تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-ep6
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
چهارشنبه 1 شهریور 1391 :: نویسنده : sayna
سلام بچه ها ببخشید من زیاد نمیحرفم

یه امتحان واسه 4 شهریور دارم دیوونم کرده

از ترس خوابم نمیبره... اونقدر استرس دارم که بعضی وقتا میگم الان قلبم میترکه

بیخیال من بابا قاطی کردم راستی پارت قبل این بود که اومد باعث شد یونگی بگه شب خونه نمیره





AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

اسمش چو سوهاست...

حالا برین ادامه



بعد از رفتن اون دو تا موبایلم و در اوردم و به نگار اس ام اس دادم

-:من امشب خیلی کار دارم ... نمیتونم خونه بیام

از خودم متنفر بودم...همیشه از دروغ بدم میومد و الان خودم ب=یه دروغگو شدم...نمیدونستم دقیقا چه احساسی دارم... ته دلم هم برای نگار و هم برای سوها میلرزید ولی....با صدای در اتاق به خودم اومدم
-:آقای هئو کارای اداری تموم شدن ... خودتون وظایف و میگین یا من بگم؟
-:خودم میگم خانوم هان
-:پس با اجازه

بعد از رفتن هان طبق معمول شروع کرد به غر غر کردن
-:ایش...این خانوم هانم عجب زنیه ها ... راستی رنگ اتاقت خیلی تو ذوق میزنه نمیخوای عوضش کنی؟
-:سلیقه داداش کیوه...هرچیم که اونا دوست داشته باشن من دوست دارم و هرچی اونا دوست نداشته باشن منم دوست ندارم
-:پس یعنی منم دوست نداشتی درسته؟
-:میشه بحث و عوض کنیم؟
-:باشه...شنیدم داداشات امروز میان اینجا میخوای بریم بیرون صحبت کنیم؟
-:باشه
با هم به سمت پارکینگ رفتیم و بعد از حدود نیم ساعت به خونه سوها رسیدیم...تعارفم کرد که بشینم و خودش رفت تا لباسش و عوض کنه و بعد از حدودا 20 دقیقه برگشت... لباسی که تنش بود برام اونقدر آشنا بود که حدود یه ساعت نمیفهمیدم چی میگه و فقط تو فکر این بودم که اون لباس و کجا دیدم...یهو یادم افتاد اون لباس دقیقا همون لباسی بود که هیون روز تولد نگار بهش هدیه داد...با شنیدن اسم نگار سرم گیج رفت و به نفس نفس افتادم... سرم لای دو دستم گرفتم و آروم قطره ای اشک از چشمام روی گونه یخ زدم چکید... یونگ سنگ داری چیکار میکنی؟...وقتی به خودم اومد که احساس کردم سوها بالای سرمه
-:یونگ سنگ...خوبی؟

بهش خیره شدم...باورم نمیشد ... فقط چهره نگار و میدیدم نه سوها...
-:یونگ سنگ ... عزیزم خوبی؟

ناخودآگاه جمله ای از دهنم بیرون پرید که همیشه میخواستم به نگار بگم
-:عاشقتم لعنتی...اونقدر دوست دارم که هرشب وروز مثل یه بت میپرستمت
-:یونگ سنگ ... واقعا؟

گریه مجالم نداد ... اون نگار بود مطمئنم ... یه دستم و به سمت گردنش بردم و با تموم وجودم بوسیدمش و لبای اونم به طبعیت از من تکون خورد... نگار همه چیزم بود و من از اینکه باعاش بودم آرامش خاصی داشتم ... نا خودآگاه دستم به سمت گره ی لباسش رفت و بازش کرد(آره ارواح عمت... کاملا خودآگاهه...مردا سر و ته یه کرباسن)...چند لحظه بعد دست اونم به سمت دکمه لباسم رفت و یکی یکی بازشون کرد... چقدر کنار نگار بودن حس خوبی داشت... اون شب بهترین شب زندگیم بود

