تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-ep11
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
یکشنبه 19 شهریور 1391 :: نویسنده : sayna
سیلام خوفین؟...منم خوفم ...


خب دیه نه من حوصله نطق کردن دارم نه شما طاقت بفرمایین ادامه
یونگی(با خودش...اینم خوددرگیری گرفت رفت)
یعنی براش چی بگیرم؟...عطر؟...نه بابا اون که خدای عطره....لباس؟...خودش طراحه...وای پس چی؟...آهان گرفتم...حالا چی بهش بگم؟...چه جوری معذرت بخوام؟...بزار بنویسم بعد حفظش کنم

یه کاغذ و خودکار برداشت و شروع به نوشتن کرد ...
بعد از حدود نیم ساعت وسایلش و جمع کرد و به طرف پاساژی که چند روز پیش با نگار رفته بود حرکت کرد...اون روز نگار عاشق یه گوشواره شده بود ولی چون مغازه بسته بود نتونست اون و بخره و یونگی میخواست همون گوشواره  رو برای منت کشی نه ببخشید عذر خواهی برای نگار بخره...


بعد از خریدن کادو به هیون زنگ زد...
-:چیه؟
-:سلام هیون چه خبره؟
-:یونگی تویی؟...سلام خبر مرگ من
-:چی شده مگه؟
-:بابا اگه یه روز من مردم بدونین تقصیر این آهوئه
-:باز چی شده؟
-:بابا پدر من در اومد هی همه رو راضی کردم بریم سینما خانوم میگه شما برین من نمیام
-:خب ببرشون یه جای دیگه
-:تو بگو جایی تو این کشور به جز استخر و تئاتر و سینما پیدا میشه؟...حتی بهشون گفتم بیاین بریم کنسرت ام بلک اونم منی که با سونگ هو مشکل دارم میگه درس دارم ای بی درس شی ما راحت شیم خدا بهم رحم کنه
-:به باران بگو شاید راضیش کنه...
-:باشه اینم امتحان میکنم نشد میندازمش تو گونی میبرمش
-:درست شد بهم خبر بده
-:باشه راستی گل یادت نره دیالوگارو هم یه بار چک کن
-:باشه

بعد از قطع کردن تلفن به یه گل فروشی رفت و یه دست گل گرفت

http://faupload.com/upload/91/Khordad/دیست.jpg

خونه یونگی

هیون:بیا دیگه هی خودت و لوس میکنی
آهو:به آدم یه بار یه حرف و میزنن نمیام
-:خب چرا؟
-:مرض حرا نوموخوام
-:بیخود نمیخوای بیا دیگه
-:ن.م.ی.ا.م
-:جون هیون قسمت بدم چی؟
-:اون جوری واسه تموم شدن جونت اصلا نمیام
-:لیاقت نداری
-:تو داری بسه
مژگان:وای سرم رفت آهو بیا دیگه
-:چرا شما اینقدر خنگین ؟...اینا یه چیزی تو سرشون هست ... وگرنه چرا نباید نگار بیاد؟
هیونگ:بابا راستش و بهشون بگیم دیگه
هیون:خفه شو
باران:حالا یه نفر تو گروه یه روده صاف تو شکمش پیدا شده نمیزارین حرف بزنه؟
هیونگ:بهله بهله فقط باران خانوم شما روده من و از کجا دیدین؟
بهنوش:یه کلاس تقویتی برای این بابا بزاریم ثواب داره
هیونگ:خب قضیه از این قراره ما 9 تا بلیط رایگان واسه سینما داریم که آخرین مهلتش واسه امروزه خب حیفه تلف شه
نگار:آهو برو
-:عمرا... تو رو با یونگی تنها بزارم که دوباره موهات و نخ نخ کنه؟
جونگ مین:ما قبل از یونگ سنگ خونه ایم خوبه؟
اهو:قول؟
هیون:قول
آهو:باشه ...من میرم آماده شم...

بعد رفتن آهو هیون به یونگی اس داد که همه چیز آمادست...بعد از رفتن دابل با دخترا نگار که از تنهایی متنفر بود روی مبل دراز کشید هنوز چشماش گرم نشده بود که صدای زنگ تلفن وادار به بلند شدنش کرد...
-:الو؟
-:...
-:چی؟...کی؟
-:...
-:باشه باشه حتما...

