبه 19 آذر 1391 03:12 ب.ظ
یهویی رفتی بی وفا...من بدون تو چطور این قلب لعنتی رو اروم کنم...روز وشب دیگه ندارم..عشق کجایی...دارم میمیرم.
sayna مادر اروم اینجام بابا
یکشنبه 19 آذر 1391 03:11 ب.ظ
کیمیای من کجایی تو...دارم دیوونه میشم..هیچ خبری ازت ندارم...کمیاااااا.
sayna میزنگم واگذار کردی شمارت و بده
شنبه 13 آبان 1391 07:42 ب.ظ
سیلام عزیییییییییییییزم . چه طوری ؟؟؟؟؟؟ بابت داستانتون خیلی ممنون .
اها داشت یادم میرفت من میگم داستان شماره 3 :D یعنی چی ؟؟؟؟؟؟ نمیشه که همش داستان رمانتیک و عشقولانه بخونیم ؟؟؟؟؟؟ خسته شدم دیگه ...... !!!!!
sayna سیلاممممممممممممممممممممم...من خوفم تو شه طوری؟
چه عجب میگفتی گاوی گوسفندی شتری چیزی قربونی میکردیم
اوره اوره ولی شماره 2 هم جناییه مادر
چهارشنبه 10 آبان 1391 10:20 ب.ظ
ideye 2&4 ghashang tar bod
sayna چشم عزیزم
چهارشنبه 10 آبان 1391 08:31 ب.ظ
یافت شد...هه هه هه
sayna اوره این میهن برادر دوباره احتمالا هنگیده بود ^-^
چهارشنبه 10 آبان 1391 08:31 ب.ظ
نظرمن کوش؟؟؟
sayna هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که جواب دادم زن داداشی
چهارشنبه 10 آبان 1391 08:27 ب.ظ
دومممممممممممممممم....سلام عشقم..خب من این جوری به داستانات رای میدم.
اول:داستان 1
دوم:داستان شماره 3
سوم:داستان شماره 4
این سه تا بر این اساس که گفتم تیزرهاش خوشمل بود.
ولی جالبه دابل کاراگاه بشه..خیلی با نمک میشه.
sayna باریییییییییییییییییییییییییییک...سیلام عسیسم...خب بفرمیو
1-چشم
2-چشم تر
3-بازم چشم تر
اوره منم دوستشون دارم
آره مخصوصا داداشت و داداشم
چهارشنبه 10 آبان 1391 04:41 ب.ظ
منظورم 2 بودش 3رو که گفتی ولی نامردی کردی 2رو نگفتی.....(گریه)
sayna 2 رو هم گفتم مادر همونه که بهار کلی ذوقید دیگه... همون خر تو خره
چهارشنبه 10 آبان 1391 04:40 ب.ظ
1111111111111111
خیلی گشنگ بودش مامانی....
ولی خیییییلیییییی خییییلیییی کم بودش یه جوری بود که انگار میخوای زود تمومش کنی اصلا چرا اون تیکه های تو ایرانو نزاشتی هاااان؟؟؟؟؟
تازشم مامانی جونی اون تز شماره 3 تو برام تعریف موکونییییییییییی؟؟؟؟؟؟
sayna بارییییییییییییییک
فدات شم دخمل گلم
نه بابا دیدم خیلی طولانی میشه برم سر اصل مطلب و آتش جانم هه هه
3 رو که گفتم مادر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music