تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-Ep8
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
سه شنبه 7 شهریور 1391 :: نویسنده : sayna
سیلام اونیای گلم خوفین؟...خوشین؟...سلامتین؟

من اومدم و شب این دو تا مرغ و خروس عاشق ...

خب دیه زیاد نمیحرفم


فقط از الان بگم داستان تازه شروع شده

پارت بعد نوبت کنده شدن گیس سوها بدست هیونه

نظر زیادتر = گیس کشی بیشتر

حالا بفرمایین ادامه و این پارت




هوای گرم و مطبوع داخل اتومبیل تو اون شب سرد و برفی برای هر دوی اونها خیلی دلچسب بود... نگاراز تماشای برف  و آدمهای قوز کرده ای که با عجله راه میرفتند لذت میبرد ...با صدای یونگی به خودش اومد...

-:خب ... کجا بریم؟


-:نمیدونم ... هرجا راحتی...

-:هرجا تو راحت باشی منم راحتم ... هوس چه جور غذایی کردی؟

-:خب خیلی وقته پیتزا نخوردم...

-:منم خیلی وقته دسپختت و نخوردم...

نگار با تعجب تمام به یونگ سنگ خیره شد

-:چیه؟...چرا اینجور نگام میکنی ؟...مگه دروغ میگم؟

-:ولی اون روز گفتی خیلی دسپختم بده

-:مگه من هرچی گفتم تو باید باور کنی؟

-:نکنم؟؟؟

-:اگه احساس کردی چیزی که گفتم از ته قلبم نشات میگیره باور کن...


همون لحظه صدای زنگ اس ام اس گوشیه نگار رشته کلام و برید...

مهدی:نگار جان عزیزم امروز بهترین روز عمرته به حرف دلت گوش کن و به فکر حرفایی که بهت زدم نباش ... قربونت داداش مهدی

نگار نمیفهمید چه خبره اما یونگی با این که متن و نخونده بود خیلی خوب میدونست منظور مهدی چیه...

یونگی ماشین را کنار یک رستوران مدرن و شیک متوقف کرد. باز برف گرفته بود. آرام و ریز ریز... دختر پسرهای جوان گروه گروه میز و صندلیها را اشغال کرده بودن...
یونگی گوشه ای دنج رو پیدا کرد و به نگارگفت برو اونجا...


نگار چند قدم برداشت اما ناگهان بند کیفش کشیده شد... یونگی بند کیفش رو از دکمه پالتویش رها کرد... .  نگارخوشحال بود که رستوران با انواع نورهای آبی و رنگی روشن بودچون اعتقاد داشت  زیر نورهای رنگی مخصوصا آبی زیباتر به نظر میرسد... یونگی صندلی اش را عقب کشید و
در حالی که از جایش بلند میشد گفت میرم دستهام رو بشورم.


نگار گفت باشه

نیم ساعت بعد از اومدن یونگی غذا رو آوردن...یونگ سنگ خودش و بدجور استتار کرده بود تا اینکه نگار سر صحبت و باز کرد...

-:راستی چرا اینقدر خودت و میپوشونی؟

-:هر از چند گاهی یادت باشه من هئو یونگ سنگم...

-:اوپس ...ببخشید

-:نگار...
-:جانم؟

-:نظرت از وقتی اومدی خونم راجع به من چیه؟

-:خب ...خیلی مهربون و دوست داشتنی هستی

-:اگه یه روز یکی بهت بگه عاشقته چیکار میکنی؟

-:خب اول باید بهم ثابتش کنه

-:و من چه جوری میتونم این و ثابت کنم؟

-:تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...

-:نگار میدونم خیلی زوده ولی الان حدود دو هفتست که تو خونمی و در اصل همسرمی...میدونم این حق و ندارم ولی...ولی نگار من عاشقت شدم...قبل از خواب ...توی خواب و حتی بعد خواب همش و همش تویی ...
چیکار کنم تا باور کنی؟


-:راستش نمیدونم... حتی نمیدونم چی بگم

-:پاشو وایستا...

-:چی؟

-:پاشو وایستا تا بهت ثابت کنم

-:دیوونه شدی؟...چجوری؟

-:گفتم پاشو میفهمی

نگار بلند شد و در کمال تعجب دید یونگ سسنگ داره عینک و کلاهش و درمیاره...
-:یونگ سنگ چیکار میکنی؟...من حال گوجه فرنگی شدن و ندارم


اما دیر شده بود یونگ سنگ دست نگار و گرفت و با صدای بلند گفت:
-:خانوما و آقایون میشه چند لحظه به من گوش کنین؟...

صدای جیغ و داد دخترا گوش نگار و کر کرد...اما با اشاره یونگی دوباره سکوت برقرار شد...

