تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-ep7
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
یکشنبه 5 شهریور 1391 :: نویسنده : sayna
شیلام شیلام...

اونی های گلم خوفین؟...خوشین؟...سلامتین؟

من اومدم با پارت 7

راستی از الان بگم نظر زیاد نباشه من میدونم و شما اینجوریتون میکنم



خب دیگه بفرمایین داخل دم در بده








ببین یونگ سنگ...نگار دختریه که خیلی راحت میشه عاشقش شد...اگه بهم قول بدی که همیشه پاش وایسی و جا نزنی,گریش و درنیاری و خوشبختش کنی ...به نفعت میرم کنار و بهت یاد میدم چجوردلش و  بدست بیاری قبول؟

-:چه جوری بهت اعتماد کنم؟

-:مجبوری... من 14 سال با خانواده نگار زندگی کردم ... من تنها کسیم که نگار و حتی از خودشم بهتر میشناسه...حالا قبول؟

-:باش...قبول

-:خوبه...حالا اولین قدم اینه که...


تو حال هیون هم هنوز از دست یونگ سنگ عصبی بود و هم از کارش خیلی خجالت میکشید... جلوی دخترا برادر عزیزتر از جونش و زده بود ولی یونگی باید از خواب بیدار میشد...باید سوهای واقعی رو میشناخت ولی چه جور؟...ناگهان با صدای بهنوش به خودش اومد...

-:میشه یکی به من بگه این حضرت آقا دیشب به خاطر کارش نیومد خونه یا به خاطر اینکه با یکی دیگه رفته بود صفا سیتی؟

جونگ مین:واالله یکی باید به خود ما بگه ولی بهنوش خانوم شما اصلا نگران نباشید اگر گزینه دو بود خودم سه سوت طلاق نگار و ازش میگیرم

هیونگ:پس زودتر این کار و بکن

کیو:بابا شاید اصلا قضیه اونجور که مافکر می کنیم نیست ... شاید منشیش رو برده تا باهاش خارج از شرکت راجع به کار صحبت کنن

هیون:منم دقیقا همین جوری فکر می کردم ولی با فهمیدن این که اون منشی کی بود نظرم 270 درجه برگشت

باران:حالا مگه این منشیه کیه که اینجور راجع بهش صحبت میکنین؟

هیونگ:اوا ... راست میگه باران جون...از وقتی اومدی و آمپر سوزوندی نگفتی این یارو کیه

آهو:باران جون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جونگ مین:چیزه ...آخه تو این خونه هرکی میخواد به یه نفر محبتش و نشون بده میگه جون

کیو:حالا بگو اون منشی کیه که اونجوری عصبی شدی؟

هیون:چو سوها

همه پسرا با هم:چییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیون:نخود چی... خودتون گفتین بگم

هیونگ:این امکان نداره...خواب دیدی بابا

هیون:امیدوار بودم خواب باشه ولی نبود

کیو:بچه ها نباید بزاریم دوباره وارد زندگیمون شه وهمه رو بندازه به جون هم

آهو:وقت کردین یه کم زیر سیکل بحرفین ما هم بفهمیم

هیون خواست حرف بزنه که نگار از پله ها پایین اومد(ماشاالله خرس قطبی باید بیاد جلوی این لنگ بندازه تا حالا خواب بودی؟)

مژگان:اوا ... تو چرا دیگه از جات اومدی بیرون؟...مگه دکتر نگفت باید استراحت کنی؟

نگار:اقا یه سرگیجه که این حرفا رو نداره...خوشم نمیاد باهام مثل آدمای مریض برخورد میکنین...

همون لحظه یونگی و مهدی از پله ها پایین اومدن و یونگی گفت:
-:خب اگه فکر میکنه حالش خوبه راحتش بزارین ... چرا به زور مریضش میکنین؟

هیون:از دیشب تا حالا خیلی مهربون شدی...عواقب شب زنده داریه نه؟

یونگی:هیون...تمومش کن

هیون:چیه؟...حقیقت تلخه؟...یا نکنه میترسی نگار بفهمه . از خجالت نتونی تو چشماش نگاه کنی؟

نگار:من چی رو باید بفهمم؟...چرا باید از اینکه به چشمام نگاه کنه خجالت بکشه؟...کاری کردم که نباید میکردم؟

هیونگ:راستش زن مامان ...

