تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-ep12
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
سه شنبه 21 شهریور 1391 :: نویسنده : sayna
سیلام بچه ها خوبین؟...
من دوباره اومدم
بچه ها شهادت امام جعفر صادق و از صمیم قلب به همتون تسلیت میگم
خب دیگه بریم ادامه ببینیم این نگار کجا غیبش زده
راستی بچه ها نگار راست میگه میهن پدر منم در آورد تا تونستم این پارت و بزارم


باران:اول من میرم

ده دقیقه بعد

باران:به من نداده نفر بعد

مژگان:من میرم

ده دقیقه بعد

مژگان :به منم نداده

ده دقیقه بعد

بهنوش:نچ نچ خاک بر سر به منم نداده

دو دقیقه بعد

آهو:ولی به من داده سوز به دل همتون...

همه دور کامپیوتر حلقه زدن تا پیغام نگار و بخونن

هیون:بدو دیگه مردیم و زنده شدیم

آهو:اصلا تو سر پیازی یا ته پیاز؟

یونگی:آهو خانوم خواهش میکنم

آهو:باشه بابا به من چه کامپیوتر شما مال عهد دقیانوسه دو ساعت بعد ایمیلا رو باز میکنه

کیو:آهان باز شد

هیونگ:خب سراتون و بکشین عقب منم ببینم

بهنوش:یکی بلند بخونه ببینیم چی گفته

باران:باشه من میخونم...

آهو جون عزیز دلم چون تو صمیمی ترین دوستم بود تصمیم گرفتم به تو ایمیل بدم... ببخشید که بی خبر رفتم ولی دیگه نمیتونستم طاقت بیارم...الان ایرانم...خواهش میکنم خیلی سریع خودت و به ایران برسون بهت خیلی نیاز دارم...
قربونت:نگار

جونگ مین:یعنی چی شده ؟...چی رو نمیتونست طاقت بیاره؟

آهو که طاقتش طاق شده بود با داد رو به جونگ مین کرد و گفت:
-:اگه یکی موهات و بکشه و بهت تهمت کاری رو که نکردی بزنه میتونی طاقت بیاری؟...خب معلومه که واسه چی رفت...اصلا چرا باید میموند؟
مژگان:آهو آروم باش                                                                             

هیون:بابا شما چرا جنگ میکنین؟...مگه نگفته ایرانه؟...مگه نگفته به آهو احتیاج داره... خب پاشین بند و بساطتتون و جمع کنین بریم دیگه...با اولین پرواز میریم ایران

آهو:وایستا ببینم به من گفته بیا شما کجا دم من میشین؟

هیون:یونگی باید با نگار حرف بزنه تنها بره بازم یه خرابکاری میکنه کیو و جونگی و هیونگم باید باشن دخترا هم که اگه نباشن نگار راضی نمیشه برگرده منم که لیدرم حضورم الزامیه

آهو:من با تو حتی حاضر نیستم تا سر کوچه بیام چه برسه به یه کشور دیگه

هیون:تو چرا اینقدر با من کل کل میکنی؟...این همه آدم چرا با جونگی کل نمیندازی؟

آهو:آخه تو آدمی باهات کل بندازم؟...بعدشم مگه مرض دارم بیخود و بی جهت با جونگی کل بندازم؟

باران:وای بسه دیگه سرم رفت ای وای...آهو بپر ساکت و جمع کن این کار واسه نگاره

آهو:فقط به خاطر نگار ها بعدا من میدونم و این خودشیفته

تو فرودگاه  هیون کنار آهو...کیو کنار مژگان...هیونگ کنار باران و جونگ مین کنار بهنوش نشستن...هیونگ:میگم باران خانوم؟
باران:بله؟
هیونگ:اون دفعه این جونگ مین پرید وسط نذاشت صحبتمون ادامه پیدا کنه...میشه حالا که هم مسیر طولانیه و هم وقت کافی داریم به صحبتمون ادامه بدیم؟باران:خب راجع به چی حرف میزدیم؟

