تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-Ep10
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
چهارشنبه 15 شهریور 1391 :: نویسنده : sayna

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


سیلام ...
خوفین؟...
من و پارازیت امدندی
بریم ادامه ببینیم اگه هیون نتونست خوب حال سوها رو بیاره سرجاش ما  کمکش کنیم
راستی بهار یه بار بهت گفتم دابل خونه نبودن هیونگ کارتش و خونه جا گذاشته بود رفت بیرون داشت از گرسنگس میمرد یه ساندویچ گرفت دم در خونه نشست خورد و یادته؟...اون موقع نمیدونستم عکسش و تو کدوم فلش ریختم ولی پیداش کردم اینم از این...برو حالش و ببر

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان
پارازیت مادر بجنب از قافله عقب موندیم...



این و گفت و رفت اتاقش...بعد از چند ثانیه درحالیکه پالتوش و پوشیده بود ...سویچ ماشینش وبرداشت و از خونه خارج شد...(نگار:بریم سوها کوشون...)
توراه...
هیون(باخودش...بچه خود درگیری داره)(نگار:روان شناسا میگن 90 درصد کسایی که باخودشون حرف میزنن اعصاب راحتی دارن.....البت بگم هیون جزو اون 10درصده....)
یه سوهایی بسازم مرغای آسمون به حالش فضله بریزن(نگار:آورین..)...فکر کرده کیه که بازندگی دابل اس 501 بازی میکنه؟(نگار:نه نه اون غلط میکنه...)...سوها تنت و چرب کن که دارم میام...(نگار:هیون میگم کمربند داری اگه نداری میارم براتا....)

تو شرکت
هیون:خانم چو سوها کجاست؟...(نگار:هااااان هااااان کوووووش کووووجا قایم شوده هااااان هااااان...)

هان:نمیدونم کاری باهاشون دارین آقای کیم؟(نگار:اوووخی اسمش هانه....)(ساینا:بیسواد فامیلشه)
(نگار:تقصیر توئه....موخواستی اینجوری ننویسی.....!!!خودتی)

هیون:نه این وقت صبح اومدم باهاشون یه قول دو قول بازی کنم...معلومه که کارش دارم(نگار:گل کوچیک بهتره هاااا....)

(یونگی با داد هیون از اتاقش میاد بیرون که ببینه چه خبره)(نگار: فضول...)

یونگی:چه خبره خانم هان؟...هیون تو اینجا چیکار میکنی؟(نگار:اومده نور افکنت کونه...)

هیون:اومدم به سوها نشون بدم همه مثل تو احمق نیستن(نگار:احمق....خنگ....عقب افتاده....)(ساینا:نگار خفههههههههههههههههه)
(نگار:خودتتتتتتتتتتتتت خفههههههههه...!!!)
یکی هم پیدا میشه که دستش و بخونه...(نگار:و هیون هلمز تشریف آوردند...)

یونگی:منظورت چیه؟...(نگار:بابایی میگم آی کیوت بالای 10 بود یا زیرش....؟؟؟؟؟؟برای مامانی متاسفم...)(ساینا:نگار خفهههههههههههههههههه)
(نگار:یه بار گفتم خودت خفه..!!!)
هیون:یونگ سنگ تو واقعا خنگی یا خودت و زدی به اون راه؟(نگار: هیون اجازه اجازه ما بلدیم بگیم....خنگه...)
(ساینا:نگار خفههههههههههههههههههههههههه)
(نگار:اااا..یه چیزو چندبار باید بهت گفت؟؟؟)(ساینا:همونقدر که به تو باید گفت)(نگار:اون وقت که همون بار اول میفهمیدی خوب من بدبختی نداشتم....)(ساینا:آخه با یه بار گفتن حالیت میشه؟(

یونگی:میشه بگی چی شده؟(نگار:ای بابا این واقعا شوته هااا...)

