تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-ep9
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
یکشنبه 12 شهریور 1391 :: نویسنده : sayna
سیلام سیلام...
خوفین؟...خوشین؟...سلامتین؟...دماغا چاغه؟...کیفتون کوکه؟
من که عالیم...یه امتحانی دادم ناظممون کف کرد توش...

میگه خودت امتحان دادی یا کسی جات اومد؟

بیخیال بریم ادامه ... نظر یادتون بره نومویام دیه ها
از خواهران گرانقدر و دلسوزم ممنونم ولی مگه شما کار و زندگی ندارین؟...ولی دستتون ندرده راه زیاد شدن نظرا رو فهمیدم


راستی تو این پارت یه پارازیتم داریم...
برین ادامه میفهمین چی موگوم





تو راه برگشت
یونگی:نگار...
-:جانم؟...(نگار:اه اه حالم به هم خورد اییییش...)
-:میشه تا پایان قرارداد به بابات نگیم که میخوایم پیش هم باشیم؟
-:باشه اما چرا؟(نگار:مگه باید همه چی رو بدونی دختره ی فضول...
)
-:خب میخوام قافل گیرش کنم
-:باشه ...هرجور راحتی

تو خونه...اتاق نگار
آهو:راستش و بگو خومشل کرده بودی نتیجه داد؟(نگار:قربونم چه قدر زود میگیرما...
)
نگار:آهووووووووووووووووووووووو(نگار:هوووووووووی با من درست حرف بزنا....این جوریت موکونما...
)
آهو:چیهههههههههههههههههههههههههههههه؟
باران:سرم رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
مژگان:خدا خفتون کنه ببندین فک و ببینیم چی شد آخه
نگار:هیچی بابا رفتیم شام خوردیم ... تو راه برگشت بهش گفتم یونگ سنگ عاشقتم ...دوست دارم بیا با هم بمونیم ...(نگار:اه اه اه اه خجلت بوکش نچ نچ نچ...اخه شوما بوگین این مامانه من دارم؟؟؟؟
)
بهنوش:خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگار:خب به جمالت... ضایع شدم ...گفت بسه دیگه برو عمت و خر کن
آهو:پسره بی فرهنگ ... این دیگه کیه؟(نگار:آاااا چه باحالم من....
)
باران:جدی این و گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگار:معلومه که...نه
مژگان:ای بمیری خب چی شد؟
نگار:هیچی دیگه ... بعد شام ازم خواست با میل خودم باهاش ازدواج کنم و...
بهنوش:و؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگار:خب...بعدم بوسیدتم...
آهو:بابا مبارکه...اینم از این کارا بلد بود و رو نمیکرد؟(نگار:ببین آخر نگفتی قضیه
ی این مسیحی و مسلمون چی شدا ...پیچوندی نه....)(ساینا:ببند فک گرانقدر رو... اینقدر لو نده آقت میکنما)(نگار:هوووووووووووووووووووووووووووووووووی....بی تربیت زشته)


اتاق یونگی
هیونگ:جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ...
هیون:چته؟...چرا جیغ جیغ میکنی سرم رفت؟
هیونگ:آخه این دفعه جدی زن مامان دار شدم...
جونگی:ای آب زیر کاه...چجوری مخ دختری مثل نگار رو زدی؟
یونگی:نیازی به زدن نبود دلشم میخواست...تیکه ای مثل من و از کجا میاورد؟(ساینا:واالله)(نگار:اییییییش پسره ی پرو حالمو بهم زدی....
)(ساینا:خفهههههههههه...دفه دیه راجع به یونگی بگی ایش و اوش و هرچیز دیه رسما یه وریت موکونم)
کیو:با آب مردشور خونه شستن؟(نگار:آورین...آورین...ینی واقعا آورینااا... منم همینو می خواستم بگم...
)
یونگی:چیو؟
کیو:روت رو(نگار:بازم آورین حلاکتم 
)(ساینا :به به چشم هیون نور افکن...خجالت واقعا...خیانت اونم جلو طرف؟)
یونگی:نچ...فکر نکنم
هیونگ:خب خدا رو شکر قائله ختم به خیر شد(ساینا:شاهنامه آخرش خوشه فرزندم)