هیونگ:خب داشتیم راجع به رشته شما صحبت میکردیم
 باران:خب من فوق لیسانس شیمی دارم میخواستم دکترا بخونم که به لطف شما منتقل شدیم کره
هیونگ:شما از چه جور پسری خوشتون میاد؟
باران:جااااااااااااااااااااااااان؟
هیونگ:منظورم اینه که...خب هرکسی یه تصوری از فرد رویاهاش تو ذهنش داره...خب اون تصور شما از مرد رویاهاتون چیه؟
باران:خب...مردی که من ممکنه یه روز عاشقش بشم باید باهوش و با مزه باشه و 100البته خوشگل باشه ... درکم کنه و من و واسه خودم بخواد نه پول بابام
هیونگ:اگه یه روز یه شخصی ازتون بخواد که دوست دخترش باشین قبول میکنین؟

باران:خب بستگی داره که اون شخص کی باشه...

 هیونگ:مثلا من؟باران:چیییییییییییییییییییییییییییی؟
هیونگ:اگه من ازتون خواهش کنم که دوست دختر من بشین قبول میکنین؟...

باران:ح...حتما دارین دستم میندازین درسته؟

هیونگ:باران چند وقتیه با خودم کلنجار میرفتم که بهت بگم ولی میترسیدم که ردم کنی اما حالا جسارتش و پیدا کردم...باران من عاشقت شدم و قول میدم تا آخرش پات وایستم دوست دختر من میشی؟

باران:خب این چیزی نیست که به همین راحتی گفت آره یا نه ... میشه یه مدت بهم وقت بدی؟

هیونگ:اگه با وقت دادن بهت میتونی بفهمی عاشقمی یا نه حاضرم تا ابد بهت وقت بدم



وقتی هواپیما فرود اومد به خونه پسر عمه آهو رفتن چون خونه بزرگی داشت و همه توش جا میشدن...لازم به ذکره که پسر عمه آهو که اسمش سعیده یکی از خواستگارای پر و پا قرص آهوئه ...این و تو پرانتز داشته باشین بعدا به درد میخوره...ساعت هول و هوش 8 بود و هیونگ که داشت از خستگی میمرد روی مبل زیر پنجره دراز کشید و بقیه رفتن اتاقاشون تا وسایلشون و بچینن ولی هرکی به یه چیزی فکر میکرد...
یونگی:یعنی اینقدر ازم متنفر بودی که حتی یه خداحافظی هم نکردی؟

کیو:شنیدم غذاهای ایرانی خیلی خوشمزن آخ جون از دست دست پخت جونگی و خودم خسته شدم

جونگی:شنیدم دخترای ایرانی خیلی خوشگلن...آره دیگه خداییش این دخترا که هلو بودن بقیه هم باید مثل اونا باشن دیگه...ای خدا چشماشون چقدر خوشگله...چرا دخترای کره ای اینجوری نیستن؟

هیون:این آهو دیگه داره با مغزم دوز بازی میکنه ها اعصاب نذاشته برام ...چجوری حالش و بگیرم؟

آهو:بزار ببینم همه کتابام و با خودم آوردم؟...وای خدا به خاطر یه دیوونه به اسم هیون جونگ باید این همه راه و از اونور دنیا بیام ایران که چی بشه؟...وایستا ببینم یه فکری..

مژگان:یعنی نگار با آهو چیکار داره؟...چرا فقط به آهو میل داد؟

باران:یا خدا چیکار کنم؟...یعنی واقعا من هیونگ و دوست دارم؟...چی جوابش و بدم؟

بهنوش:آخ جون بالاخره دوباره کشورم و دیدیم چقدر خوشحالم

ساعت 8:30 بود که صدایی مثل صدای انفجار از بیرون بلند شد و هیونگ بیچاره که بغل پنجره بود با ترس از جاش پرید ...از ترس به سکسه افتاده بود ...بقیه پسرا هم دست کمی از هیونگ نداشتن ولی دخترا در کمال آرامش از اتاقاشون اومدن بیرون

جونگی:اینجا چه خبره؟...جنگ شده؟...من هنوز واسه مردن جوونم

بهنوش:جمع کن خودت و 4 شنبه سوریه بابا

کیو:چی چی؟سوری دیگه چیه؟

مهدی:خب سوری خواهر کوچیکه ی سعید آقاست

با این حرفش همه دخترا زدن زیر خنده و با کلی بدبختی پسرا رو راضی کردن تا برن بیرون...