(همون لحظه سوها میاد)(نگار:بر خر مگس معرکه لعنت...)

هیون:بعدا بهت میگم الان یه کار ناتموم دارم(نگار: آورین آورین بوکوشیش هااااا...)
چو سوها دنبالم بیا(نگار:برو که هیونو شیر کردومش الان تیکه تیکت میکنه...هه هه هه....)

سوها:باشه(نگار:اوه اوه چه جلوی بابام حرف گوش کن میشه....)(ساینا:نگار یه وریت میکنما یونگی باباته نه هیون ایییییییییییش)
(نگار:خوب نابغه یونگیم اون بغله دیگه....!!!!)(ساینا:ابله یونگی که نگفت سوها بره هیون گفت)(نگار:که چی خب تا یونگی اومد مودب شد دیگه...)(ساینا:دخمله کثل سگ از هیون میترسه به یونگی چه)

           AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


هیون سوهارو برد تو اتاقش و دراتاق وبست ...(نگار:خوب ببند خونا پخش نشن...)(ساینا:اگه هیونه واسه یه کار دیگه بسته)
(نگار:کافر همه را به کیش شوهر خود پندارد....همه که بابا یونگی نمی شن...!)(ساینا:شما بگین این کارا به گروه خونی یونگی میخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)(نگار:جان عمت خجالت خوب چیزیه کی 2بار 2بار با سوها جان........هااااان...)(ساینا:این همه هیون تو واقعیت...حالا یونگی تو داستان یه بار یه شکریی خورد)

 بعد روبه سوها کرد و با خشم گفت:

-ببین دختره ی هیز پرو دیگه حق نداری تو زندگی داداشای من فضولی کنی...(نگار:داداشی جان زشته از این حرفا نزن...)

-داری درباره چی حرف میزنی اوپا....(نگار:خخخخخففففففهههههه شششششششووووووووووو......)

-خفه شو من اوپای تو نیستم(نگار:چه هم عقیده...ببین من خودم شوهر دارم...)بعدشم برو خودتو خر کن من یعنی ما همه میدونیم که اون عکسا کار تو بوده عوضی...(نگار:زشته جلو بچه ...من 11سالم بیشتر نیست...)(ساینا:گوشات و بگیر تا بعدا به بابات بگم به عموت آداب معاشرت یاد بده)
(نگار:مامانی......عمو که بیشتر از بابا آداب معاشرت بلده...!!!)(ساینا:یه حرف و چند بار باید زد؟...خفهههههههههههههههههههه)(نگار:ببینین نمیزارن این جا آدم حرفشو بزنه ای سیاست مدار نامرد نازن...)(ساینا:همینه که هست)

-کدوم عکسا دارین درباره چی حرف...(نگار:خدایا خداوندگارا این کوچه ی علی چپ را از زمین محو کن هرکی میخواد یکی دیکه رو دور بزنه میپیچه توی این کوچه....اااااه....)

-دیگه لال شو کیو گفتش که همه ی اون عکسا فوتوشاپ بوده... فکر کردی با اون عکسا میتونی زندگی داداشمو خراب کنی هاااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(نگار:یه چیزی خوردی....)

-من هیچ وقت نمی خوام زندگی عشقمو بهم بریزم...(نگار:ای بابا... سوها بابام به مامانم خیانت نمی کونه مفهوم شد...)(ساینا:باریک دخمل گلم نه بهت امیدوار شدم)
(نگار:قلفونت مامی..!!!)

هیون دستش و بلند کردو.
..


 محکم زد تو گوش سوها جوری که از دماغ سوها خون اومد(نگار:هووووووووووووووووووووووووووورا.....)و بعد ادامه داد...

-اون تو رو دوست نداره اون عاشق تو نیست سووووها می فهمی اون نگارو دوست داره...چرا میخوای عشق و گدایی کنی؟(نگار: گدای بدبخت.....)

