تبلیغات
"SS501 TIME" - Just An Event....THE END
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
یکشنبه 26 شهریور 1391 :: نویسنده : Bahar
اینم از من...دیدین به قولم عمل کردم.....خوب دیگه...تو مدارس یه روز در هفته میام...با یونگی تقلبی......اگر کسی میخواد بگه لینک دانلودشو بذارم....!!!!             

در خانه
- این چه کاری بود کردین؟؟؟؟
جونگ مین:می خواستی خودت بیای....
هیون:اینم از اتاقت......ااااااااااا...بچه ها چه مرتب شده...!!!!
هیونگ:نامزد من قراره توش بمونه ها......
کیو:اینو...باورش شده نامزد داره...!!!
یونگ سنگ:بهتر....اون وقت دیگه تو جمع سوتی نمی ده...!!!!!
- چی چیو بهتر......!!!!!!
هیون:بس کنین دیگه...شما هم بفرمایید تو  اتاقتون...اگر قصد استراحت دارین...اگرم ندارین که لباستون و عوض کنین 

بیاین بیرون......!!!!
- باشه...پس الان میام....باید یه سری سوال ازتون بپرسم...
هیونگ:چه سوالایی......
- من نباید نامزدم و دوستاشو بشناسم...؟؟؟؟؟؟
یونگ سنگ:راست میگه....این هیچی از ما نمی دونه......!!!!
- هوی...این نه ایشون...!!!
کیو:حالا...
رفتم تو اتاقی که برام آماده کرده بودن و لباسام و عوض کردم و یه لباس خاکستری و کوتاه پوشیدم و 

برگشتم....احساس کردم همشون یه جوری نگام می کنن...!!!
- چیزی شده...؟!؟!؟!
جونگ مین:ها...نه یعنی...هیچی....ولی...!!!
هیون:اه مردی....میخواد بگه شما احیانا لباس بلندتر ندارین؟؟؟
- نه...یعنی دارم...ولی الان دلم میخواد اینو بپوشم...!!!
یونگ سنگ:نمیشه که....الان شما دارین با 5تا پسر اونم از نوع مجردش زندگی می کنین....لطفا سعی کنین لباساتون 

یکم پوشیده تر و البته بلند تر باشه...!!
- چشم آقای ادبیات..!!!حالا میتونم سوالمو بپرسم..؟!
هیونگ:بفرما...نامزد گلم..!!!!
- ای داد...یکی اینو بگیره....(اینو آرومتر میگه)جوگیر....!!!!
هیون:اینو ولش کن....حرفتو بزن...کار داریم...!!!!
- باشه آقای بداخلاق....خوب....اول راجع به گروهتون توضیح بدین...!!!!
هیون:ما یه گروه خوانندگی هستیم...کارمون  و از سال 2005 با آهنگ warningشروع کردیم.....!!!!
من لیدر گروهم...اسمم کیم هیون جونگه و 23 سالمه....از همه بزرگترم.......!!!!
یونگ سنگ:بعد هیون من از همه بزرگترم.....اسمم هئو یونگ سنگه و پرنس گروهم و منم 23 سالمه...!!!
کیو:منم کیم کیو جونگم....سنتر(مرکز)گروه و 22 سالمه...!!!!
جونگ مین:بنده پارک جونگ مینم.....جذاب ترین عضو گروه لقبم س.ک.س.ی کاریسمائه و 22 سالمه...!!!!
هیونگ:کلا صحنه داری.....من کوچیک ترین عضو گروهم...کیم هیونگ جون...بیبی گروهم و 22 سالمه...!!!!
- خوشبختم...من نیکولم 20 سالمه و از 10 سالگی تو آمریکا زندگی می کنم...!!!!
یونگ سنگ:ما هم از دیدنتون خوشبختیم....!!!!
- ممنون یونگ سنگ شی...!!!!
کیو:از این به بعدم باید به ما بگین اوپا...مثلا یونگ سنگ شی نه...یونگ سنگ اوپا...!!!
- باشه....اگه شرایطتون تموم شد برم...!!!!
جونگ مین:بفرمایید...!!!
رفتم تو اتاق و رو تختم دراز کشیدم...(تخت داداش هیون..!!!)
یک هفته بعد....
زندگی جالبی داشتم....الان تمام کره فکر می کردن من نامزد کیم هیونگ جونم....
بیرون که میرفتم دخترا جوری نگام می کردن انگار ارث باباشون و دزدیدم...!!