مهدی وسط حرفش پرید و گفت:

-:هیونگ جون شی میدونم برات سخته که بگی بزار ما خودمون براش توضیح میدیم...نگار میشه با من و یونگ سنگ بیای؟

نگار:حتما...

تو اتاق نگار

نگار:خب بگین دیگه دارین دیوونم میکنین ...چی شده؟

مهدی:راستش این یونگ سنگ خان یه کاری کرده که خیلی از گفتنش خجالت میکشه...اینه که گفت ما بهت بگیم البته پشیمون نیستا روش نمیشه بگه

نگار :خب چیه؟...حرف بزنین دیگه

مهدی:این آقا یونگ سنگ پول تو جیبش اضافه کرده ... برات یه کادو گرفته...من میرم تا بهت بده ... فعلا

نگار:واقعا؟...چرا؟

یونگی:خب میخواستم دیشب و تلافی کنم...امیدوارم خوشت بیاد...(هه هه فکر کردین میگه دیشب چیکار کرده ها؟...کور خوندین)



AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


 
 نگار:واقعا نمیدونم چی بگم...اونقدر بهت بدهکارم که نمیدونم چه جور باید جبران کنم...

یونگی:اگه بهت بگم چه جوری میتونی جبران کنی اون کار و انجام میدی؟

نگار:حتما...فقط بگو چیکار کنم

یونگی:امشب شام و با هم باشیم؟

نگار:خب... اونجوری دوباره بهت بدهکار میشم...

یونگی:اگه قبول کنی من بدهکار میشم...

نگار:خب امشب برنامه خاصی ندارم...خوشحال میشم

یونگی:یادت نره ساعت 8 خوبه؟

-:عالیه...8 حاضرم

تو حال مهدی در گوش دخترا پچ پچ میکرد و پسرا هم گوشاشون و تیز کرده بودن تا بفهمن کی به کیه اما هیچی عایدشون نشد تا اینکه باران گفت:
-:بسپورش به ما داداشی

مهدی به باران چشمک زد و گفت تا شما رو دارم غمم کجابود؟

هیونگ:اهممممممممممممممممممممممممممممم

باران:چیزی پریده گلوت؟

-:نه فقط موندم یونگ سنگ با چه رویی میخواد به نگار بگه


مهدی:شما نگران اونش نباش...
.
.
.
.
.
.
نظر نداده بری گند میزنم به شبشون از الان بگم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 04:41 ب.ظ
Good day! I could have sworn I've been to this site
before but after browsing through some of the post I realized it's new to me.

Anyhow, I'm definitely glad I found it and I'll be
book-marking and checking back frequently!
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:08 ق.ظ
I'm not sure why but this website is loading incredibly slow for me.
Is anyone else having this problem or is it a problem on my end?
I'll check back later and see if the problem still exists.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 09:47 ق.ظ
I every time spent my half an hour to read this weblog's articles
or reviews all the time along with a mug of coffee.
پنجشنبه 9 شهریور 1391 05:09 ب.ظ
نظر نداده بری گند میزنم به شبشون از الان بگم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!مگه من میزارم............................
sayna میگن هرچی بگی بر علیهت استفاده میشه همینه دیگه....
متشکر ...حالا چرا عصبی؟
سه شنبه 7 شهریور 1391 01:37 ق.ظ
ALI BOD VALI YEKAM ZODTAR BEZAR GOMAOOOO
sayna عزیزم من سر روزام میزارم بازم چشم زود میزارم گلم
دوشنبه 6 شهریور 1391 11:29 ق.ظ
نه آجی گفته باشم فقط اگه گند بزنی به شبشونا یونگی روبه عذات میشونم
خییییییییلییییییییی قشنگ بود
منتظر پارت بعدی هستم آجی جووووووووووونم
sayna آرامش بابا چرا همه زورشون به یونگی میرسه خب؟؟؟؟

