تبلیغات
"SS501 TIME" - SWEET REPRISAL....EP5
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
شنبه 11 شهریور 1391 :: نویسنده : toranj

.دوستان سلامممممممممممممم(من الان با چه رویی دارم سلام میکنم؟؟میشه بهم بگین؟؟) اصلا منو میشناسین؟؟؟کسی به اسم ترنج یادتون میاد؟؟؟؟

چرا خشونت لطفاااااااااا وسایل دفاعی رو کنار بگزارید با زبون خوشم میشه حرف زد

گناه دارم من اخه....با چرخ گوشت که نمیشه اخه.....

صبر کنیدددددددددد

باور کنیدی تقصیر من نبود بدون اطلاع قبلی منو ورداشتن بازور انداختن تو ماشین بردن مسافرت....باور کنین من بی تقصیرم.....ببشقید دیه....لفطل من دختر خوبیم....گناه دالم.....دلتون سخت بشقیدین.....

خووووووو بیشتر حرف نزنم برین داستان بخونین.....در ضمن از نظرات اصلا راضی نیستم.....دارین نا امیدم میکنین....

بیام ببینم نظرات این قسمتم کمه میرم باز شیش ماه دیگه میام هااااااااااااا.....

 

پ.ن نگارررررررر جونی ورودتو تبریک میگم هر چند دیر شده.....

.اروم از پله ها بالا رفت و پشت در اتاقی که بهش گفته بودن ایستاد

-وای خدا عجب غلطی کردم اگه منو بشناسه چی؟اخه من چرا اینکار احمقانه رو دارم انجام میدم؟

 وقتی می هو وارد این خونه شده بود خانوم کن ازش خواست تا درمورد زندگیش براش بگه اونم گفت که یه دتر که خانواده ای نداره و تو یه خونه کارگری میکرده و اون خانواده هم چون میخواستن از کره مهاجرت کنن اونو بیرون کرده خانم کن هم دلش برای اون میسوزه و میگه که با ریئسش صحبت میکنه و حالا می هو پشت در اتاق اون وایستاده...

دوباره چند نفس عمیق کشید اما فایده ای نداشت با دلهره دراتاق رو به صدا در اورد و بعد از شنیدن بیا تو وارد شد....

انتظار داشت الان خود کیم رو به روش ببینه اما با دیدن زن میانسالی که رویه روش روی کاناپه چرمی اتاق نشسته بود نفس راحتی کشید و بازور کلمه سلام و از لای دندوناش بیرون کشید

زن فنجون قهوه رو از روی میزش برداشت و گفت

-بشین دخترجون

می هو هم سری خم کرد و اروم روی نزدیک ترین کاناپه نشست

-تو دختر خیلی خوش شانسی هستی دیروز یکی از کار گرای من برای 6 ماه مرخصی گرفت و برگشت به روستای خودش اگه تو این 6 ماه تونستی خوب کار کنی و منو راضی نگه داری برای همیشه اینجا میمونی

می هو که به خواسته اش رسیده بود با لبخند گفت

-واقعا ازتون ممنونم....ولی برنامه کاری من چه جوریه؟

-تو هر رزو اینجایی و تو قسمت مخصوص خدمتکار ها یه اتاق بهت میدم اما اخر هفته از ساعت3 بعد از ظهر مرخصی میتونی هر جا که میخوای بری اما روز بعد باید ساعت 6 صبح اینجا حاضر باشی فهمیدی؟

-بله

-میتونی بری از فردا بیای کارتو شروع کنی....

می هو از جا بلند شد و بعد از احترامی که گذاشت به طرف در رفت هنوز دستگیره رو به پایین نکشیده بود که صدای اون خانوم رو دوباره شنید

-در ضمن...

می هو به طرف اون برگشت و اون ادامه داد

-من تو این خونه سه تا پس جون دارم نمیخوام زیاد جلوی چشم اینا باشی...سعی کن کاراتو موقعی که نیستن انجام بدی...متوجه منظورم هستی که؟

می هو سریع گفت

-بله بله...کاملا....

و اون خانوم با دست اشاره کرد که بره...