سوها سرش و بلند کرد و خیلی محکم گفت:

-نه نه من نمیزارم...مگه اینکه مرده باشم... حالا که این جوریه نمیزارم که راحت زندگی کنن نمی زارم... اونقدر زجرش میدم که از نگار جدا شه و برگرده پیش من حالیت شدددد....(نگار:ببین من به هیچ بنی بشری اجازه نمیدم زندگی مامانمو خراب منه حالییییییته.....ایییییییی نفسسسسسسس کششششش اون نانچیکوی منو بیارییییین....)(ساینا:کجاست مادر؟...بگو تا بیارم)
(نگار:همونجا...زیر پات...!!!)
هیون دوباره محکم زد تو گوش سوها(نگار:هیووون دمت گرم بسی حال دادی بهمون....)و گفت:

-اون ابدا پیش تو عوضی برنمی گرده یعنی من نمیزارم برگرده  حالیته دختره ی ........(نگار:ببخشید دیگه  چی گفته سانسور کردین اینووووو)(ساینا:خودت چند وقت پیش گفتی جلوت نگه اینم گذاشت بعد رفتن ما بگه)
(نگار:هی وای من...!)
دیگه هم پیشش نمیری ...برای بار آخر هشدار دادم(نگار:با عذر خواهی اولین بارت کی بودش؟؟؟؟)

سوها:هشدارات برام مهم نیست هیون...یونگ سنگ دوباره مال من میشه ...خواهیم دید(نگار:بچرخ تا بچرخیم....)

هیون:ببینم نکنه دلت میخواد گذشته ی قشنگت فاش شه؟...(نگار:هی وای من....)

سوها:تو گذشته من هیچ چیزی وجود نداره که ازش بترسم(نگار:باز زدی اون کوچه کههههه .....)

هیون:جدی؟...فکر کردی وقتی برای یونگ سنگ این حرف و زدی هیونم باور کرد؟...سوها از اول تا آخر داستانت و فهمیدم کاری نکن دهنم باز شه چون اون وقت برات خیلی بد میشه(نگار:شوتینگا بیرونینگا گشنه اینگا مردینگا اینگا اینگا...)(ساینا:بچه دنیا همه روز به روز پیشرفت میکنن به سمت تکنولوژی تو چرا پس رفت میکنی به سمت عصر حجر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
(نگار:مامی...از فرهنگ لغت تو استفاده کردم دیگه...!!!)(ساینا:من فقط سوتینگا بیرونینگا موگوم)(نگار:مامان اون بالا رو نگاه کن نگاه کن آفرین خره«همون بالاخره»(ساینا:شما شب میای خونه دیگه)

سوها:به عنوان یه سوپراستار میتونی خیلی چیزا رو از خودت دراری ...خیلی چیزا که واقعیت نداره...(نگار:حسووووود به تو چه داداشم بهترین سوپراستار کره هست هااااااااااااااااااااااان...با شما نبودم بفرمایید...)(ساینا:آره ولی به پای بابات نمیرسه...آخه حواس جمع من کی هیون و زاییدم خودم نیدونم؟)
(نگار:میرسه...خیلیم بیتره....نچ داداش من هست ولی پسمل تو نیست..!!)(ساینا:نتیجتم شما دوتا مامان داری)(نگار:و نتیجه میگیریم بازم این بابایی بهت خیانت کرده....
)(ساینا:بیشتر نتیجتم یونگی بابای داداش خودشه)
هیون:بگیر بشین...حالا که تنهاییم میخوام با هم یه مروری کنیم ...کسی نمیشنوه پس هرجاش و از خودم دراوردم بهم بگو...بشین

سوها:وایستاده راحتترم(نگار:پرروووووووووووو.....)