یونگ سنگ:این خانوم تموم زندگیه منه اما باورش نمیشه ...میگه باید بهم ثابت کنی... میخوام جلوی همه بهش ثابت کنم جز اون هیچکی حتی خودم برام مهم نیست...

این و گفت و نگار و به خودش نزدیک کرد و لباش و آروم بین لبای نگار جا داد و با تمام وجود شروع به بوسیدن اون کرد ...

صدای دست جمعیت و گریه دخترا همه جا رو برداشته بود... نگار نمیدونست باید چیکار کنه ... پاهاش شل شده بودن... بدون دلیل شروع به اشک ریختن کرد...یونگی آروم نگار و از خودش جدا کرد ... به سمت جمعیت برگشت و تعظیمی کرد...بعد از پرداخت صورت حساب و خارج شدن از اونجا سوار ماشین شدن...نگار تازه متوجه پیغام مهدی شده بود... تو تمام این 3 هفته به این فکر میکرد که چه جوری به مهدی بگه عاشق یونگی شده و حالا...صدای یونگی اون و به خودش آورد...

-:بهت ثابت شد؟...

-:واقعا دوسم داری یا میخوای باهام بازی کنی؟

-:نگار پیاده شو میخوام باهات حرف بزنم...تکلیف یه سری چیزا باید معلوم شه


نگار مثل یه بچه که به حرف مادرش گوش میده پیاده شد یونگ سنگ دست نگار و گرفت و باهم وارد پارک روبروی غذاخوری شدن... یونگ سنگ آروم نگار و روی یه نیمکت نشوند و گفت:

-:تمام زندگیم به پای کسی رفت که لیاقتش و نداشت... فکر میکردم تمام زندگیمه و نیمه ی  گم شدمه... فکر میکردم مادر بچه هامه تا اینکه تورو دیدم و زندگیم عوض شد...نگار تو چشمام و به زندگی باز کردی و باعث شدی عشق واقعی و تجربه کنم... حالا میخوام تموم زندگیم و با تو باشم و اگه قابل بدونی همه چیم و به پات بریزم...


بعد از اون حرفا یونگ سنگ جلوی نگار زانو زد وگفت:




AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان



نگار حاضری ایندفعه با میل خودت با من ازدواج کنی؟...اگر قبول کنی و قابل بدونی تموم زندگیم و به پات میریزم

نگار نمیدونست باید چیکار کنه...اما قبل از اینکه متوجه موقعیت بشه چیزی شنید که باورش نمیشد خودش اون و گفته باشه:

-:یونگ سنگ دوست دارم


یونگی لبخند زیبا و جذابی زد(ای من به فدای اون لبخند جذابت برم)...بارون شدیدی شروع به باریدن کرد و یونگ سنگ آروم به نگار نزدیک شد و شروع به بوسیدن اون کرد ... اما این بوسه فرق داشت ...



این دفعه نگار هم با تمام وجود اون و میبوسید و حتی شدت بارانم مانع از جداییشون و خاموش شدن شعله ی این عشق پاک نشد...
.
.
.
.

.
.
.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 خرداد 1397 06:57 ق.ظ

Thanks! A good amount of content.

cialis online side effects of cialis american pharmacy cialis cialis 10mg prix pharmaci buy cheap cialis in uk only now cialis 20 mg generic for cialis cialis for sale cialis e hiv generic cialis with dapoxetine
جمعه 7 اردیبهشت 1397 10:00 ب.ظ

Valuable advice. Thanks a lot.
cheap cialis bulk cialis cialis for sale cialis 20mg prix en pharmacie cialis pills the best choice cialis woman generic for cialis cialis dosage amounts the best site cialis tablets cialis price thailand
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 12:33 ب.ظ

You said it very well..
buy canadian viagra online where can u buy viagra cheap viagra with prescription buy viagra south africa how can i order viagra online generic viagra uk buy viagra paypal rx sildenafil how can i get viagra online buy viagra online without a prescription
شنبه 4 فروردین 1397 03:08 ق.ظ

Thanks a lot. Very good information.
generic cialis levitra bulk cialis preis cialis 20mg schweiz we choice cialis uk cialis para que sirve acheter cialis kamagra price cialis wal mart pharmacy can i take cialis and ecstasy non 5 mg cialis generici order cialis from india
دوشنبه 28 اسفند 1396 08:24 ق.ظ