یه ساعت بعد
وقتی یونگی خونه اومد چراغای خونه خاموش بود...هیچ صدایی شنیده نمیشد...سکوت مطلق همه خونه رو فراگرفته بود...به سمت اتاق نگار رفت...با لبخند در و باز کرد ولی نمیتونست چیزی رو که میبینه باور کنه...اتاق نگار تقریبا خالی بود...وسایل نگار نبود وخودش...خودش کجا بود؟...توی دل یونگی انگار داشتن رخت میشستن...با عجله به سمت تلفن رفت و شماره نگار و گرفت...
-:مشترک مورد نظر دستگاه تلفن همراه خود را خاموش کرده است
-:نگار یعنی کجا رفتی؟...شاید هیون بدونه

با سرعت شماره هیون و گرفت...
-:الو ...یونگی سلام خوبی؟
-:نگارم با خودتون بردین؟
-:یعنی اینقدر بهم میاد خل باشم؟
-:پس کجاست؟
-:یعنی چی کجاست؟...تو جیب منه ...خب تو خونست دیگه
-:بود بهت زنگ میزدم؟
-:یعنی چه؟
-:نمیدونم فیلم که تموم شد گازش و بگیر بیاین خونه
-:باش تا اون موقع از باباشم بپرس
-:اون وقت میگه دختر دسته گلم و گم کردی
-:پس یه خاکی تو سرت کن تا بیایم
..........................................................................................................
تو سینما
هیون بعد از قطع کردن تلفن دوباره به بچه ها ملحق شد و سر جاش یعنی بغل آهو نشست...یه فیلم درام و رمانتیک بود که درباره ی زندگی پسری بود که هرچقدر میخواست عشقش و به دختر مورد علاقش ابراز کنه دختره ردش میکرد...توی یه سکانس از فیلم دختره از پسره پرسید اگه بخوای عشقت و به کسی ابراز کنی چیکار میکنی؟...پسره هم دست دختره رو گرفت و گفت دستش و میگیرم...هیون نتونست خودش و کنترل کنه به آهو نزدیک شد و خیلی آروم دستش و گرفت ولی در کمال تعجب دید که آهو حتی سعی نکرد دستش و آزاد کنه...میدونست بعد از خارج شدن از سینما دیگه این فرصت گیرش نمیاد برای همین دستش و محکم تو دستاش نگه داشت...بعد از تموم شدن فیلم هیون و جونگی جلوتر از همه راه میرفتن که آهو هیون و صدا کرد...
-:جناب آقای کیم هیون جونگ میشه چند لحظه صبر کنین؟
-:یواشتر میخوای مردم بریزن رو سرمون؟
-:رو سرمون نه رو سرتون...
-:خب هرچی ...چی شده؟
-:بچه ها شما برین ما بعدا میایم
-:خب کاری داری جلو بچه ها بگو دیگه
-:باشه هرجور راحتی عزیزم

همون لحظه آهو دستش و بالا آورد و یه کشیده محکم به هیون زد و با یه لبخند ملیح گفت:
-:توی سینما ترسیدم وجهت خراب شه خودم و نگه داشتم دفعه دیگه به یه کیلومتریم نزدیک شی  زندت نمیزارم...
 بچه ها که به زور خندشون و نگه داشته بودن آهو رو آروم کردن و به سمت خونه یونگی راه افتادن...وقتی در و باز کردن با دیدن یونگی خشکشون زد...یونگ سنگ بدون وقفه یه ریز اشک میریخت و از شدت گریه به سکسه افتاده بود و چشماش باز نمیشدن هیونگ یونگی رو بغل کرد و گفت:
-:الهی مامان چی شده؟
-:نگار...نگار
کیو:نگار چی؟
-:نگار رفته
جونگی:مگه قرار نبود ما که رفتیم ازش عذر خواهی کنی؟
آهو:دیدین گفتم اینا یه مرضی دارن وگرنه اینقدر مهربون نمیشدن
مژگان:یعنی چی رفته ؟... ما که داشتیم میرفتیم وسایلشم جمع نکرده بود
باران:ایول به سرعت عمل
بهنوش:یادداشتی ...کوفتی زهرماری نذاشته؟
یونگی:هیچی حتی نامه خدا حافظی ...یعنی اینقدر ازم متنفر بود؟
آهو:موهای منم نخ نخ میکردی  که البته غلط میکردی ازت متنفر میشدم...
مهدی:پس شد اونچه که نباید میشد...
بهنوش:بریم میلامون و چک کنیم شاید به یکی از ماها ایمیل داده باشه
باران:اول من میرم

ده دقیقه بعد

باران:به من نداده نفر بعد
مژگان:من میرم

ده دقیقه بعد

مژگان :به منم نداده

ده دقیقه بعد

بهنوش:نچ نچ خاک بر سر به منم نداده

دو دقیقه بعد

آهو:ولی به من داده سوز به دل همتون...همه دور کامپیوتر حلقه زدن تا پیغام نگار و بخونن
.
.
.
.
.
.
.