ولی از اون گذشته وضعم واقعا مسخره بود....بیرون از خونه مثل دوتا نامزد عاشق بودیم و توی خونه بدتر از 

غریبه...!!!!
تا میرسیدیم خونه یه راست میرفتم تو اتاق و درو میبستم...!!!!!
اونم انگار نه انگار...مثل اینکه اصلا من وجود ندارم...!!!!
فقط وقت غذا میدیدمشون اونم به لطف کیو جونگ که میومد و برای غذا صدام می کرد...!!!!
دیگه حالم داشت از این زندگی بهم می خورد...!!!
از دروغی که به مردم می گفتم...از تنهایی خودم.....خر سرم اومده بودم تعطیلات استراحت کنم...حالا ببین چی شده..!!!!
دلم برای خودم می سوخت....تقریبا دو هفته گذشته بود...دیگه تحمل نداشتم...
رفتم سراغشون....
همه تو هال بودن..اونجا که رسیدم نگام تو نگاهش گره خورد...(اینکه کیه...بماند..!!!!)
سریع رومو برگردوندم و رو به کیوجونگ گفتم...:
- من دیگه خسته شدم....کی این بازی و تموم می کینیم....؟؟؟
کیو رو به هیونگ:
- راست میگه...بس نیست؟؟؟؟
- چرا...خوب چیکار کنیم..؟!
همه به فکر رفتن....!!!
همون موقع هیون جونگ به حرف اومد..!!!
- خوب تو فن میتینگی که هفته دیگه داریم تو هم میای...موقع رفتن...دم ماشین یه نفر زنگ میزنه گوشی هیونگ...
هیونگم که مثلا حواسش نیست...جواب میده
و..............!!!!!
نقشه خوبی بود و با موفقیتم اجرا شد...
روز بعدش همه وسایلمو از خونه دابل جمع کردم و رفتم هتل...
همه چیز این ماجرا خوب بود...به جز جدایی از اون...تو این مدت کم و با وجود اون همه فاصله و دوری خیلی بهش 

وابسته شده بودم....میدونم رویاپرداز به نظر میام...ولی....
بی اختیار تمام برنامه هاشون و دنبال می کنم....!!!
دیگه وقت رفتنم داره نزدیک میشه...تو این مدتی که از پیششون اومدم چند بار رفتم بیرون....طرز نگاه مردم باهام فرق 

کرده...حالا نگاهشون به جای اینکه همراه با نفرت و حسادت باشه با ترحم و مهربونی همراه شده...!!!!
یه شب تو اتاقم نشسته بودم که صدای در بلند شد...
- بله...
- برای سرویس اتاق اومدم....
صداش خیلی آشنا با کنجکاوی به سمت در رفتم و آروم بازش کردم...!!!!
خودش بود...اما اون اینجا چیکار می کرد...؟؟؟؟؟؟؟

- تو اینجا چیکار می کنی....؟!
- نیکول من باید باهات صحبت کنم...!!!!می تونم بیام تو...
- آره خوب بیا تو....
- ممنون..
آروم به سمت یکی از مبلایی که تو اتاق بود رفت و روش نشست...
- اتفاقی افتاده....؟!
- نه...یعنی...چیزه....یه چیزی می خواستم بهت بگم.....
با تعجب بهش نگاه کردم..
- چی؟!
- ببین نیکول...من....من...
- تو چی....؟!
چرا اینجوری می کنی؟!
ببین.......
گرمای لباش باعث شد نتونم حرفمو ادامه بدم....
بعد از چند دقیقه ولم کرد و توچشمام نگاه کرد و با اعتماد به نفسی که به نظر میومد برگشته گفت:
- ببین نیکول...من دوست دارم....از همون اول که دیدمت این حسو داشتم...
من که با اون حرکتش قلبم به تپش افتاده بود با این حرفش نزدیک بود از خوشحالی پس بیوفتم...اما این خوشحالی 

خیلی دوام نداشت...با یادآوری موضوعی دوباره ناامید شدم...!!!!
با بغض و عصبانیت نگاش کردم...
- خوب که چی؟؟؟؟
تو اصلا راجع به این موضوع خوب فکر کردی...راجع به من فکر کردی...
- آره...معلومه....خلیم فکر کردم...اول میتونیم با هم دوست بشیم...
وسط حرفش پریدم و نذاشتم ادامه بده...
- تو واقعا بی فکری...اصلا میدونی اگه مردم بفهمن چی میشه؟؟؟
تیتیر خبری روزنامه هارو از همین الان میتونم ببینم.....نامزد قبلی هیوگ جون دوست دختر هیون جونگ(بهله...!!!)
با این حرفم انگار که شک بهش وارد شده باشه از جاش بلند و شد و بعدم از اتاق زد بیرون....بعد از رفتنش خودم و 