Valuable posts. Kudos!
cialis tadalafil online buy cialis cialis reviews rx cialis para comprar cialis generika we choice free trial of cialis achat cialis en europe effetti del cialis price cialis per pill order cialis from india
سه شنبه 15 اسفند 1396 08:40 ب.ظ
نوشتن مقاله نیز هیجان است، اگر بعد از آن آشنا شوید
که می توانید نوشتن کنید اگر نه پیچیده است برای نوشتن.
پنجشنبه 10 اسفند 1396 05:06 ب.ظ
من بسیاری از مقالات یا بررسی های مربوط به دوستداران وبلاگ نویس را خوانده ام اما این پاراگراف واقعا لذت بخش است
پاراگراف، نگه داشتن آن.
جمعه 4 اسفند 1396 11:46 ب.ظ
سلام به همه، به همین دلیل است که من واقعا علاقه مند هستم
خواندن این پست وب سایت روزانه به روز می شود. آی تی
شامل اطلاعات خوب است.
یکشنبه 26 شهریور 1396 11:07 ب.ظ
I don't even understand how I ended up here, but I assumed this
publish used to be good. I don't realize who you're but definitely you
are going to a famous blogger for those who are not
already. Cheers!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:30 ب.ظ
Thanks for another fantastic post. The place else may just anybody
get that kind of information in such a perfect way of writing?
I've a presentation subsequent week, and I'm on the
search for such information.
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:38 ق.ظ
What's up, just wanted to say, I liked this post.
It was helpful. Keep on posting!
جمعه 10 شهریور 1391 08:14 ب.ظ
خوبی کیمیا به بهار همه چی رو گفتم آروم باش نزنیا ولی خب گفتم خودم بگم بهتره
sayna تو دیگه خفههههههههههههههههههه
همه آتیشا از گور تو بلند میشه... چی رو بگی بهتره؟
جمعه 10 شهریور 1391 08:09 ب.ظ
خب پس چی؟
sayna هیچی بابا غلط کردم بیخیال حل شد ولم کن کچلم کردییییییییییییییی
جمعه 10 شهریور 1391 08:07 ب.ظ
اهم خب چیزه دیدمش دیگه حالا منظورم همون 9 بار بود... میتونی از قبر بیاریش بیرون به همه نشونش بدی دوباره ببریش تو قبر
sayna آره گوشای منم دراز... ناز بشی تو با این تزات فاطمه...بیشعور نبش قبر کنم که بابام پدرم و آسفالت میکنه
جمعه 10 شهریور 1391 08:02 ب.ظ
آهان گرفتم خب میتونی یه کاری کنی که به همه ثابت شه نیما راستکیه...من که خودم 100بار دیدمش
sayna خب چیکار؟...بهله بهله چشمم روشن فقط 9 بارش پیش من بود بقیه کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جمعه 10 شهریور 1391 08:01 ب.ظ
میگی یا به قول خودت یه وریت کنم؟
sayna 1-جرئتش و نداری
2-اسای امروزت و بخون نازان بهت گفته که
جمعه 10 شهریور 1391 07:59 ب.ظ
برات یه عکس از یونگی پیدا کردم هلو برات میل میکنم حالا بگووووووووووووووووو
sayna جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میل کن تورو خدا!!!!!!!!!
مسائل خانوادگیه زندگی من به تو هیچگونه ربطی نداره
جمعه 10 شهریور 1391 07:55 ب.ظ
بگو دیگه برات پوستر یونگی میگیرما
sayna نچ نوموگم...جدی مگه هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اول بگیر بعد بگم
جمعه 10 شهریور 1391 07:52 ب.ظ
لطافتت تو حلقم مادر حالا بگو چی شده
sayna به تو چه آخه مگه فضولی؟...دوتا شارژ5 تومنی تمومیدم و بهت گفتم حالا میگی دوباره بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جمعه 10 شهریور 1391 07:49 ب.ظ
خب نفهمیدم خب اونقدر داد زدی که گوشم هنوز درد میکنه
sayna بس که نفهمی خیر سرم چه مامانی دارم...صدا به این لطیفی دلتم بخواد
جمعه 10 شهریور 1391 07:43 ب.ظ
میگی چی شده یا نه؟
sayna بابا مگه شما کار و زندگی ندارین؟...فاطمه میکشمتا من که تلفنی گفتم بازم میپرسی چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟
جمعه 10 شهریور 1391 06:47 ب.ظ