آخر هفته خونه یونگی
بهنوش:چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟...آخه چرا؟(نگار:چی چرا؟؟؟؟
)
جونگی:وای میشه دفعه سوم بازم بگم؟(نگار:چیرو بازم بگین؟؟؟!!!!
)
مژگان:مگه شهر هرته؟(نگار:چی شهر هرته بابا؟؟؟اااااه!!!!
)
کیو:خب نشد دیگه(نگار:ده به منم بگین نامردا چی نشد دیگه؟؟؟!!!
)
باران:مگه میشه؟...کلی کار و زندگی داریم(نگار:مییییی گممممم بههههه مننننننم بگیییییییییییییییییین.....!!!!!
)(ساینا:مگه فضولی آخه تو دخمل؟؟؟...مسئله خانوادگیه)
هیونگ:خب ما رفتیم فرودگاه گفتن هوا بارانیه همه پروازا به تهران میفته واسه اطلاع ثانوی(نگار:خب بمیر اینو از اول بگو....آخه اینم شوهر خواهره ما داریم؟....
)
کیو:عزیزم ... تا اطلاع ثانوی(نگار:ولش کن بابا گوناه داره....
)
باران:آسمون که مثل آینست ...بارونش کجا بود؟(نگار:کوووووری خب برو تو آیینه نگاه کن خواهر گرام اون بدبخت هم تو رو به جای زمین رو آسمون دیده...
)
هیونگ:ایناهاش اینجا نشسته...یکی مثل جونگ مین خود بزرگ بینی مزمن داره یکی مثل تو خود نبینی مزمن؟...تازه تو بیشتر میدونی یا هواشناسی؟...میگم نمیشه بری بگو چشم
باران:چرا؟...
هیونگ:چون ...چون 2 سال ازت بزرگترم
آهو:شما این اطلاعات و از کدوم 118 گرفتی؟(نگار:ضمیر گرام این قدر به این بچه گیر نده.....زشته بابا...
)
مژگان:بابا بیاین به جای این حرفا ببینیم چیکار باید بکنیم...بابا من خاک بر سر پس فردا امتحان دارم...
کیو:اصلا نگران نباشین میتونین انتقالی بگیرین
بهنوش:مگه قراره واسه همیشه بمونیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(نگار:ای مارموزا.....
)
یونگی یه چشمک به نگار زد و دو هزاری نگار افتاد که جریان چیه ...(نگار: نه باااابااااااا....جااااان من افتاد یا چاخان میبافی......این کیمیا که هزار ماشالا دیر گیرو گزاشته تو جیبش....به قضنفر میگه زکی تو برو من جات هستم...
)
نگار:میگم بچه ها آهو که میخواد بره یه خونه دیگه خب من دوباره تنها میشم بمونین دیه...(نگار:برو خودتو خر وکون من تا آخرش سر جهازیتم
)
بهنوش:اوخی الهی ... میگم بچه ها نگار گوناه داره(نگار:ااااااااااا چه زود خر شد بابا
)
مژگان:چی چی گوناه داره؟...رشته خودتون همه جا پیدا میشه فکر میکنین همه چی راحته؟...من چی پس؟
کیو:مگه شما چی میخونین؟
مژگان:ادبیات فارسی(نگار:تو حلقم زد حاااال.....ولی این که نه خونی داره نه خون ریزیی تازه مرگو میر هم نداره ااااه رشته ی خودم بهتر تره...لاآقر توش 4تا آدم میمیرن....والا
)
کیو:به به چه رشته با مسمایی...خب نگران نباشین خودم به دانشگاه سفارشتون و میکنم(نگار:کیو صد دفه بت گفتم لاف نزن
)
نگار:مژی جووووووووووووون...خواهش...
مژگان:باشه بابا میمونیم
نگار:قربونت برم که اینقدر زود خ(نگار:چی چی بگو دیگه خر می شی خب منم همینو میگم خر خدادادن....والا
)...راضی میشی(نگار:چرا عوض موکونی حرفتو......هاااااااااااااااان)