چشم یه شبی بسازم خودم کف کنم....
باشه آجی 4 شنبه آمادست
دوشنبه 6 شهریور 1391 01:03 ق.ظ
do adad soal
:
che ghad ss midosti?
chan salete?
sayna 1-خیلی خیلی خیلی خیلی.... بسی زیاد
15-2 سالمه عسیسم
دوشنبه 6 شهریور 1391 01:01 ق.ظ
silangggggggg
noch noch che dokhtare mardomo ba ye gardanband...kard
ma dokhtara ham ke sadeeeee
ghashang bod basi ama...fontesh ye khorde mored dasht!!!
he he
vali age in soha ye bar dg dorobare youngi becharkhe khodam be shakhse gisasho mikanam akhe baba dadasham masalan moteahele
micccccccccc
bo0o0o0o0o0o0sss
sayna سیلام...خوفی؟...آره دیه تو خونمونه چه کنیم...فونتش؟...باش دفعه دیه حواسم هست
خیالت تخت یا پارت بعد یا دو پارت بعد هیون گیسش و میکنه
بووووووووووووووووووووووووووووووووس
یکشنبه 5 شهریور 1391 11:17 ب.ظ
شبه خوبیو داشته باشن البته با حضور من
پایان غمگین نداشته باشه
این مدت هرچی داستان خوندم یا از هم جدا شدن یا یکیشون مرد.
sayna چشم حتما حضور گرم شما فقط میتونه شبشون و رویایی کنه...
الهی عسیسم پایانش و میخواستم غمگین کنم ولی فقط به خاطر تو شاد میشه راضی شدی؟
یکشنبه 5 شهریور 1391 10:26 ب.ظ
عزیزم الان آروم شدم ولی هرچی سریع تر اون ج تو بپاک ک بهار میبونه بوس
sayna باشه تو آروم باش هر کاری بگی انجام میدم
یکشنبه 5 شهریور 1391 06:38 ب.ظ
sayna نگار آدم با مامانش اینطور نمیحرفه قرارگذاشتیم دیگه
یکشنبه 5 شهریور 1391 06:34 ب.ظ
هوووووووووووووووووووووووووی
sayna جانم؟...این با مویه؟
یکشنبه 5 شهریور 1391 06:30 ب.ظ
راستی من نفهمیدما تو الان تهدید کردی
مثل این که کتک میلت کشیده با مخلفات هاااااااااااااااااااااااان
sayna نه بابا ریلکس ریلکس ریلکس تر ...آرامش مادر
یکشنبه 5 شهریور 1391 06:27 ب.ظ
راستی میدونستی یونگی موخواد تو داستان جدیدم خود کوشی کونه
محض اطلاعت گوفتما فرک بد نکون
sayna نگااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
اینقدر اعصابم و بهم نریز اعصابت و بهم میریزما
آخه چیراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟
یکشنبه 5 شهریور 1391 05:26 ب.ظ
lمنم خوندم عزیزم الان همه جا جار مو زنم دوستداری اگه نداری اعتراف بکونیو
sayna اممم خوب کردی خوندی ولی جار و مار و خار و از این حرفا نداریما... یادت نره الان بهت راجع به گذشته هیون چی گفتم آهو جان
یکشنبه 5 شهریور 1391 04:04 ب.ظ
یعنی....هیونگم......بعدم خانوم می دونی 360 درجه چرخش برابر خود شکله؟؟؟؟
sayna هیونگت چی؟
نه عزیزم فقط تو میدونی...
ثابت کن من نوشتم 360 درجه
یکشنبه 5 شهریور 1391 03:07 ب.ظ
عالی بود....
ولی خیلی کم بود پارت بعد و زیاد بزار
sayna مرسی عسیسم ببخشید کامی (کامپیوتر و میگم فکر بد نکن)
هنگید مجبور شدم کم بزارم
چشم دفعه بعد زیاد میزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music