تبلیغات
"SS501 TIME" - ONE STEP TO SMILE.....EP7
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
پنجشنبه 30 شهریور 1391 :: نویسنده : Bahar

دررررررررررررررووووووووووووووود...!!!!!

بنده دوباره آمدندی...!!!!!

بچه ها حالم خیلی بده.....مدرسم همین دیروز عوض شد.....!!!!

راستی دیروز واکسن زدم....!!!!!

دیگه چی....؟؟؟؟؟

آهان این پارت میفهمین یونگی کوجاست....!!!!!

بعد دیگه برین....حرفی نمونده....هفته دفاع مقدس و شروع مدارس را تبریک و تسلیت عرض میدارم...!!!!

 7

دو سه روز از اون ماجرا گذشته بود و تو این مدتم اتفاق خاصی نیفتاده بود...!!!!

اونروز صبح تماما داشتیم برای کنسرت هفته دیگه تمرین می کردیم....

بعد از ناهار دیگه جونی تو بدنم نمونده بود واسه همین رفتم تو اتاقم و گرفتم خوابیدم...!!!!!

چند ساعت بعد با صدای هیونگ که داشت صدام می کرد بیدار شدم....به طور کلی من خوابم خیلی سبک بود و با یه صدای کوچیک بیدار می شدم....!!!!

هیونگ:ااا یونگ سنگ بیدار شدی...فکر کردم باید بیام با کتک بیدارت کنم....!!!

-                                  تقریبا بیدار بودم....چیه...چیزی شده؟؟؟؟

-                                  ها....نه می خواستیم بریم بیرون بچه ها گفتن بیدارت کنم....

-                                  باشه الان میام...!!!!

بعد از رفتن هیونگ به سمت کمد لباسا رفتن و به دقت و وسواس یه طراح شروع به تصمیم گیری کردم...آخر سر یه شلوار جین تنگ مشکی با بلوز سفید و جلیقه مشکی با یه گفش اسپورت سفید پوشیدمو بعدم موهامو مرتب کردم از اتاق رفتم بیرون....!!!

هیون:یونگ سنگ چقد طولش دادی؟؟؟؟

-    ببخشید....خوب بریم....!!!!

کیو:به....آقای خوشتیب کجا با این عجله....؟!

-    اگه نمیریم...بگید...هنوز یکم خوابم میاد....

جونگ مین:نه میریم فقط منتظریم رئیس شین ون و بیاره...!!!!

-    اوکی.....

رئیس شین که اومد همه با هم رفتیم بیرون.....خیلی خوش گذشت...برای اولین بار تو زندگیم احساس کردم تنها نیستم..!!!!

موقع برگشتن چشمم به بیمارستانی که یونگ سنگ توش بود افتاد....بی اختیار به راننده پارک گفتم نگه داره.....

هیون:کجا؟؟؟؟؟

-    ها...میخوام برم بیمارستان....

کیو:بیمارستان واسه چی؟؟؟؟چیزیت شده...!!!

-    نه میخوام برم یکی از دوستامو ببینم...!!!!

جونگ مین:خب ماهم میایم....دوستای تو..دوستای ما هم هستن....!!!

دوباره بدبختی.......!!!

-    نه...خودم میرم....شما برین خونه...میخوام یکمم تنها باشم...یکم خستم....باشه؟؟؟؟

هیونگ:واقعا.....اگه میخوای تنها باشی...اشکال نداره برو...!!!

لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم...!!!

به سمت پذیرش رفتم و شماره اتاق یونگ سنگو پرسیدم....پرستار اول خودشو به نفهمی زد و گفت چنین بیماری تو اون بیمارستان نیست اما وقتی گفتم رئیس شین گفته بیام خیالش راحت شد و شماره اتاق و بهم گفت.....

طبقه پنجم...اتاق 501....

وقتی وارد اتاق شدم اولین چیزی که توجهمو جلب کرد چراغ خاموش اتاق بود...چراغ و روشن کردم و به سمت تختش رفتم.....واسه یه لحظه حس کردم دارم تو آیینه نگاه می کنم.....با این که عکساشو دیده بودم....اما از نزدیک یه چیز دیگه بود.....!!!!