2 ساعت بعد...تو حیاط پشتی...
باران روی تاب نشسته بود و داشت کتاب میخوند که هیونگ رفت و بغلش نشست
هیونگ:چیزه...مزاحم که نیستم؟(نگار:هیونگ خجالتی وارد میشود ببینم چی کارش موکونیا خواهری....دمت گرم
)
باران:خب راستش...نه راحت باش(نگار:خخخخخعیلی متچکر از ضایع کردنت بمیر من راحت شم
)
-:باران خانوم راستش خیلی وقته میخوام باهاتون آشنا شم اما موقعیتش پیش نمیاد ...میشه یه نمه راجع به خودتون بگین؟
-:خب راستش من...
(جونگ مین وارد میشود)
جونگی:هیووووووووووووووووووووووووووووونگ...کجاییییییییییییییییییییییییییی؟
(نگار:و در این جا خرمگس محفل هم وارد شد من چه قدر این خر مگسارو دوست دارم
)هیونگ:ای بر خرمگس معرکه لعنت...اینجام چته؟(نگار:از خودت دیالوگ بساز دیالوگ دزد)
جونگی:اونجا چه غلطی میکنی آخه...بیا بابایی کارت داره گفت اگه تا 20 ثانیه دیگه  پیشش نباشی با کمربند از خجالتت در میاد(نگار:بابا چه خشنه وااااااا اصلا حالا که این جوری شد ....من زن هیون نمیشم اگر بشم کشته میشم
......مروری بر کتاب با مسمای خاله سوسکه)
هیونگ:باشه بابا اومدم...باران خانوم ببخشید...اجازه هست؟(اه اه چه از باباشم میترسه واااای مامانم اینا
)
-:حتما بفرمایین

4 ماه بعد
یونگی:نگارم...عزیزم...خوشگلم...تاج سرم...عیال گرانقدرم...نگار(نگار: اه اه اه .... دستشوییی کووووووووووووووو....اووووووق
)...با تواما هوووووی(نگار:آها حالا شد کمربنتو درار سیاهو کبودش کن بابا)
باران:هوووی تو فرهنگ لغت کره یعنی عزیزم به دل نگیری نگار...(نگار:من از این چرتو پرتا نمیگم به شوما ها مربوط نیست این جمله مال کندلوسه
)
نگار:حالا چی شده داد میزنی؟
-:گفم یه خداحافظی... بدرقه ای...فحشی ...کتکی...چیزی نداری دلم و خوش کنم متاهلم؟(نگار:آخییی گوناه داره کنده لوس 2تا بهش چیز یده یه فوش یه کتک.....خوفه یووووونگییی جااااان
)
آهو:میگم اگه نگار برات سخته من خودم  یه فحش و کتکی بدم که دلش خوش شه(نگار:غربون خودموبازم خودم بشم که این قدر هماهنگیم...
)
یونگی:نه قربون دستتون به اندازه کافی تو این چند ماه از هیون وصفتون و شنیدیم(نگار:اووووخی چند هزار بار زدمش مگه من؟؟؟؟!!!!
)
نگار:خب برو دیه...مواظب خودت باش(نگار:اااااااااای....شیطونه میگه بزنم این جوری شون کونمااااا
)
یونگی:الهی فدات شم...تو هم همینطور(نگار:کیمیا شوهر من تو این داستان دوبار از چرند پرندا بگه خودم چکیش کردما نرو ماده تو گوشش
.....اصلا من دیگه نمیتونم به این مزخرفا گوش بسپارم...)


شرکت یونگی(اول شخص خود یونگی...ای من پیش مرگ و پس مرگش بشم)(نگار:با عذر خواهیی فراوان ببند اون فکتو خیلی زر میزنی...بازم عذر خواهییی
)

وقتی وارد شرکت شدم اولین چیزی که توجهم و جلب کرد سوها بود ...از لبخندی که رو لبش بود دلم بدجور ریخت ...خوب میشناختمش پشت اون خنده یه فتنه جانانه خوابیده بود(نگار:سوها ن تورو میکشم آخر حالا ببین کی بت گفتم
)...خواستم میخم ومحکم بکوبم که دوباره هوس بازی دادن من و از سرش بیرون کنه...حلقه ازدواجم و با انگشتام جلوش چند بار بالا پایین کردم و رفتم اتاقم...(نگار:زحمت کشیدی آقاااا)

ساعت هول و هوش 12 بود و همه رفته بودن برای ناهار و منم نمه نمه داشتم آماده میشدم که برم... در اتاق و که باز کردم یه پاکت از لای در پایین افتاد...خیلی کنجکاو بودم برای همین بازش کردم و ...اون لحظه فقط تونستم یه چیز بگم...
-:نگار زندت نمیزارم(نگار:چی کار داری با مامانه من آخه؟؟؟؟کندلوس فرااااار کووووون
)
سوار ماشین شدم و تا خونه تخت گاز رفتم...وقتی خونه رسیدم با عجله به سمت اتاق نگار دویدم
هیون:یونگی چی شده؟
-:تو دخالت نکن

