تبلیغات
"SS501 TIME" - sweet reprisal-ep1
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
شنبه 14 مرداد 1391 :: نویسنده : toranj

سلاااااااااااااااااااااااااام ........

 

 

چه خبلا......خوش میگذرهههههه؟؟؟؟

 

بالاخره من با قسمت اول اومدم

 

 

داستانمو بدوستین هااااااااا باچهههههههههههه؟؟؟

 

اها اینم بوگویم ایده کلی داستانمو از روی یکی از رمانای مورد علاقم

 

برداشتم بعضی جاها مثه همن بعضی جاهاشونم فرق داره دیه......

 

خووووووو زیاد نمیحرفم بدووووووووین برین بخونین.......

sweet reprisal-ep1

در ماشین رو بست و گفت

-من الان واقعا نمیدونم چی باید بگم

میران با هیجان همیشگی خودش شروع کرد

-یعنی چی من الان نمیدونم چی باید بگم دیگه از این بهتر چی می خوای پسر یکی از معروفترین ادمای این کشور بهت پیشنهاد دوستی داده تو میگی نمیدونم؟؟؟هر کی به جای تو بود در جا قبول می کرد

با بی حوصلگی کیفشو رو شونش جابه جا کردو گفت

-میران سرم درد میکنه الان بیشتر از هر چیزی نیاز به خواب دارم

و بی توجه به اشتیاق اون برای ادامه بحث زیر لب خداحافظی گفت و به طرف در سیاه اهنی رفت.....میران زیر لب غر غری کرد و سوار ماشینش شد و در سیاهی شب گم شد می هو تا جایی که چشماش توان داشت مسیر رفتن اونو دنبال کرد و زیزلب کلمه دیونه رو نثارش کرد

صدای جیرجیرک هایی که توی باغ بین درختای سپیدار پیچیده بود به همراه خش خش برگ های زیر پاش حس خوبی بهش نمیداد نمی دونست چرا اما از یک ساعت پیش اضطراب عجیبی همه وجودشو فرا گرفته بود به نمای مشکلی ساختمون وسط باغ که بی شباهت به قصر نبود و توی اون تاریکی برق میزد نگاهی انداخت و بعد ازکشیدن نفسی عمیق به ارومی در شیشه ای رو باز کرد تمام ساختمون در سکوت و تاریکی فرو رفته بود وتنها روشنایی اباژور های پایه بلند کنار هال این خاموشی رو از بین میبرد همه چی عادی بود مثل همیشه نگاه دقیق تری به اطراف انداخت و به طرف پله ها رفت تا خودشو به اتاق برسونه و زیر لب به ارومی گفت

-دیدی شین می هو همه استرست الکی بود هیچ اتفاقی نیوفتاده مهمونی رو بیخودی به خودت زهر کردی در اتاقشو باز کرد و بدون اینکه چراغی روشن کنه یا لباساشو از تنش دربیاره روی تخت ولو شد و خیلی سریع به خواب عمیقی فرو رفت

****

اولین اشعه های خورشید که به صورتش خورد باعث شد از خواب بیدار بشه حوصله بلند شدن از جاشو نداشت با چشمای بسته در جاش غلطی زد که احساس کرد یه چیز پشمالو داره زیر پاش تکون می خوره با جیغ بلندی از جاپرید و عصبانی فریاد زد