اگه هستی بیا چت باکس یا نه بیا یاهو
sayna الان میام یاهو خصوصی رو بخون تا بیام
جمعه 10 شهریور 1391 04:24 ب.ظ
ساینا جان قصد توهین نداشتم ... چرا اینقدر عصبی میشی؟...ببین میگم نباید به بهار دروغ میگفتی خب مگه بد میگم ؟... چرا اینقدر عصبی ای آخه؟
sayna آره عزیزم هرچی میخوای میگی بعد میگی قصد توهین نداشتم...به خدا کاراتون خیلی جالبه!!!...مهگل جان عزیزم دیگه باید برم موهای زبونم و ببافم...چند بار یگم
من دروغ ن. گ . ف.ت.م
جمعه 10 شهریور 1391 01:08 ب.ظ
عزیزم ساینا جون فکر کنم حق با بهار باشه...این که بهش دروغ گفتی اصلا کار خوبی نیست
sayna مهگل جان میدونی اصلا قضیه چیه که میگی من مقصرم؟...کی گفته من دروغ گفتم؟...مگه بیکارم؟...حالا برام سرم تکون میدی؟...اصلا میدونی قضیه ایمیل چیه که اینقدر از بهار حمایت میکنی؟...یه وقت حتی یه درصدم فکر نکنی ممکنه کیمیا دروغ نگفته باشه ها ... گناه کبیره میشه
جمعه 10 شهریور 1391 09:27 ق.ظ
چههههههههههههههههههههههههه
خبرهههههههههههههههههههههههه
اینجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو رو جون یونگ سنگ حرف بزن ساینا چی شده؟
sayna هیچیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دیوونم کردین به خدا اصلا به شما ها چه که دو نفر با هم دعوا میکنن ... تورو خدا ولم کنین ... دست از سرم بردارین ...به خدا روانی شدم...چرا جون یونگ سنگ و واسه همچین چیز مسخره ای قسم میخوری هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جمعه 10 شهریور 1391 09:26 ق.ظ
کیمچی چی شده؟باز چرا آمپر سوزوندی؟تو هر 4 سال یه بار مثل سال کبیسه قاطی میکنی ولی تا 4 سال اثرش و میزاره چته دختر؟آروم بابا با دعوا مرافعه که حل نمیشه چت شده باز کیمچی؟تونستی بهم زنگ بزن شاید تونستم کاری کنم
sayna فاطمه مامانی خودتی؟...هیچی خودت که من و میشناسی عصبی شم مامانمم ازم میترسه یهو آمپر سوزوندم...آره با دعوا مرافعه حل نمیشه ولی من راهش و پیدا کردم... باشه بهت زنگ میزنم
جمعه 10 شهریور 1391 09:24 ق.ظ
جرئت نکردم واسه بهار نظر بزارم گفتم اول ازت بپرسم چه خبره بعد چی شده ساینا ؟چرا اینقدر عصبانی شدی؟یهو چی شد که اینجور شدین؟مگه نگفتی سال دیگه اونجا پیش بهار نیستی خب چرا ازش اینقدر دلخور شدی؟ممکنه دیگه نتونی ببینیشا
sayna واالله عزیزم خودمم نمیدونم واسه چی همه اومدن یهو ترورم کنن...آره گفتم سال دیگه اونجا نیستم چقدر واسش گریه کردم...ولی الان میگم خدا رو شکر که هیچ وقت نمیبینمش
جمعه 10 شهریور 1391 09:22 ق.ظ
یکی به منم بگه چه خبره نکنه اینم یه تیکه از داستانه؟ساینا جونی یه وقت نری ها حالا یه چیز تو گفتی یه چیز بهار چیزی نشده که
sayna خبری نیست عزیزم...آره فکر کن یه قسمت از داستانه...خیلی باهوشیا از کجا فهمیدی قراره یکی بره؟...آره یه چیز من گفتم یه چیز بهار ولی خیلی دوست دارم یکی همینکار رو باهات بکنه ببینم اون موقعم همین و میگی یانه
جمعه 10 شهریور 1391 09:21 ق.ظ
ساینا جان غلط کردم ببخشید دیگه اصلا هیچی نمیگم چرا اینقدر عصبی شدی یهو؟مگه جریان ایمیل و اون دونفر چیه؟
sayna عزیزم یلدا جان من مدلمه عصبی میشم مشکلی هست؟...ببخشید ولی من حتی نمیدونم قضیه چیه... اومدم خیر سرم وب ارسال به آینده کنم دیدم یا خدا شدم آدم بده داستان ... حتی نمیدونم بهار چرا عذر خواهی کرده میگی چیکار کنم...خودت بمونی وسط زمین و هوا چه حسی بهت دست میده؟
جمعه 10 شهریور 1391 09:20 ق.ظ
ساینا تورو خدا بگو چی شده خواهش میکنم یهو چتون شد؟شما که رفیق جون جونیه هم بودین چه خبره اینجا؟
sayna اولا بهار خانوم هیچ وقت رفیق جون جونیم نبوده ... اکیپشون از من همیشه مهمتر بوده...اگه اون خبر رو ادیب یا حورا بهش میدادن مطمئنا فکر نمیکرد دروغ باشه...این وسط فقط من شدم چوپان دروغگو...تقصیر خودمه نباید بهش اون میل و میدادم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music