صندلی رو که کنار تختش بود و عقب کشیدم و روش نشستم....

هنوز تو کما بود....دستاشو گرفتم...سرد بود اما نه خیلی...با گرفتن دستاش حسی که از اول ورودم به اتاق و دیدنش وجود داشت شدت گرفت....حس می کردم این آدمو خیلی وقته که میشناسم....!!!!

با این که هوشیار نبود شروع کردم صحبت کردن....شنیده بودم اگه با آدمایی که تو کمان صحبت کنی و واسشون از عزیزترین کساشون بگی به بهبودشون کمک می کنه...!!!

اول خودمو معرفی کردم و بعد شروع کردم کل اتفاقاتی رو که تواین یه هفته واسم افتاده بود و واسش تعریف کردم....!!!

انقدر احساس خوبی داشتم که نفهمیدم زمان چه جوری گذشت...یهو چشمم به ساعت دیواری اتاقش افتاد...ساعت از 12گذشته بود.....با عجله از جام بلند شدم و قبل از اینکه از اتاق خارج بشم با یونگ سنگ خداحافظی کردم و چراغو هم خاموش کردم و از اتاق زدم بیرون....!!!!

اون ساعت شب تاکسی هم نمی تونستم پیدا کنم واسه همین باید کل مسیرو پیده میرفتم....تو راه یادم افتاد امروز 14ام آوریل و البته تولدمه....(دقت داشته باشین ساعت از دوازده گذشته....پس روزی که با پسرا تشریف بردم بیرون 13ام  بود...!!!)

با این فکر دوباره غم بزرگی به دلم نشست....همیشه از این روز بدم میومد...!!

راستش حتی مطمئنم نبودم که امروز واقعا روز تولدمه یا نه...امروز روزیه که منو جلوی در پرورشگاه پیدا کردن....همیشه این روزو میرفتم تو اتاقمو درو رو خودم میبستم و گریه میکردم.... بعدش خانوم مین میومد با بقیه بچه ها برام تولد می گرفتن و سعی می کردن آرومم کنم....!!!

بی اختیار دوباره اشکم در اومد....بازم بی صدا اشک میریختم...این عادتم شده بود.....همون موقع حس کردم که دارم خیس میشم...بالا سرم و که نگاه کردم دیدم داره بارون میاد....آسمونم داشت به حال من گریه می کرد....حواسم خیلی پرت بود...سرم و که بالا آوردم خودمو جلوی در پرورشگاه دیدم....!!!!!





نوع مطلب : one step to smile، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 03:56 ب.ظ
My partner and I absolutely love your blog and find almost all of your post's to be
just what I'm looking for. Do you offer guest writers to
write content to suit your needs? I wouldn't mind writing a post or elaborating
on a lot of the subjects you write related to here. Again, awesome
site!
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:34 ب.ظ
Greetings! Very helpful advice in this particular article!
It's the little changes which will make the biggest changes.
Thanks a lot for sharing!
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:27 ق.ظ
Appreciation to my father who shared with me regarding this webpage, this blog is genuinely remarkable.
جمعه 25 فروردین 1396 01:12 ب.ظ
What a data of un-ambiguity and preserveness of valuable experience on the topic of unexpected emotions.
شنبه 19 فروردین 1396 11:29 ب.ظ
I'm not sure where you are getting your information, however good topic.
I must spend a while learning much more or figuring out more.
Thanks for magnificent information I was searching for this
info for my mission.
چهارشنبه 5 مهر 1391 11:44 ب.ظ
Bahar نهههههههههههههههههه...!!!!!
چهارشنبه 5 مهر 1391 11:42 ب.ظ
اوخییییییییییییییییییییییییییییییی....برادرم تو بیمارستانه؟؟؟؟نههههههههههههه..
Bahar گیریه نکن..............خوب میشه.....نترس...!!!!!
جمعه 31 شهریور 1391 10:52 ق.ظ
اوخی یونگ سنگم من بمیرم واست اوخی
بهار ادیب تموم کرد حالا تو شروع کردی؟...خب اینقدر گریم و درنیار دیه
Bahar نوموخوام....!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music