هیون:وقتی کیم هیون جونگ یه چیز و میگه توقع داره انجام شه این یه دستور بود...بشین(نگار:هیتلر...)(ساینا:موسولینی بهتره)
(نگار:ناپلئونم میشه ها......!!!)(ساینا:همون که گفتم ولا غیر)(نگار:مگه بچرو این جوری تربیت موکونن مامان بدحالا که این جوریه هیتلر ولا غیر جرعت داری بیا راستی هفته ی دیگه مسابقه دارم)(ساینا:هیتلر نوموخوام همون که گفتم ولا غیر)

بعد از نشستن سوها هیون شروع کرد به تعریف کردن
 

هیون:ورودت تو دابل اس 501 خیلی زیرکانه بود...یونگ سنگ بهت پیشنهاد دوستی داد ولی تو گفتی فقط به شرط اینکه بقیه اعضا نفهمن باهاش دوست میشی...اوایل یونگ سنگ منظورت و نفهمید تا اینکه نتونست تحمل کنه و اومد بهم گفت...چند روز بعد هیونگ اومد پیشم و گفت که با یه دختر دوست شده...گفت دختره براش شرط گذاشته که به هیچکی نگه اون دوست دخترشه...هیونگ و یونگ سنگ دوتاشون بدجور عاشقت شده بودن سوها...میخواستم بدون اینکه بفهمن از زندگیشون دورت کنم...رفتم و موضوع و به پدر یونگ سنگ گفتم اونم با یکی از دوستاش که پدر نگار بود صحبت کرد و قرار گذاشت واسه یه مدت نگار و یونگی با هم ازدواج کنن تا فکر تو از سر یونگ سنگ بیفته...بابای یونگی گفت من با هیونگ صحبت کنم و    بهش بگم تو چه جور دختری هستی...وقتی با هیونگ شروع به صحبت کردم فهمیدم خیلی دیر شده...هیونگ و تو با هم رابطه داشتین...شب همون روز پدر یونگ سنگ بهم زنگ زد و گفت که یونگی گفته که باهان بوده و نمیتونه الان ولت کنه...همونجا فهمیدم با بقیه دخترا خیلی فرق داری دقیقا کسایی رو عاشق کردی که احساس مسئولیتشون خیلی بالاتر از بقیست و با هردوشون رابطه برقرار کردی تا نتونن ولت کنن...پدر یونگی اونو مجبور کرد تا با نگار ازدواج کنه ولی تو به یونگی گفتی که بارداری سوها(نگار:ماااااااااا مااااااااااان.....هیون تو تمام فیلمای پوآرو آخرش این جوری میحرفه....)(ساینا:بچه دو دقیقه به فکت استراحت بده ببینم چه خبره؟)
(نگار:نمی دم......خبرای بدبد....!!!!)
سوها:مگه دروغ گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...من از یونگی باردار بودم(خیلی نامردی بابا به مامان خیانت کردی.....)(ساینا:دخمل بپر وردنه رو بیار)
(نگار:مامی یادت رفت...از بس با اون زدن تو سرت شکست...!!)(ساینا:کدوم آدم ... زد؟)(نگار:بابا از بس زدی تو سر بابایی وردنه شیکسته...)(ساینا:ای دستم بشکنه)
هیون:آره دروغ گفتی...(نگار:گفتی...؟؟؟؟!!!!)

-:چرا؟

-:تو باردار بودی سوها ولی اون بچه مال یونگی نبود...مال هیونگ بود...تو هم خیلی خوب میدونستی...میدونستی هیونگ عاشق بچست ولی موندن با یونگی بیشتر به نفعت بود درسته؟(نگار:خیلی عووووووضییییییییی)(عوضی واسه یه دقیقشه)
(نگار:پس.....بوووووووووق...بیییییییییییییییییب....!!!!)(ساینا:خب اون واسه دو دقیقشه)(نگار:مامان منو از این جا ببر بیرون دارم چیزای بد یاد موگیرم....)(ساینا:بیا بریم مامانی منم اینجا چیزای بد یاد گرفتم چه برسه به تو)
-:تو از کجا میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(نگار:پوآروهه دیه...)