در و با شدت باز کردم ...با ترس از روی تخت بلند شد و بهم خیره شد...
-:چ...چیزی شده یونگ سنگ؟
-:همه جور فکری راجع بهت میکردم الا...(نگار:ببند خیلی رو دار شدی هاااا....ای بابا با احساساته من بازی نکنین باز کی آسکاریسمش شروع بع فعالیت کرده خب؟؟؟!!!
)
-:الا چی؟...چی شده مگه؟

دیگه نتونستم طاقت بیارم...به طرفش حمله ور شدم و موهاش و بادستام گرفتم ...اونقدر با شدت کشیدم که سرش بالا اومد و چشم تو چشم شدیم...از خشم و عصبانیت داشتم میلرزیدم و لرزش اونم به وضوح حس میکردم
-:حتی فکرشم نمیکردم اینقدر هرزه و عوضی باشی نگار...(نگار:چ...چ...چی ه...ه...هر...زشته بابا نگار این حرفا
)
-:آخ آخ...موهام و ول کن...چی شده آخه؟

با شدت روی تخت پرتش کردم و عکسایی که توی پاکت بودن و بهش نشون دادم...
-:ببینشون...بد نیست برات یادآوری بشه...حلقه ی ازدواجی که من بهت دادم تو دستته و تو بغل یکی دیگه خوابیدی...چشمم روشن...این بود اون نگاری که نجابتش و همه تایید میکردن...(نگار:خب بمیر اینو از اول بگو فتو شاپه لابد خب مو هاشو کندی....میخوای عسک تورو با 10الا20 دختر درست کنم برات
)

با ناباوری به عکسا خیره شده بود...همون طور که گریه میکرد گفت:
-:این...این امکان نداره(نگار:گریه نکن مامانیییی منم اشکم در اومد خف..
)
-:خوب گوشات و باز کن...تا وقتی تو این خونه هستی نه میخوام ریختت و ببینم و نه حتی میخوام صدات و بشنوم...اگه یه بار فقط یه بار جلوم ظاهر شی یا صدای خندت و هرچیزی که مربوط به تو باشه و ببینم خودم واسه همیشه خفت میکنم...فهمیدی؟(نگار:دیگه شورشو در آوردی هااااااا)

با عصبانیت از اتاقش رفتم بیرون تا من اومدم بیرون دوستاش ریختن تو اتاقش و هیون و کیو با ناباوری بهم خیره شدن...جونگ مینم داشت تلاش میکرد هیونگ و که از ترس پشتش قایم شده بود بیرون بکشه...هیون و کیو و مهدی هم رفتن اتاق نگار...(نگار: مگه مهدی هنوز این جاست
..... چه قدر کم رنگ بودش )

(اول شخص اینجانب راوی)(نگار:زرشک باز آسمان تپید این کیمیا از وستش پرید....خو تو که تا 2 دقیقه پیش نگار بودی که...
)
اتاق نگار...
هیون:نگار خانوم میشه توضیح بدین این عکسا چین؟
نگار(با گریه):به قرآن نمیدونم من اصلا این آقایی که تو عکسه رو نمیشناسم...(نگار:ای آقاهه بد)
هیون:یعنی باید باور کنم؟
مهدی:باید باور کنیم...
کیو:چرا؟...
مهدی:تا اونجایی که من میدونم نگار چپ دسته درسته؟
نگار:آره
مهدی:ولی تو این عکس نگار لیوان نوشیدنیش و دست راستش گرفته...(نگار:و اینک مهدی معروف به مهدی پوآرو وارد میشود
)
آهو:نگار خودش و بکشه هم نمیتونه لیوان و با دست راستش نگه داره
کیو:بدین من عکسا رو
مژگان:اون وقت چرا؟
هیون:آخه کیو متخصصه کامپیوتره...
بهنوش:خب؟...
کیو:خب میخوام ببینم فتو شاپه یا نه...(نگار:بابا این جا همه شرلوک هلمز اند مگه؟؟؟؟
)
باران:بفرمایین
کیو:فردا صبح نتیجه رو بهتون میگم

اون شب مژگان پیش نگار خوابید و یونگی پشیمون از کاری که کرده سرش و رو بالشت گذاشت...از وقتی اون حرف و به نگار زده بود نه صداش و شنیده بود و نه دیده بودش...خیلی دلش براش تنگ شده بود ولی هرکاری میکرد نمیتونست نگار و ببخشه(نگار:ای زیزیه بد بخت
)

فردا صبح یونگی مثل همیشه خواست بره سرکار ولی برعکس هرروز نگار برای خداحافظی نیومد...