-شین مین اه من تورور می کشم

با ترس و لرز جلو رفت و پتو رو با احتیاط کنار زد و در همون لحظه همستر زرد و بدترکیب خواهرش از اون زیر بیرون پرید و به سمت در اتاق رفت و خارج شد توی هیچ چیز به اندازه حشرات و حیوون ها نمی تونست اونو بترسونه با اینکه شاید کمتر از سه ساعت خوابیده بود اما کاملا خواب از سرش پریده بود نگاهی به لباسای مهمونی که دیشب باهاشون خوابیده بود انداخت و بعد هم توی ایینه ای که در اصل در اتاقش بود به خودش نگاه کرد تمام ارایشاش ریخته بود و زیر چشماش سیاه بود از قیافه خودش خنده اش گرفت و سریع به حموم پناه برد بعد از یه دوش کوتاه شلوارک جین کوتاه به همراه یه تی شرت ساده بلندی پوشید و برای خوردن صبحانه به طبقه پایین رفت هنوز پاشو روی اخرین پله نذاشته بود که صدای جیغش تمام باغ رو فرا گرفت در بهت و ناباوری به جسم بی جون و صورت کبود پدرش که خودش ور از سقف اویزون کرده بود خیره شده و توان انجام هیچ کاری رو نداشت شک وارد شده از این اتفاق اونقدر زیاد بود که حتی توان گریه رو هم ازش گرفته بود اما پس از چند دقیقه با دیدن مین اه که داشت از پله ها سراسیمه پایین میمود دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و با اخرین توانش شروع به گریه کرد مین اه با اینکه کوچکتر از می هو بود اما به راحتی و توی هر شرایطی می تونست خودشو کنترل کنه در حالی که بی صدا اشک می ریخت می هو رو از زمین بلند کرد و اونو به اشپزخونه برد و برای دلداری می گفت

-می هو سعی کن خودتو کنترل کنی .....با گریه های تو چیزی عوض نمیشه.....اون مرده مثل مادر.....این کارو نکن نمیخوام تو رو از دست بدم

و می هو به خاطر تنها عضو باقی مونده از خانوادش مجبور به سکوت شد اما هق هق های خفه اش هنوز ادامه داشت

مین اه لیوان ابی رو به دست خواهرش داد و  سریع به ساختمون کوچیکی که مخصوص کارگرا بود رفت و اونارو هم خبر کرد همچنین به پلیش واورژانس هم خبر داد اوضاع به هم ریخته ای بود صدای غار غار شوم کلاغ ها به می هو می فهموند که دلشوره هایی که از دیشب داشت بی دلیل نبوده 

****

یک ماه از مرگ پدرش می گذشت و اونا داشتن کم کم خودشونو با شرایط جدید هماهنگ می کردن بعد از مرگ پدرش هر روز سر وکله ی یه طلبکار جدید پیدا می شد و این درحالی بود که حساب پدرش کاملا خالی بود می هو مجبور شد ماشیناشون و همچنین ساختمون شرکت رو بفروشه تا بتونه طلب اونا رو بده اما برای طلبکار اصلی که شریک پدرش هم بود هنوز جوابی نداشتن تا اینکه یه روز می هو در تنهایی توی اتاق نشسته بود و داشت عکس های یادگاری که از زمان بچگی داشت نگاه میکرد بادیدن اونا لبخند تلخی روی لباش نشسته بود که چند ضربه به در زده شد

-بیا تو

مین اه مثل همیشه شاد و خندون وارد شد هر چند لبخندش مصنوعی بود و دوتاشون اینو خوب میدونستم اما به هر حال خوب ظاهر سازی کرده بود.....مین اه البوم عکس ها رو از دست خواهرش گرفت و کاغذی رو رو به روش گرفت و گفت

-ببین برات چی اوردم

می هو از کنجکاوی یه ابروشو بالا انداخت و کاغذ رو از دست خواهرش گرفت اما پس باز کردن کاغذ و دیدن خط پدرش اشک روی صورتش جاری شد محتوای نامه این بود

"می هو و مین اه عزیزم از اینکه مجبورم تنهاتون بزارم متاسفم و امید وارم

منو بخشید اما چاره ای ندارم شریکی  که بیشتراز چشمام بهش اعتماد داشتم

تمام اموالمو بالا کشید و حالا ادعای طلبکاری می کنه

من هیچ پولی توی حسابم ندارم واز تمام داراییم همون خونه باقی مونده

قبل از مرگم خونه ای تو لندن براتون خریدم تا بعد از من برین اونجا

و زندگی جدیدی رو شروع کنین وقتی رسیدین با شماره ای که براتون نوشتم تماس

بگیرید.....دوستمه اونجا بهتون کمک می کنه

بابا دوتاتون رو دوست داره و همیشه عاشقتونه خداحافظ عزیزهای من"

هر دو خواهر با چشمای خیس به هم خیره شده که یکی از کارگرها هراسان واردشد و در حالی که نفس نفس میزد گفت

-خانم شریک پدرتون......کیم.....حکم تخلیه خونه رو گرفته....