می هو تو دلش پوزخندی زد  وگفت

-جلوی چشم پسرام نباش...پسراتم مثل پدرشون یکی از یکی مزخرف تر....کاش میتونستم کل خانوادتونو به اتیش بکشم...

به کن گفت که اونجا استخدام شده و از فردا میاد که مشغول به کار بشه و بعد اون خونه رو ترک کرد و به سمت خونه هیون راه افتاد

***

جیغ مین اه دوباره در اومد

یعنی چی؟؟هیچکدم از پسراشو ندیدی؟ خود کیم رو هم ندیدی؟فقط زنش...

می هو حوله رو ا رو سرش برداشتو در حالی که به نون تستس تو دستش گاز میزد گفت

-بله برای بار شونصدم  بلهههههههه.....

در خوهه به شدت باز شد و دای عصبانی هیون به هوا برخاست

-همین که میگم من اون کارو نمیخوام...متوجه شدید؟

-........

-برای من مهم نیست هیچی..فقط میخوام این شراکت رو به هم بزنم....

-......

و با صدای بلندی که بدن دخترا رو به لرزه در اورد گفت

-من تو اون شرکت ریئسم یا تو...میگم نه یعنی نه حرف اضافه نزن وگرنه خودتم اخراجی...

و گوشی رو قطع کرد و روی مبل انداخت...

مین اه به سمت هیون رف تو برگه ها و کیفشو از دستش گرفت و گفت

-چه خبر شده چرا داد و هوار راه انداختی قلبم وایستاد....

هیون با تعجی بگاهی به مین اه بعد هم کیف و وسایلش که تو دستش بود انداخت و گفت

-چیه مهربون شدی؟؟

مین اه هم با عصبانیت وسایلش رو به طرفش پرت کرد و گفت

-پسره احمق بی لیاقت...به تو مهربونی کرده نیومده...همون بهتر که سرت داد بزنم....

و بعد هم به سرعت از پله ها بالا رفت و صدای کوبیده شئن در اتاقش به گوش هیون و می هو رسید

می هو جلو رفت و گفت

-یه کم حساسه....من بعد از این خونه نیستم اخر هفته برگردم که شما دوتا همدیگه رو گشتین....

هیون خودشو رو مبل انداخت و گفت

-من چی کار کنم...مگه خودت ندیدیش همش با من دعوا داره حالا یه دفعه مهربون شده انتظار نداری تعجب کنم

و می هو خیلی واضح جواب داد

-نه...

هیون با تعجب پرسید

-نه؟؟؟

-اره...نه نباید تعجب کنی اون اخلاقش همینجوری یعنی از یکی که خوشش میاد گیر میده بهش و هی باهاش دعوا میکنه بعضی وقتام مهربون میشه از اینکارا میکنه...

هیون ابروهاش بالا پرید و گفت

-یعنی از من خوشش اومده؟

می هو عصبانی گفت

-بله خوشش اومده ولی نه اونجوری که تو فکر میکنی....گفتم خوشش اومده نه اینکه دوست داره یا عاشقت شده

هیون سری تکون داد و گفت

-اها از اون لحاظ خب باشه من بعد از این سعی میکنم بهتر باهاش رفتار کنم

بعد یهو صاف سر جاش نشست و گفت

-منظورت از اینکه نمیای چیه؟؟کیم قبولت کرد؟

-کیم که نه فکر کنم زنش من که خودشو پسراشو ندیدیم میرم اونجا و اخر هفته برمیگردم....تو واسه چی داشتی داد میزدی...

-به خاطر شما دوتا...

می هو با لحن مسخره ای گفت

-به خاطر ما دوتا...چرا؟؟؟

-چون میخوام شراکتمو با کیم به هم بزنم...

می هو باناباوری گفت

-دروغ میگی؟؟؟

هیون شونه هاشو بالا انداخت و چیزی نگفت

***

می هو با قیافه خسته و داغون وارد خونه شد مین اه که جلوی تلوزیون بود با شنیدن صدای در مثه جت از جاش پرید و داد زد

-کیم هیووووووون جوووووووونگ بیا می هو اومد...

