تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-ep13
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : sayna
سلام بشه های گل ببخشید دیروز نیومدم تقصییر من نبود تقصییر این نگار 

بود حالا برین....

سعید:پسرا بلند شین فهمیدم نگار کجاست...

یونگی:چی واقعا کو کجاست!!!!؟؟؟؟(نگار:کیهههههه...کیههههههه....)

سعید:توی این جیب پشتیم.....(نگار:هر هر هر خندیدیم...)

هیونگ:دروغ نگو تو که پشتت جیب نداری...(نگار:هیونگ میگم تو ترشی نخوری یه چیزی میشیا...)

باران:خدا عاقبت مارو بخیر کنه با اینا..

هیون:هیوووونگ یه کم فکر کن نگار و تجسم کن حالا بگو نگار واقعا جا میشه اون تو...؟؟؟(نگار:نه بابا این هیون پروفسفرو داره این جا تلف میشه...)

هیونگ:ااااااا راست میگی ها!!!!!!(نگار:جون من خودت فهمیدی.....!!!!!)

آهو:میگی کجاست یا همین الان سرو ته آویزونت کنم....(نگار:غربون قد بالا ی ابهتم...)

... سعید:باشه بابا آهو خانم ..... مثل اینکه خونه ی مادرشون هستن (نگار:خوشم اومد چه همه عین یه حیوون که به وفاداری مشهوره«ادبی شو گفتم»ازم میترسن...)

یونگ سنگ:اااام مطمئنین؟؟؟(نگار:نه پ هنوز یه فرضیس سابت کردنشو گزاشته به اهده ی شما...)

سعید بله حالا هم لطفا بیاین بریم اون جا..

کیو:پس بریم...

چند ساعت بعد دم در خانه

یونگ سنگ و آهو سریع پیاده شدن و جنگی رفتن دم در خونه حالا یونگی دستشو گزاشته رو زنگ ول نمیکنه...

آهو:خو روانی دستتو بردار کر شدن...(نگار:آآآآآغربون خودم...نفسسسس کشششش)

یونگی سریع دسشو از رو زنگ بر میداره و میگه:آیییی ببخشید من چه قدر احمقم..(نگار:اوخی بابایی...)

آهوزیر لب میگه:باز خو باه تو خودت میگی اون هیون ابله که اسرار داره باهوش ترین آدم دنیاست اه اه اه ایکبیری خنگ...(نگار:نچ نچ نچ مزخرف...)

یونگی:ببیخشید آهو خانم چیزی گفتین؟؟؟

آهو:ااام نه گفتم شما اصلا هم احمق نیستین...(نگار:من که دروغ گو نبودم که...ماااااماااااان)

یه صدایی اومدو در باز شد....(نگار:باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود...)

یه خانم مسن پیدا شدن..

یونگ سنگ:سلام مادر زن خوبین چرا شما اومدین درو باز کردی...(نگار:پاچه خوار...)

آهو:اهم اهم با عذر خواهی که وسط حرفت پریدم ایشو خانم کاظمی هستم مستخدم خونه از وقتی مادر نگار مجرد بود این جا بودن...(نگار:بد ضایع شدی...)

یونگ سنگ:همون جور که داشت به آهو که درحال منفجر شدن بود نگاه میکرد گفت اوپس ببخشید

هیون:چی شده....(نگار:به تو چه...)

آهو:زرشک بر خر مگس معرکه لعنت...(نگار:هااا هاااا هاااا)

هیون:واااااااای آخر من از دست این دختره خودمو می کشمممم...(نگار:حالا بیا دست دست ..)

آهو:کمک خواستی تعارف نکن ......(نگار:خوب میزنمااا...)

هیونگ:بریم تو حالا....

یونگ سنگ:بریم نه منو آهو خانم میریم..

هیونگ:مگه ما چغندریم....(نگار:آخی بیچاره چغندر..)

هیون:بلا نسبت..

آهو:چغندره..

هیون:هوووووی

یونگ سنگ:دو دقیقه همه خفه ببین نگار فقط آهو رو خواسته منم که برای عذر خواهی میرم بقیه حریییی.(نگار:بابایی بیتلبیت شودی هاااا)

اهو:بریم..

دم در اتاق.......

آهو:اون جاست اول تو برو...

یونگ سنگ ن..نه تو برو...(نگار:تو روی من وایمیستی جوجه..)

آهو:رو حرف من حرف نزن میگم برو یعنی برو..(نگار:غربون خواهر استبداد که خودم باشم...)

یونگ سنگ:باشه...(نگار:انه مضلوم یونگ سنگ...)

آروم میره تو چشاش پر اشک شده میشینه کنار نگار....(نگار:هی وای من....)

نگار:سلا.....(نگار:علیک سلا....خوب بزار هرفشو بزنه...)