نوع مطلب : Love & Punishment، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 04:55 ق.ظ
Hi to every body, it's my first pay a visit of this weblog;
this web site consists of amazing and in fact good data designed for readers.
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:52 ق.ظ
First off I would like to say great blog! I had a quick
question that I'd like to ask if you do not mind. I was
curious to know how you center yourself and clear your thoughts prior to
writing. I've had a difficult time clearing my thoughts
in getting my thoughts out. I truly do enjoy writing but it
just seems like the first 10 to 15 minutes tend to be lost just trying to figure out how to
begin. Any recommendations or tips? Thanks!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 06:39 ب.ظ
This is the right webpage for anybody who wants to find out about this topic.
You understand so much its almost tough to argue with you
(not that I personally would want to…HaHa). You certainly put a fresh spin on a subject that's
been written about for ages. Excellent stuff, just excellent!
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:56 ب.ظ
Hey! This is kind of off topic but I need some help from an established blog.
Is it very hard to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure
things out pretty quick. I'm thinking about making my own but I'm not sure where to start.
Do you have any ideas or suggestions? With thanks
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:07 ب.ظ
Hurrah, that's what I was seeking for, what a material!
present here at this blog, thanks admin of this website.
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:32 ق.ظ
Its like you read my mind! You seem to know so much about
this, like you wrote the book in it or something. I think that
you can do with a few pics to drive the message home a little bit, but instead of that,
this is wonderful blog. A great read. I will definitely be back.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 09:07 ق.ظ
Hello there! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be
okay. I'm undoubtedly enjoying your blog and look forward to new posts.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:39 ب.ظ
Wow, this piece of writing is pleasant, my
sister is analyzing such things, so I am going to convey her.
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:01 ب.ظ
This information is invaluable. When can I find out more?
سه شنبه 21 شهریور 1391 01:42 ب.ظ
کیمچی سوخیده میگم میشه بابات و راضی کنی این هفته آخر بیارتت اصفهان؟همه دلشون میخواد ببیننت مخصوصا این فاطمه که پایین کامنت گذاشته به قول خودت یه وریمون کردی بابا مردیم از بس ندیدیمت حالا ما یه غلطی کردیم با کل اکیپ خونه هامون و انتقال دادیم اصفهان تو موندی رفتی تیزهوشان ای بمیری خب تو هم میومدی دیگه چی میشد؟جمعیت 20 نفره ی کلاس3/2 دلشون واسه آب زیرکاهیت تنگ شده تورو خدا یه سر بیا دیگه لفطا گوشیت و عوض کردی خاک بر سر هرچقدر میزنگیم خاموشی؟
sayna اوا نگین تو هم ؟...
این بیماری مسریه؟...کیمچی سوخیده چیه؟
بابام؟...اوره این هفته آخر میریم شمال نه اصفهان شوز به دلت...غلط کردین من و تنها کذاشتین یه ساله نمیگین طرف مردست زنده بعد میگین من بیام؟...خودت بیا نوموخوام با همتون گهر گهر گهرم...اوره شمارمم عوضیدم بمونین خماری