ساعت11 صبح
مهدی:مطمئنی؟
کیو:آره
آهو:یعنی یه درصدم شک نداری؟
کیو:ببخشید این رشته تخصصیمه ها...گفتم که صد در صد ...شک ندارم که همه این عکسا فتوشاپه...(نگار:دیدین....نه جان من دیدین...حال می کنین
)
باران:یعنی کدوم آدم بیکاری این بازیه مسخره رو دراورده؟(نگار:سووووووووووووووهااااااااااا)

چشمای هیون با این حرف باران برق زد...(نگار:سوووووووووووهاااااااااااااااااااا
)
کیو:فکر کنم هممون فهمیدیم کار کیه... (نگار:سووووووووووووووووووهااااااااااااااااا)
هیون:اگه اون عوضی رو سرجاش نشونم هیون جونگ نیستم...(آفرین هیون................................سووووووووووووووهااااااااااااااااااااا
)
این و گفت و رفت اتاقش...بعد از چند ثانیه درحالیکه پالتوش و پوشیده بود ...سویچ ماشینش و برداشت و از خونه خارج شد (نگار:سووووووووووووووووهاااااااااااااااااااااااااااااااااا
)
.
.
.
.
.
ببین چقدر خومشالم...نزن تو ذوقم دیه...نظر یادتون نره

بای بوی

بوس به توان دابل اس 501

(نگار:بشههههههههه های گل اینارو از نصفه به بعد خود کنده لوس بدبخت هم نخووووونده قربونتون نظر زیاد بدییییییییییین.......
                                                         با تشکر پارازیت سرخود)







نوع مطلب : Love & Punishment، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 02:32 ق.ظ
Hey there! I just wanted to ask if you ever have any
issues with hackers? My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing months of hard work
due to no backup. Do you have any solutions to protect against
hackers?
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:40 ب.ظ
It's going to be ending of mine day, however before end I am
reading this fantastic paragraph to improve my knowledge.
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:33 ب.ظ
Pretty! This has been a really wonderful post. Thanks for supplying this information.
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:46 ب.ظ
Heya i'm for the first time here. I came across this board and I find It truly useful &
it helped me out much. I hope to give something
again and aid others such as you aided me.
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:07 ق.ظ
If you wish for to increase your knowledge only keep
visiting this web page and be updated with the most up-to-date
information posted here.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 09:55 ب.ظ
Hi there i am kavin, its my first time to commenting anywhere, when i read this
paragraph i thought i could also make comment due to this brilliant post.
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:17 ق.ظ
It's actually very complex in this busy life to listen news
on TV, therefore I simply use world wide web for that purpose, and get the latest information.
چهارشنبه 15 شهریور 1391 12:11 ق.ظ
meddiro=mehdiro
sayna بهله بهله فهمیدم ای جان چه خنده قشنگی^-^
چهارشنبه 15 شهریور 1391 12:10 ق.ظ
mano velam konid
naaaaaaaa injuri nemishe
manam bayad ba hyun beram ba in dokhtare soha chanta kare khososi daram