-هیون هم سریع از اتاق کارش بیرون اومد و هر دوتا دور می هو رو محاصره کردن...مین اه هی تند تند پرسید

-بگو...چی ؟دیدیش؟تورو میشناسه ؟چیکار کردی؟پیدا کردی کتیبه رو؟زووووود بگو دیگه....

می هو اون دوتا ره به عقب هل داد و گفت

-میشه بشینم و بعد بگم

هیون سریع کنار رفت و می هو روی ست راحتی ولو شد.... و چشماشو برای چند ثانیه بست...وقتی اونو رو باز کرد با قیافه مشتاق هیون و مین اه رو به رو شد از دیدن او دوتا در اون حال خندا هش گرفت و شروع کرد

-روز اول که دیر رسیدم البته فقط چند دقیقه زنگ رو که زدم خانم کن گفت زود بی سرو صدا برم تو تا پارک متوجه نشده من که اول منظورشو از پارک نفهمیدم اروم اروم قدم بر میداشتم و اطافو نگاه میکردم تا ببینم کسی منو می بینه یا نه که محکم خوردم به یه چیزی سرمو که اوردم بالا در جا خشکم زد...

مین اه پرید وسط حرفش و گفت

-کیم بود؟؟شناختت؟؟

-نه بابا پسر کیم بود تازه فهمیدم منظور کن از پارک چیه داشت پسرش پارک جونگ مینو می گفت منم که صاف رفته بودم وسط شکم طرف تمام بدنم داشت میلرزید که اون خیلی جدی پرسید

-شما

-من...کارگر...جدیدم

به ساعتش نگاهی انداخت و گفت

 

-بهتره هر چه سریعتر یه ساعت برای خوتون تهیه کنین من نمیتونم بی نظمی رو تو خونه تحمل کنم

چیزی نگفتم و از حرص فقط لبامو جوییدم که اون گفت

-امروز چون اولن روز کاریت میبخشمت میتونی بری...اما دوست ندارم دیگه تکرار بشه...

منم چشم گفتم و به سمت در ورودی دوییدم که دوباره دادش بلند شد

با وحشت برگشتم و بهش نگاه کردم کمی جلوتر اومد و ره به روم وایستاد وپرسید

-اسمت چیه؟؟

-می..هو...شین..می هو...

نمیدونم چرا ما چند لحظه فقط زل زد به صورتم و چیزی نگفت اما بعدش با یه لحن ارومتر گفت

-در ورودی خدمتکارار اون طرف...پشت استخر بعد از این از جا برو نه در اصلی و قبل از اینکه من فرصت گفتن و انجام کاری رو داشته باشم خودش سوار ماشین شد و رفت

هیون گفت

-خب برای اولن برخورد زیادم بد نبود من شنیدم که این پسرش خیلی سختگیر و عصبانی...

با پوزخند گفتم

-بله کلا توفان...میگم خدمتتون شاهکاراشو....اما قضیه اصلی و بدبختی تازه از روز دوم شروع شد...صبح کن منو فرستاد بیرون تا یه کم خرید کنم همه چی طبیعی و اروم بود وقتی از خونه بیرون رفتم...اما وقتی برگشتم انگار جنگ شده بود همه شون وسط حال به یه قیافه گرفته م وحشتناک نشسته بودن وکن سریع منو کشید تو اشپزخونه تا منو نبینن خودمم کم کم استرس گرفته بودم از کن پرسیدم چی شده اونم گفت....

وقتی مکث می هو طولانی شد مین اه پرسید

-چی شده بود؟چی گفت؟

-گفت کیم مرده....

هیون و مین اه با همون شدت تعجبی که من به کن نه گفتم نه بلندی رو گفتن و هیون پرسید

-چرا اون که سالم بود...

بهش نگاه تندی انداختم و گفتم

-به خاطر تو...

مین اه با حیرت گفت

-به خاطر این؟؟؟چه جوری؟؟

جواب دادم

-چون به کیم خبر دادن یکی از شرکای اصلیش سرمایه شو از تو کار برداشته اونم درجا سکته میکنه و میمیره....

هیون و مین اه فقط با چشای گرد منو نگاه میکردن...