دوشنبه 20 شهریور 1391 09:13 ب.ظ
سیلام کیمچی سوخیده خوبی؟
دلم اونقدر برات تنگیده بود وویی مدارس داره شروع میشه ولی تو دیگه نیستی که زیر خانم نظری پونز بزاری بعدم صادقانه اعتراف کنی اوخی یاد اون روزا بخیر کیمچی سوخیده خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دلم برات تنگیده یعنی دل همه بروبکس بهاران برات تنگیده دوست داریم خیلی زیاد از ته قلبم میگم یاد اون روزا که جلوت مورچه میکشتیم تو گریه میکردی به خیر هنوزم همون قدر با احساسی؟دلم میخواد تا صبح باهات درد دل کنم دلم میخواد دوباره بپرم بغلت و گریه کنم و تو هم مثل قبلا هیچی نگی و حرصم و دراری بعد کل مدرسه رو بیفتم دنبالت آخرشم خانوم سلجوقی دهن جفتمون و سرویس کنه بازم میگم بچه ها دلشون برات یه ذره شده این نقطه اینجا رو میبینی؟. اونقدر شده آهان ببخشید یادم نبود شما کور هم بودی
sayna کوفت و سیلام تو آدم نشدی بازم من و اینجوری صدا موکونی؟
اوخی خانوم نظری الهی دیشب تو خیابون دیدمش جلو بابام آبروم و برد
جدی؟...غلط کردین رفتین اصفهان من و تنها گذاشتین باهاتون گهرم بمونین تو خماری دیدنم ...هووووووووووووووووووووووووووووی خودت کوری بی ادب حالا که اینطوره اصلا نومویام
یکشنبه 19 شهریور 1391 08:25 ب.ظ
من که خوشم اومد اما طرف هیون.....کیمیا تو که میدونی من چقدر حساسمولی خیلیییییییییییییییی میدوستمت
sayna اوخی الهی سقط شم من آهو رو موگی؟...دخملم نگاره اوخ چه بلایی سرش میاره بیچاره هیون... ببخشید نانا وقتی این داستان و گذاشتم هنوز باهات آشنا نشده بودم تو داستان جدیده که به هیون میرسی دلت قرص
یکشنبه 19 شهریور 1391 08:21 ب.ظ
sayna اوخی قرفونت دستت درد میگیره ها ... ای جان قلبت تو حلقم مامانی
یکشنبه 19 شهریور 1391 07:05 ب.ظ
خماری؟
sayna چشه مگه؟...خماری خیلی هم خوبه...بچه ها کمک این الان من و موکوشونه
یکشنبه 19 شهریور 1391 06:27 ب.ظ
امین آباد کجاست ؟؟؟؟ اصلا چه ربطی به گینس داره؟؟؟؟
sayna امین آباد اصولا یک دیوانه خونست در همدان که ربطش به گینس اینه که بد ترین رفتار و با امثال بنده در دنیا دارن مادر تو گینس ثبتیده
یکشنبه 19 شهریور 1391 06:07 ب.ظ
اشالله ، یعنی قشنگ کور شه ها ، از کاسه در بیاد !!!!!
طبق تحقیقات دانشمندان ، 9/99 درصد ، کسانی که دچار به بیماری سادیسم هستند ..........
خخخخخخخخخخخ ولش کن حالا بعدا میرم نتیجه تحقیقاتو ازشون میپرسم میام بهت میگم
اهان گفتی گینس ............ مامان بزرگ ، مامان بزرگ ، مامان بزرگ ، مامان بزرگ ، مامان ، مامانم که 5 بار پیوند قلب ، 1بار پیوند کلیه ، هپاتیت b,c ، کزاز ، سل ، ذات اریه ، آنفولانزای خوکی و مرغی و گاوی سوسکی رو با هم داشته و تا حالا زنده مونده ، رفته گینس حتی از نذاشتن بیاد تو ، حالا منه بدبخت که قلبم ضعیفه و فشارخونم پایینه میخوام برم ؟؟؟؟؟؟
sayna بهله بهله
ببین هی میگی نزار خماری خودت میزاری خماری...
جدی؟...ایول بابا با این حساب من برم بمیرم دیگه
تو رو راه میدن نترس خود دابل سفارشت و میکنن سفارش منم امین آباد کردن دیه الان خوشحال و سرخوش اونجام
یکشنبه 19 شهریور 1391 05:09 ب.ظ
ای بیماری نا علاج بگیری که منو نصفه جونم کردی !!!
اخه دختر جون من چند بار بهت بگم که توی مواقع حساس آدمو نذار تو خماری؟؟؟؟
به خدا من قلبم ضعیفه ، فشار خونم پایینه و مرض قند دارم ........ نمیگی پس میوفتم؟؟؟؟
اونوقت کی میاد جواب منه بدبختو بده ؟؟؟؟ هان ؟؟؟؟
خدا عاقبت این دو نو گل هنوز نشکفته رو به خیر کنه
sayna هان؟...این با مویه؟...بوبخشید خب من سادیسم دارم ...اوخی مادر با این همه درد برو گینس ثبت نام کن هنوز زنده ای؟...
من خودم جوابت و مودوم سوالت چیه؟...
انشاالله انشاالله...کور شه هرکی نتونه ببینتشون(سوها رو موگوم)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music