silammmmmm
chitoriiiiii?
khof akhe baradar youngi aval motmaen sho bad
farzandam dasti dasti nazdik bod dokhtare mardomo bokoshi
agha negar in meddiro nadasht chikar mikard
he he he
misiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
sayna مگه من گرفتمت مادر؟...^-^
بهله بهله منم میخواستم برم گفت جای خانوما نیست(سوها رو آدم حساب نکرد)
سیلاااااااااااااااااااااااااااااام
خوبی؟...چه عجب ما شما رو دیدیم چشمم نور افکن
چه کنیم شوملم غیرتیه(ای من قداش شم)
اگه مهدی رو نداشت احتمالا یا شب میمرد یا روز
خواهشششششششششششش
سه شنبه 14 شهریور 1391 01:21 ب.ظ
باشه بابا واست پارازیت در کنم در حد......بیا و ببین
sayna یا خدا وقتی تو این و میگی چهارستون بدنم میلرزه باز چی تو سرته؟
دوشنبه 13 شهریور 1391 08:14 ب.ظ
اتفاقا خودم سر پل سرات برات زیر پایی میگیرم.........
پروووووووووووووووووووو
خیلی نامردیییییییی
sayna میگن بهشت زیر پای مادران است بسه دیه آبغوره نگیر وگرنه خودم میشم پارازیتت ها...
خب معلومه دیگه اگه مرد بودم که مادر نمیشدم بی سواد
دوشنبه 13 شهریور 1391 01:58 ب.ظ
سیلام خوبی امروز تو مدرسه دیدمت داشتی با خانم سبحانی میحرفیدی
خیلی ناز بودی خیلی ازت خوشم اومد حالا مدرسه چیکار داشتی راستی رفتم تجربی فقط به خاطر تو
sayna آخی جدی؟...میسی عسیسم ولی خیلی بدسلیقه ای من کجام نازه؟...آخی اومدم پروندم و بگیرم برم یه جای دیگه...
میسی که رفتی تجربی حالا من رفتم ریاضی
دوشنبه 13 شهریور 1391 01:17 ب.ظ
به من چه خودت رمزتو دادی پرو
نمی خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
اصلا و ابدا
بی شخصیت
sayna در دیزی بازه حیا گربه کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من گفتم برو پارت قبل و درست کن نه پارت 9 و
که مادر...همین که گفتم پل صراط شوتینگا پایینگا میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوشنبه 13 شهریور 1391 11:20 ق.ظ
من دو هفته نبودم چه اتفاقاتی افتاد...
بررررررررررم از قسمتای قبل که نخوندم بخونم دوباره بر میگردم......
sayna هیچی عزیزم هرکی هرکیه...
برووووووووووووووو
زود برگردیا
دوشنبه 13 شهریور 1391 11:11 ق.ظ
عمرا......فکرش هم نکن......امکان نداره بچه پرووووو.....چه زود به همه هم قول میده بابا.....به باباییی میگمتا...
sayna بگو شوملم پشتمه تا جفت چشمت از حدقه بزنه بیرون ...به من چه میخواستی فضولی نکنی تو پستای آینده
دوشنبه 13 شهریور 1391 10:34 ق.ظ
دم خودم ولرم چه قدر طرفدار دارم
حال کردم
sayna ناسلامتی دخمل خودمی ها ...حال کن که از این به بعد کارت دوبل شد مادر
دوشنبه 13 شهریور 1391 10:33 ق.ظ
عاااااااااااااااااااااااااالی بووووووووووووود میگما همیشه این پارازیتا بزار بابا خیلی حال کردیم
نگاااااااروکیمیااااااا دمتون گررررررم
sayna میسیییییییییییی...چشم از این به بعد از این پارازیتا میزارم
بهله بهله دم دخمل گل مامان هات
دوشنبه 13 شهریور 1391 10:32 ق.ظ
ای خدا بکشتت نگار از خنده قش کردم بابا
کیمیاااااااااااا جوووووووون عاااااااااالی
sayna اخی دخمل خودمه دیه
خواهش عزیزم خوشحالم خوشت اومد
دوشنبه 13 شهریور 1391 10:31 ق.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا من بازم پارازیت میخوام خیلی باحاله
sayna چشم از پارت بعد پارازیت میزارم...
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:16 ق.ظ
اورین اورین حالا شما از چند نمره شدی 19/5 ؟؟؟؟؟؟
sayna از 100 خب معلومه دیه از 20
میسی آجی خومشالم خوشت اومد
یکشنبه 12 شهریور 1391 08:43 ب.ظ
آخی ...بالاخره شدی همون کیمچی سوخیده خودم...
حالا چند شدی اینقدر کبکت خروس میخونه؟...راستی دم هیون گرم...داشته باش تورو خدا تو اینقدر ازش بدت میاد اون واست دختر بدخوات و موکوشه...بازم بگو هیون اه اه
sayna درست بحرف بی ادب کیمچی سوخیده دیه چه صیغه ایه؟...
راستش و بخوای شدم 19/5...آره فقط تاکید میکنم فقط در پارت بعد ازش خوشم اومد...بعدا دوباره هیون اه اه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music