-:پدر یونگ سنگ هیچ وقت اون بچه رو قبول نکرد چون میدونست قضیه چیه و یونگ سنگ و نگار با هم ازدواج کردن دیگه نگه داشتن اون بچه برات فایده ای نداشت چون نمیتونستی به هیونگ بگی بچت مال اونه نه یونگی برای همین اون بچه رو سقط کردی درسته؟...(نگار:سنگ دل...)(ساینا:بیشعور...عوضی...خاک برسر...آدم کش...نمیگی بهار میخونه سکته میکنه؟...نگار آب قند آماده داشته باش)
(نگار:لازم نداره...فعلا درحال طراحی نقشه قتل توئه...!!!)(ساینا:هی وای من)(نگار:واااااااااااای)
-:هیونگ هیچ وقت پدر خوبی براش نمیشد(نگار:این دلیلته...)(ساینا:دلایلشم مثل خودش خاک بر سریه)
(نگار:عین خودش...!!)
-:تو چی؟...مادر خوبی میشدی؟...روت میشد به بچت یاد بدی به عموش بگه بابا و به باباش بگه عمو؟...هیونگ عاشق بچه هاست و تو فرصت پدر شدن و ازش گرفتی ...این گذشته ی قشنگته اگه بخوای دوباره وارد زندگی یونگی و هیونگ شی همه میفهمن واقعا کی هستی سوها...بازم میگم خیلی مواظب باش(نگار:من دیگه حرفی ندارم خیلی عوضیه این سوهااا...راستی کیمیا فاتحتو بخون که بهار اومد...با حضرت عباس چرا خو منو میزنی آآآآآآآآییییی...)(ساینا:بهار یه مو از دخترم کم شه ها...خب کم شده دیگه دوباره در میاد...ولی ایشاالله نوبت شما میشه...سقط نه ها خود بچه )
(نگار:نترس....شیرش کردم جای من تورو بزنه.......میگه نوموخوام....شوملی که با یکی دیگه بوده نوموخوام...!!!!)(ساینا:باشه پس تصویب شد بدمش به سوها)(نگار:مامان منو تو بچگی یتیم نکن بهار داره میاد ها....)(ساینا:بیاد قدمش رو چشم)

     AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

(اتاق یونگی)

یونگی:حالا میشه بگی با سوها چیکار داشتی؟

هیون:یونگی نگار دختر پاکیه ... باهاش بدجور رفتار کردی...

یونگی:از کجا میدونی ؟...میدونی وقتی اون عکسا رو دیدیم چه حالی شدم؟(نگار:خاک تو سر خنگت کنن واه واه واه...)(ساینا:نگار خفهههههههههههههههههههههههه)
((نگار:ااااه...تو هم دست کمی از شوملت نداریا....!!)
هیون:چند سال پیش وقتی فهمیدی سوها با برادرت بوده هم خیلی عصبی شدی ولی وقتی دیدیش دوباره بخشیدیش یونگ سنگ...(نگار:تو غلط کردی بخشیدیش بابا من این جا کشکم...)(ساینا:نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
(نگار:تو بیشتریییییییی....!!!)(ساینا:نچ بابا من عزیز دل یونگیم)(نگار:یه فرکی سوها کشک....)(ساینا:این و چهار پایم)
-:اون یه عوضی بود منم واقعا نمیدونم اون روز چم شده بود ولی نگار...اون عکسا آتیشم زد هیون

-:حتی به این فکر نکردی که ممکنه فتوشاپ باشه؟

-:چی؟

-:کیو همه عکسا رو دیدیه و گفته فتوشاپه...یونگی خیلی عجله کردی داداش...(نگار:خاک بر فرق سرت..)(ساینا :نگار خفههههههههههههههههههههههههه
)
(نگار:خودتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.....!!)
-:از کجا فهمیدی کار سوهاست؟