****

مسافران پرواز 89-337 به مقصد لندن لطفا جهت تحویل بارهای خود هر چه سریعتر اقدام کنید

هر دو خواهر به هم نگاهی کردن و هر کس با چمدون کوچیک خودش به سمت ایینده رفت ایینده نامفهوم و گنگی که معلوم نبود در اون چه چیز هایی انتظاشون رو میکشه.................

شه طور بود؟؟؟؟؟خوف بود؟؟؟خوشتون اووومد

مرسییییییییییییییییییییی که داستانو خوندین

تا قسمت بعد بااااااااااااای

اها راستی نظرم موخوام هاااااااااااااااااااا

 





نوع مطلب : sweet reprisal، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:59 ق.ظ
I'm truly enjoying the design and layout of your site.
It's a very easy on the eyes which makes it much more enjoyable for me to come here and visit more often. Did you hire out a developer to create
your theme? Great work!
شنبه 10 تیر 1396 12:53 ق.ظ
Spot on with this write-up, I really believe this
amazing site needs a lot more attention. I'll probably be
back again to read more, thanks for the advice!
جمعه 22 اردیبهشت 1396 07:05 ق.ظ
Hello, after reading this remarkable paragraph i am as well glad to
share my knowledge here with mates.
شنبه 19 فروردین 1396 06:49 ب.ظ
I do accept as true with all of the ideas you have offered on your
post. They're really convincing and will certainly work.
Nonetheless, the posts are too short for starters. May just you please
lengthen them a little from next time? Thanks
for the post.
یکشنبه 22 مرداد 1391 06:30 ب.ظ
بیچاره مین اه و مین هو
آجی خیییییییییلیییییییییییی خومشل بود و اینکه واقعا شرمندم که دیر نظر دادم
toranj مرسیییییییییییییی عزیزم.......
فدات شم اشکالی نداره....
جمعه 20 مرداد 1391 01:20 ب.ظ
ایشاالله بهش میرسی
toranj بهله بهله....میرسیم به هم....^^
جمعه 20 مرداد 1391 12:28 ب.ظ
باشه راستی یه نظر شما ها مگه خواهرای هم نیستین خوب همدیگرو ساپورت کنین دیگه بچم ساینا خودش نمیاد حالا شما برین داستانش و بخونین بچم دق نکنه حالا واقعا اینقدر یونگی رو دوست داره؟
toranj بهلههههه چشم مادر جان.......من وقت کنم سرمو بخارونم داستان ساینا رو هم میخونم..^-^
حتما دوسش داره دیههههه......منم جونگ مینو خیلی زیاد میدوستم....:))))
جمعه 20 مرداد 1391 10:40 ق.ظ
چرا پارت دوم و نمیزارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از ساینا یاد بگیرین با اینکه خودش نتونست ولی گفت یکی از دوستاش بزاره مردم از بس موندم خماری میخوام بدونم این کیم کدومه
هیون یا کیو یا هیونگ زود بزار دیه
toranj ارامش عزیزم...ارامش.....یه نفس عمیق بکش......
چشم....سعی میکنم امروز بزارمش....
یکشنبه 15 مرداد 1391 01:01 ب.ظ
خیلی ناناسو بود...!!!!!!!
toranj میسیییییییییییییی گلم....:))))
یکشنبه 15 مرداد 1391 08:04 ق.ظ
mercccccccc...........
toranj خوامش میشوددددددددد.......
یکشنبه 15 مرداد 1391 05:31 ق.ظ

toranj ممنون گلم.....:-*
شنبه 14 مرداد 1391 03:36 ب.ظ
سلامممممممممممممم مامانی تبریککککککک که بلا خره داستان گذاشتی
میسیییییی خوشمل بود
منتظر پارت بعدم زودی بیا
toranj سلامممممممممم دخمل گل خودم......
خوامش عزیزمم:))))
چشم .....زود میام
شنبه 14 مرداد 1391 11:26 ق.ظ
خیلی قشنگ بود آجی مشتاقانه منتظر پارت بعدم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
toranj میسی عزیزم.....به قشنگی مال تو که نمیشه.....
بووووووووووس:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music