یونگی:هیونگ بیا بیرون ببین چقدر قشنگه

هیونگ:لازم به توصیف نیست از صداش معلومه
هیون:ولی...آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

آهو:ولی؟

هیون:مگه مرض داری دختر؟
آهو:نه گفتم یه وقت اطلاعات اشتباه به بچه ندی

هیون:حالا اون چی بود؟

آهو:طرقه

خلاصه اون شب همه پسرا تا تونستن خوشحالی کردن ولی هیونگ همش چسبیده بود به این باران...شبم از ترس رفت و کنار جونگی خوابید

فردا صبح

سعید:پسرا بدویین بلند شین که فهمیدم نگار کجاست
...





نوع مطلب : Love & Punishment، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 12:27 ق.ظ
Howdy! Someone in my Myspace group shared this site with us so I came to give it a look.
I'm definitely loving the information. I'm bookmarking and will be tweeting this
to my followers! Exceptional blog and amazing style and design.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:09 ق.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as
though you relied on the video to make your point.
You obviously know what youre talking about, why waste your intelligence on just posting videos to
your blog when you could be giving us something
enlightening to read?
سه شنبه 17 مرداد 1396 04:06 ب.ظ
Hello there, You've done an excellent job. I'll definitely digg
it and personally suggest to my friends. I'm confident they'll be benefited from this
web site.
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:22 ق.ظ
Howdy I am so happy I found your web site, I really
found you by error, while I was researching on Aol for something else,
Anyways I am here now and would just like to
say thanks a lot for a fantastic post and a all round
exciting blog (I also love the theme/design), I don’t have time
to read it all at the minute but I have book-marked it
and also included your RSS feeds, so when I have time I will be back to
read a lot more, Please do keep up the superb work.
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:04 ب.ظ
Because the admin of this website is working, no hesitation very quickly it will be famous,
due to its feature contents.
پنجشنبه 23 شهریور 1391 01:25 ق.ظ
silammmmmm
akh jon delam vase 4shanbe sori tang shod
man taraghe mikhammmmm
rasti bebakhshid dir be dir miam in chan vaghte aslan vakh nemikonam biam net
mi300000
say mikonam bishtar nazar bezaram

bo0o0o0o0o0s
sayna سیلام آجی خوفی؟...
چهارشنبه سوری موخوای؟...منم موخوام ولی طرقه دارم بدم؟...
اوخی حالا چرا خجالت موکشی مادر خب نمیتونستی بیای دیه...
خواهششششششششششش
لفط موکونی قلفونت برم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووس
چهارشنبه 22 شهریور 1391 06:21 ب.ظ
خوشمل بود
اخ جون چهارشنبه سوری
sayna اوخی چه قشنگ میخندی؟
اوره منم چهارشنبه سوری دوست دارم ولی دبم به حال هیونگ بدبخت سوخت اوخی داداشیم
چهارشنبه 22 شهریور 1391 06:05 ب.ظ
اورین اورین اورین
خوچم اومد ، گشنگ بود ، حال کلدم
آجی فگت یه بال دیه بذالی تو خمالی دیجه نه تو نه یونگی
لاستی آجی دستت دلد نکنه ، مکشله منو حل چردی ، ایچاالله علوسیت
خدا عاقبت این بچی ها رو گتمه به خیر کونه .
(تونستی بخونی ؟؟)
sayna اوخی مادر تو هم زدی تو کار تعویض لحن صحبت؟
نمیخواستم بزارم خماری میهن نذاشت بیشتر بزارم خودم و کشتم شد این...
خواهش گلم دوست آن باشد که گیرد دست دوست وانگهی دریا شود...
الهی آمین ختم بخیر شه پیر کردن من و به خدا
اوره من خودم پی اچ دیه صحبت به این زبون و دارم مادر چی فکر کردی
چهارشنبه 22 شهریور 1391 02:10 ب.ظ
1111111111111111111111111111111مامانی هفت طرقه موخوام....
sayna بارییییییییییییییییییییییییییییییک
چشم رو جفت چشمام مراعات عموت و کردم دیه مادر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music