 

 

غلط های املایمم ببخشد تند نوشتم اینجوری شد

دوباره تکرار میکنم نظرررررررررررررررررررر یادتون نره





نوع مطلب : sweet reprisal، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:38 ق.ظ
Hey there, I think your site might be having browser compatibility issues.

When I look at your blog in Ie, it looks
fine but when opening in Internet Explorer, it has some overlapping.

I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, wonderful blog!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:56 ق.ظ
I am regular reader, how are you everybody? This article posted at this site is truly fastidious.
دوشنبه 28 فروردین 1396 10:36 ب.ظ
Hello friends, fastidious post and pleasant urging commented at
this place, I am really enjoying by these.
شنبه 19 فروردین 1396 12:31 ب.ظ
This site was... how do you say it? Relevant!! Finally I've found something which helped
me. Thanks!
پنجشنبه 16 شهریور 1391 04:03 ب.ظ
انیاگ هسیو
خوبی؟.
عزیزم داستانت خیلی خوب وقشنگ بودخیلی هم خوشم اومد ازداستانت عالی بودجیگر
toranj انیوووووووووووووووووووو
مرسی گلم....تو چطوری؟؟؟؟
ممنون گلم....خوشحالم که دوست داشتی....
بووووووووووووووووووووس:-*
دوشنبه 13 شهریور 1391 02:43 ب.ظ
باز رگ مادر بزرگیم عود کرد گفتم بیام وب شما به یکی گیر بدم که دیدم به به ترنج خانوم
چه عجب چشم ماروشن بالاخره تشریف اوردین خوب شد چند وقت نبودی پدرمون دراومد اینجا جنگ جهانی سوم بود بین ساینا و بهار خب دیگه خداروشکر آتش بس شد
زود پارت بعد و میزاری ها وگرنه دوباره مادر بزرگ میشم
toranj سلام مادر جان....بله تشریفمو اوردم خوش اومدم صفا اوردم....اره بابا چه خبربود اینجا ولی خدار ور شکر به سلامتی رفع شد مشکل....
چشممممممممم مادر جان شما هر چی دوست داری باش......... کسی حرفی زد مگه؟؟
بووووووووووووووس:-*
یکشنبه 12 شهریور 1391 05:40 ب.ظ
خدا به کیم رحم کرد که سکته کرد وگرنه معل.م نبود این دوتا خواهر چه بلایی سرش میاوردن...
راستی آجی مسافرت خوش گذشت؟...کوجا رفتی؟...سوغاتیت کو؟
toranj بهله خدا به خودش رحم کرد....ولی هنوز پسراش موندن و رحمی به حالشون نشده.....
مردم کجا میرن مسافرت...شمال...جای شما خالی بود....سوغاتی واست داستان اوردم دیه...^ـ^
شنبه 11 شهریور 1391 01:20 ب.ظ
عزیزم مگه ف.ی.س.ب.و.ک که لایک کنیم ؟؟؟؟
مادر جان عزیزم نمیگی بی خبر میذاری میری ما نگرانتت میشیم ؟؟؟؟
گفتم احتمالا ترنج جونگمینو دیده خدایی نکرده درجا مثل اقای کیم خدابیامرز سکته رو زده!!!!!!
خداروشکر که کیم مرد!!!!!
خییییییلیییییییی قشنگ بود عزیزم منتظر بعدی هستم
toranj علیک سلااااااااااام....
خو نکنین من میرم گریه موکونم....باهاتون قهرم دیجه...بد بد بد.....اههههههههههه
الهی فدات شم نترس من تا خودم جونگمینو سکته ندم قصد مردن ندالم....
بهلیییییییی خدارا شکر....
میسییییییییییییی عزیزم بووووووووووووس
شنبه 11 شهریور 1391 01:04 ب.ظ
میسییییییییییییییییییییییی
ورودت تبریک چه خبر یادی از ما کردی......
میگم تو روت میشه نظر بوخوای نه جاااان من روت موشه
1111111111111111111111111111111
toranj اولا سلام دختر جان این چه طرز وروده؟؟؟
فدااااااااااااااااات گلم.....
تشکر میشود...ما همیشه به یاد شما هستیم......
ارههههههه چرا نشه بنده ذاتا انسان پررویی هستم....که که که....
اوریننننننننننن طلا ماله خودته....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music