-:کی خیلی دوست داشت از هم جداتون کنه؟...عقل کل اگه سوها نبود پس حتما خانوم هان بوده دیگه(نگار:آیکیو زیر صفر...)(بدبخت هان)
(نگار:بیچاره نگار....چرا هان...!؟!)(ساینا:آخه مفتی مفتی مقصر شد))نگار:عزیز جان با بابایی بودم...)(ساینا:آهان)
-:مسخره ...هیون حالا چیکار کنم؟...اگه نگار نبخشتم چی؟

-:واالله حق داره... یکی موهات و میکند چیکار میکردی؟

-:خفش میکردم(ساینا:اوخی شوملم رو موهاش حساسه)
(نگار:اییییییییییییشششششششششش....!!!)(ساینا:کوفت ایییش)(نگار:پس
.....)(ساینا:کوفت...)
-:خب پس شانس آوردی هنوز زنده ای...وقتی داشتی برمیگشتی یه گل و یه کادو بگیر و ازش عذرخواهی کن...منم به پسرا میسپارم دخترا و مهدی و ببرن به یه بهانه ای بیرون تا تو و نگار تنها باشین و راحت حرفاتون و بزنین...خب دیگه من میرم اتاقم کاری داشتی خبرم کن داداش و سعی کن امروز تو دیده سوها نباشی(نگار:ذوق مرگ شدم هیون زد کشتش...)

بعد از رفتن هیون یونگی بد جور رفت تو فکر...

یونگی(با خودش...اینم خوددرگیری گرفت رفت)
یعنی براش چی بگیرم؟...عطر؟...نه بابا اون که خدای عطره....لباس؟...خودش طراحه...وای پس چی؟...آهان گرفتم...حالا چی بهش بگم؟...چه جوری معذرت بخوام؟...بزار بنویسم بعد حفظش کنم