یونگ سنگ نمیزاره حرفش تموم شه و سریع میگه..

-یعنی....یعنی لیاقت یه خدا حافظی هم نداشتم(نگار:نه...)..... یعنی تا این حد ازم متنفر شده بودی(نگار:آره..)....حتی..حتی نزاشتی ازت عذر خواهی کنم(نگار:دلش خواست...)....

دیگه گریه امونشو بریده بود نمیتونست حرف بزنه...

نگار همین جوری که داشت یونگ سنگو نوازش میکرد و سعی میکرد جلوی خندشو بگیره گفت:متاسفم که تو ذوقت میزنم ولی چرا هر چی میشه سریع به خودت میگیری بنده اومدم ایران چون...بعد یکم قیافش ناراحت تر شد و ادامه داد:چون مادرم مریضیه واسه همین گفتم آهو بیاد چون اون بهترین دکتریه که من میشناسم می خواستم قلب مادرمو جراحی کنه چون یه قده ی خیلی ریز توش هست که خیلی سمیه و هر آن امکان داره مادرمو بکشه...(نگار:شما در مقابل دوربین مخفی قرار دارید هاهاها..)

یونگ سنگ بای نیش باز قد دیوار چین:یعنی از دست من دلخور نیستی؟ من فهمیدم کارتو نبوده من واقعا عذر میخوام..(نگار:نهبابا بیا نفهم...بچه پرو...)

آهو:لطفا نیشتو جمع کن یونگ سنگ جان مثل اینکه نفهمیدی مادرش یه نوع بیماری خیلی کم یاب داره که من هنوز اسمشم نشنیدم فکرش هم نکن من بتونم مادرتو رو جراحی کنم...

نگار:یه قطره اشک رو گونه هاش میوقته و با صدای لرزان میگه:آهو ت..تو.می تونی..لو...لطفا..

آهو:باشه گریه نکن ولی آخه من...

یه نگاه به چشمای معصوم نگار انداخت و گفت:من میرم کتاب خونه...

بعد رفت بیرون...

یونگ سنگ ازجیبش یه جفت گوشت واره ی واقعا زیبا رو در آورد و به نگار نشونش داد....(نگار:همون گوشواره هه...)

نگار:واااای خدا این دیگه چیه...(نگار:من به اینا چی بگم ینی چشات هم مشکاداره.....مثل یونگی که سوهارو جای نگار دید نه..)

یونگ سنگ:این به انوان معذرت خواهی برای خم کردن حتی یه تاره مو از موهای مثل مخملت...(نگار:اووووووق..)

نگار:.اقعا متچکرم یونگ سنگ...

یونگ سنگ: این که تشکر نداره تو عشقمو عزیز دلمی میمیرم برات حاضرم جونم هم برات بدم چه برسه به این...(نگار:دیه واقعا اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق)

هیون:اه اه اه حالمو به هم زدین پیاز گندیده های عاشق...(نگار:برای اولین بار با این گونی سیب زمینی متهرک موافقم...)

یونگ سنگ:اولا که پیاز گندیده خودتو خاندانتین دوما که به ما چه که تو همه جا استراغ سمع میکنی....

هیون:اومده بودم بهتون بگم که...ااااام اومدم چی بگم...(نگار:آلزایمر هم که داره....اه من اینو نمیخوام اییییش...)

یونگ سنگ:میری گم میشی همین حالا یا از صفهه ی روزگار مهوت کنم.....(نگار:بابا تو هم که بی تربیت شدی..)

هیون با حالتی شیتنت آمیزی گفت:مگه میخواین چی کار کنین..؟؟!!!(نگار:ایی بی تربیت مگه همه مثل تو منحرفننننن؟؟؟!!!!!!کافر همرو به کیش خود پندارد...)

یونگ سنگ:هوووووووی خفههههه....گمشوووووو.....(نگار:بابایی تو که این جوری نبودی...بگم مامانی بیاد با ماهی تابه آدمت کنه...)

هیون:باشه بابا رفتم...

نگار:اخه چرا عضیتش میکنی خب...

هیون:آی گفتی زن داداش....(نگار:اه کنه هنوز نرفتی که...)

یونگ سنگ:تو که هنوز این جاییی....(نگار:برو بزنش بابا..)

هیون:رفتم بابا...(نگار:ای بابا  بابای منه نه بابای تو میگم چه قدر بابا تو بابا شد...)

فردا در بیمارستان

بهنوش:ای بابا این عمله یا جلسه ی یوگا...!!!!چرا هیچ صدایی ازشون در نمیاد.(نگار:وااااای تو چه قدر پررویی بیرون گود وایسادی میگی لنگش کن....)

باران:خواهر گلم نگران نباش لابد برای تمرکزه...(نگار:نه بابا پرفسفر...)

نگار:چرا انقدر طول میکشه.....(نگار:من اون تو دارم جون میدما...)