انداختم رو تخت و به حال خودم زار زار گریه کردم....!!!!!
چند روز بعد...
بعد از اون شب دیگه ندیدمش...دیگه باید میرفتم...امروزمیه مصاحبه تلویزینوی داشتن....شایعه شده بود که می خوان 

چیز مهمی رو اعلام کنن...!!!!
ولیمتاسفانه نمی تونستم ببینم...تو فرودگاه بودم....یه ساعت دیگه از اونجا میرفتم و همه چیر تموم میشد...
30 دقیقه بعد
- مسافرین محترم پرواز 825 هواپیمایی آمریکا به مقصد نیو یورک هرچه سریعتر 
برای سوار شدن اقدام کنید....
دیگه تموم شد...به سمت گیت رفتم و کارت پروازم و تحویل دادم...همون موقع متوجه هیاهوی زیادی تو اطراف گیت 

شدم...به پشت سرم نگاه کردم....چیزی که میدیدم باور کردنی نبود...هیون جونگ...یکم که دقیقتر نگاه کردم بقیه رو هم 

دیدم...
- نیکول.....
.
.
.
.
.
.
دوباره به اون خونه برگشتم و اینبار به عنوان نامزد واقعیه کیم هیون جونگ...
.
.
.
.
یه دقیقه....تو اون مصاحبه هیونگ جون با اینکه برای شهرت خیلی بد بود اما به خاطر هیون جونگ تمام حقیقت و 

گفت....!!!
.
.
حالا 2سال از اون ماجرا میگذره و من هیون جونگ یه ساله که ازدواج کردیم و زندگی خوبی داریم و این زندگی رو 

مدیون هیونگ جون و دردسرا و اتفاقایی که درست می کنه هستیم....درسته این زندگی تنها با یک اتفاق شروع 

شد....!!!

*************
- مامانی......وقعا....راست میگی....عمو هیونگم چقد دست و پا چلفتیه...!!!!
 
همون موقع صدای هیون اومد...:
- راجع به  عموت درست صحبت کن....
- چشم باباهی....
با بلند شدن صدای در بدو بدو به سمت در رفت و بازش کرد...
- سلام جیگر عمو....بیا بغلم ببینم....
- سلام عمو هیونگی......
- وایییییییی......به من سلام نمی کنی جیگر عمو؟؟؟؟
- چلا عمویی.....
رفت جلو و لپ جونگ مین و بوسید....
کیو- اااا پس من چی....
یونگ سنگ- راست میگه منم میخوام...
هیونگ- مممممممممننننننننننن....!!!!
هیون- بس کنین...کشتین دخترمو....
نیم ساعت بعد تو یه گوشه ای اتاق وقتی که هیچکس حواسش نبود مینهی کوچولو
صورتشو نزدیک گوش هیونگ برد و آروم گفت:
- ممنون عمو هیونگی اگه تو نبودی منم نبودم...!!!!!!

 

             












نوع مطلب : Just an Event، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:35 ق.ظ
Hello There. I discovered your blog the use of msn. This is an extremely neatly written article.
I'll make sure to bookmark it and return to read more of your helpful info.

Thank you for the post. I will definitely comeback.
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:40 ب.ظ
Really when someone doesn't be aware of after that its up
to other users that they will assist, so here it occurs.
شنبه 14 مرداد 1396 09:11 ق.ظ
I don't even know the way I ended up here, however
I thought this post used to be good. I don't recognize who you're but definitely you
are going to a well-known blogger in case you
aren't already. Cheers!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 03:07 ق.ظ
When I initially left a comment I appear to have clicked the -Notify me when new comments are added- checkbox and from now
on every time a comment is added I receive 4 emails with the same comment.

Is there an easy method you can remove me from that service?
Many thanks!
جمعه 31 شهریور 1391 02:33 ب.ظ
از اولش میگفتم هیونگ ترشی نخوره یه چیز میشه گوش نمیکنین که اوخی خیالم راحتید شوملم تو یه داستان سرم هوو نیاورد خدایا شکرت
راستی ممنون
Bahar آره خوب...!!!!
دوشنبه 27 شهریور 1391 10:19 ق.ظ
هووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااا
با اینکه اصولا از داستان هایی که آخرشون به خیر خوشی تموم میشه ، بدم میاد اما......این خیلی قشنگ بود ، داستان خودم هم به خیر خوشی تموم میشه
(یکی نیست بیاد به من بگه آخه آدم سالم تو که خودت داستانت به خیر و خوشی تموم میشه ، جرا این حرفو میزنی ؟؟؟؟)
Bahar مرسییییییییییییییییییی.....!!!!
من نمی دونم چرا ولی دلم میخواد کلی برا سر شخصیتا بیارم ولی بعدش خوب تموم شه...!!!!!
من میگم.......!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music