یه کاغذ و خودکار برداشت و شروع به نوشتن کرد ...
.
.
.
.
.
.
.
نظر یزاری پارت بعد عسک خومشل از دابل میزارم ...مگه نه پارازیت؟
(نگار:نه اتفاقا جون من کم بدین من راحت شم یه عسک آوردم براتون اون پایین درکیه سعی کنین بدرکین...)(ساینا:نگاره که یونگی موهاش و کشیده؟...نظر کم بدن موهای تو رو نخ نخ میکنم تلافی کار یونگی)
(نگار:زورت و دستت بهم نمییرسه.....هه هه هه هه هه...!!!!)(ساینا:زورم میرسه ولی دستم...خب یه روز که دیدمت ایشاالله از خجالتت درمیام)(نگار:باشه میبینیم زورت میرسه یاااا نهههههه دست خالی موکوشونمت...)(ساینا:راست میگی بگو کجا بیام تا حالت و جا بیارم)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 4 اسفند 1396 06:01 ب.ظ
هی من فقط می خواستم بپرسم آیا تا به حال مشکل دارید؟
با هکرها؟ آخرین وبلاگ من (وردپرس) هک شده بود و من چند ماه از آن گذشتم
کار سخت به دلیل عدم پشتیبانی از داده ها. آیا شما دارید؟
روش برای جلوگیری از هکرها؟
جمعه 24 شهریور 1396 12:34 ق.ظ
Every weekend i used to go to see this website, for the
reason that i wish for enjoyment, since this this website conations genuinely good funny information too.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:28 ب.ظ
Good day! Do you use Twitter? I'd like to follow you
if that would be okay. I'm undoubtedly enjoying your blog and
look forward to new updates.
شنبه 14 مرداد 1396 09:29 ق.ظ
Good replies in return of this query with genuine
arguments and telling all about that.
پنجشنبه 16 شهریور 1391 08:39 ب.ظ
واااااااااااااااااااای من عاشق گیس و گیس کشیم.....!!!!
فقط آجی باید یه ذره پیاز داغشو زیاد میکردی جوری که بوش آدمو سوها رو خفه کنه
دختره پررو!!! خجالت نمیکشه!!!
آجی تو کلا با این نگار (آبجیه بهار) مشکل داری؟؟؟؟
شما دو تا پت و مت رو گذاشتین تو جیبتون ، از هیونگ و جونگمینم بدترید
sayna اوخی عین خودمی...
اوخ ببخشید بودجه نبود پیاز داغ موند پارتی که هیونگ میفهمه کی به کیه...
نگار؟...نه بابا دخملمه
آره من که گفتم همیشه مت منم پته متغیره حالا این دفعه افتاده نگار گفتیم یه نمه بخندونیمتون
چهارشنبه 15 شهریور 1391 11:10 ب.ظ
انیاگ هسیوخوبی؟
میتونم یه سوال بپرسم؟؟
شماداستانات روخودت مینویسی؟؟یاازکسی دیگه ی کپی برداری میکنی؟
ولی حالاهرچی خیلی خوبه
sayna سلام...خوفم خوفی؟
بپرس عسیسم
من خودم مینویسم این نگار میاد پارازیت در میکنه
قربونت مرسی عسیسم
چهارشنبه 15 شهریور 1391 07:38 ب.ظ
این جا دعواست
چه باحاله همین جوری پارت داره ری موکونه
این اونو ضایع موکونه اون اینو
sayna نه بابا ما عادت داریم...
جدی؟...باشه
آره این بچه پررو مامانش و ضایع موکونه
چهارشنبه 15 شهریور 1391 07:37 ب.ظ
پکیدی هه هه هه هه
sayna نه پکوندم
چهارشنبه 15 شهریور 1391 05:42 ب.ظ
تو بیجا موکونی جواب منو میدی الان جوابتو میدم حالت گرفته شه
sayna منم جوابیدم
چهارشنبه 15 شهریور 1391 05:35 ب.ظ
من معمولا حس نظر دادن ندارم اما مثل این که اگه ندم امکان داره این پارازیت بره پس میدم
sayna بهله بهله...نظر چیزه خیلی خوفیه...میسی مادر که نظر میدی...حالا نظرت چی بود؟...خوفه یا بد؟
چهارشنبه 15 شهریور 1391 05:33 ب.ظ
هووووووووورا کیف کردم هیون
می گم خوب ضایت موکونه این نگارا
sayna بهله آقا هیونه دیه...
نگار؟...جرئت نداره
چهارشنبه 15 شهریور 1391 05:31 ب.ظ
ااااااااا برو حالشو ببر چه قدر سر مامانش ینی تو قیرتیه کیمیااااا
داری حال موکونی آخه مثل این که خیلی هم خوب میزنه نه؟؟؟؟؟
sayna آره دخمل گل مامانه قربونش بلم الهی...
آره بچم نینجتسو کاره ولی هرچی گشتم نانچیکوش و پیدا نکردم
چهارشنبه 15 شهریور 1391 05:29 ب.ظ
ایییییی من که قش کردم به شوما میگن پت و مت
sayna اخی...غش کرده میتونی بحرفی ایول بابا
واالله من که مت هستم ولی پتم متغیره یه بار بهار یه بار نازان الانم نگار...چه فعالم من
چهارشنبه 15 شهریور 1391 01:35 ب.ظ
انیاگ هسیوو
ممنون ازداستانت.
قراره منم عضونویسنده های این وب بشمم.
امیدوارم بتونیم باهم دیگه کناربیاییم
sayna سیلام مادر زیر سیکل بحرف ببینم چی میگی...
میسی عسیسم نظر لفطته...
جدی ؟...پیشاپیش خوش آمدندی
بهله بهله من غلط کنم با شما کنار نیام...
چهارشنبه 15 شهریور 1391 01:14 ب.ظ
من تورو می کشم......
sayna آرامش مادر... برات عسک گوذاشتم دیه...دیدی چه باحال میخورد؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music