یونگ سنگ:نگران نباش آهو حتما میتونه...(نگار:چی فرک کردی..)

هیونگ:واااااااای خدا مردم یه 2ساعتی میشه که اون تو ان....(نگار»نه این مثل اینکه واقعا کتک میخواد...)

کیو:خدا کنه حال مادر نگار خانم خوب باشه...(نگار:کیو جونگ من بوقم نه...)

جونگ مین:حتما خیلی نگرانین نگار خانم..آهو حتما میتونه..(نگار:نه جونگی مثل اینکه تو یه چیزی حالیته...)

هیون:هوی جونگ مین...جراپسوند نگار خانم میدی ولی واسه آهو نه..؟؟!!!(نگار:نففففس کشششششش)

جونگ مین:چون آهو خانم بیشتر شبیه پسراست.....!!!!!بعد یه نیشخند تهویل هیون داد

تو همین گیرو دار آهو با صورتی که چند قطره خون روش بود میاد بیرون(نگار:دسکشامو در آوردم هنوز خون های رو صورتمو پاک نکردم...!!!!؟؟؟؟) پاشو بیرون نزاشته بلند میگه:تجمع نکنین حالش خیلی خوبه دارن انتقالش میدن میتونین برین....(نگار:دکتر خوب به این میگن...)

همه هم عین جن دیده ها پریدن رفتن کنار تختی که داشت بیرون میومد...

هیون:نگار خوبی...(نگار:مگه دکتری..)

نگار:تا به حال تو عمرم انقدر رو یه چیزی تمرکز نکرده بودم جون از حلقم زد بیرو ن...میگم هیون جونگ تو مریضی..؟؟؟(نگار:چه ربطی داشت به موضوع...)

هیون:مارو باش داریم حال کیرو می پرسیم نه چه طور....

آهو:نه نمیشه تو مریضی آخه همین جور موقع حرف زدن هی پیشروی میکنی...(نگار:خودمو ناحارت نکونم این بابا انحراف داره...)

هیون یه نیش خند میزنه میگه:به من چه از بس خوش گلی دلم میخاد بخورمت...(نگار:ای چک دلش میخوادد هااااا)

آهو:نه مثل این که اون چک کافیت ن.......(نگار:ادامش....)

یهو آهو می افته روی دست هیون....(نگار:چی شد....!!!!)

هیون:آهووووووو....آهووووووووووو(نگار:دستس دستی کشتیم نه.....)

 

برین تو خماری هااااهااااهاااااا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:35 ب.ظ
Hey there! I just wanted to ask if you ever have any problems with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing
several weeks of hard work due to no back up. Do you have any solutions to
prevent hackers?
یکشنبه 4 تیر 1396 07:02 ق.ظ
First of all I want to say excellent blog! I had a quick question that I'd like to ask if you don't
mind. I was interested to find out how you center yourself and
clear your thoughts before writing. I've had trouble clearing my mind in getting
my thoughts out. I truly do enjoy writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes are usually wasted simply just trying to figure
out how to begin. Any recommendations or hints?
Thank you!
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 12:19 ب.ظ
Loving the info on this web site, you have done great job on the content.
جمعه 25 فروردین 1396 06:52 ق.ظ
If you desire to get much from this paragraph then you have to
apply these strategies to your won weblog.
شنبه 19 فروردین 1396 03:31 ب.ظ
Hi, this weekend is nice designed for me,
as this time i am reading this enormous educational piece of writing here
at my home.
شنبه 1 مهر 1391 05:21 ب.ظ
مامانننننننننننن تربیک....چیش تخیلی شوووود؟؟؟؟؟؟
sayna چی تربیک مادر؟... من باید بتربیکم نه تو مادر ... نیدونم احتمالا جراحی مامان بنده توسط جناب عالی گل کاشتی دمت جیز
جمعه 31 شهریور 1391 04:22 ب.ظ
فقط یکم زیادی تخیلی شد........
sayna اوره مودونی تخیلم فوران کرد چه کنیم دیه از پارت بعد درست میکنم
چهارشنبه 29 شهریور 1391 11:55 ق.ظ
ممنون اونی گلی......
sayna سیلام آجی خوفی؟...خواهش
سه شنبه 28 شهریور 1391 10:51 ق.ظ
من اومدم خوش اومدم
هیون یه نیش خند میزنه میگه:به من چه از بس خوش گلی دلم میخاد بخورمت...(نگار:ای چک دلش میخوادد هااااا)
sayna اوره خوش اومدی
اوپس ببخشید حواسم به فنای هیون نبود
سه شنبه 28 شهریور 1391 10:39 ق.ظ
1.آورییییییییییین...!!!!
2.انتقالی درست شد....!!!!
sayna 1-دستش ندرده
2-غلط کرد درست شد بی ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music