فردا صبح ساعت 10

آروم چشمام و باز کردم یاد شب پیش افتادم...غلطی خوردم تا تو خواب دوباره ببینمش که...
خدای من...این ممکن نبود... من ... من شب و با نگاربودم...از این بابت مطمئنم اما..
با عجله لباسام و پوشیدم و از اون خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم...هول وهوش 11 بود که به خونه رسیدم... در و که باز کردم کسی نبود...خونه ساکت ساکت بود...ناگهان مژگان خانوم از اتاقش بیرون اومد...اون و کیو تنها کسایی بودن که اتاقشون طبقه اول بود...
-:سلام یونگ سنگ شی...خوبین؟
-:سلام ممنون شما چطورین؟
-:بد نیستم ممنون
-:بقیه کجان؟
-:واالله یکی دوساعت بعد از رفتن شما به سرکار پسرا هم رفتن شرکت پدرتون و هنوز برنگشتن...آهو و بهنوش و باران رفتن دنبال خونه بگردن
-:نگار چی؟...مهدی کجاست؟
-:خب طرفای ساعت 8 بود که نگار حالت تهوع و سرگیجه و سردرد وحشتناکی داشت ... ما و آقا مهدی بردیمش بیمارستان...دخترا از اون ور ساعت10 رفتن و ما هم نگار و آوردیم خونه
-:الان کجاست؟
-:تو اتاقش خوابه آقا مهدی هم پیشش موند که اگه یه وقت حالش بد شد یا چیزی خواست تنها نباشه
-:آقا مهدی پیششه؟

دوباره اعصابم ریخت بهم...4 بار مثل بچه آدم به مهدی گفته بودم تا وقتی قرار دادمون تموم نشده با نگار تو یه اتاق تنها نباشه...دوان دوان به سمت اتاق نگار رفتم و در و باز کردم ... نگار مثل یه فرشته خواب بود...از دیدنش تو خواب هیچوقت سیر نمیشم ولی وقتی دیدم مهدی پایین تخت نشسته و داره آروم موهاش و نوازش میکنه آتیش گرفتم...با صدای نسبتا بلندی گفتم :
-:چرا من یه حرف و باید 100 بار بهت بگم؟
-:آروم باش مگه نمیبینی خوابیده؟
صدام و پایین تر آوردم و گفتم:
-:برو بیرون
-:حالش صبح خیلی بد بود ولی کسی پیشش نبود نه پسرا و نه شما که به اصطلاح شوهرشی...میدونم ازدواجتون قرار دادیه ولی نباید اینقدر نسبت بهش بی تفاوت باشی...
-:تو از کجا میدونی من نسبت بهش بی تفاوتم؟
-:از اونجا که بعد از اس ام اس دادن شما و اینکه دیشب خونه نمیاین باران خانوم بهتون اس ام اس داد که حال نگار زیاد میزون نیست اگه میشه کاراتون و بزارین واسه یه روز دیگه ولی هیچ جوابی از شما نیومد

به موبایلم نگاه کردم...آره یه اس ام اس از شماره ناشناس داشتم ولی چرا من متوجه نشدم؟...صدای بالا اومدن یه نفر از پله ها رو شنیدم برای همین گوشی رو آروم تو جیبم گذاشتم و برگشتم و به راه پله خیره شدم...
مژگان:ببخشید یونگ سنگ شی ... برادراتون اومدن...گفتم بیام بهتون بگم

-:ممنون مژگان خانوم ... گفتین دیروز بعد من کجا رفتن؟
-:همون جایی که شما رفتین ...شرکت پدرتون

صدای ضربان قلبم و به وضوح میشنیدم...یعنی فهمیده بودن؟
با عجله از پله ها پایین رفتم و چشمم به هیونگ خورد...مهدی هم پشت سرم اومد ... انگار دخترا با پسرا با هم تو یه مقطع زمانی اومدن ...
جونگ مین:مامان معلوم هست کجایی؟... کل دیشب و تو شرکت منتظرت بودیم...بابات گفت یه عالمه کار انجام نشده داری
-:کار مهمتری داشتم ... راستی هیون کو؟
هیونگ:خانم هان گفت با منشیت رفتی بیرون اونم کنجکاو شد که منشیت کیه...احتمالا الانا میاد
-:منشیم کیه؟

همون لحظه هیون هم اومد و به جمع ملحق شد...تا چشمش بهم افتاد به سمتم اومد و به چشمام خیره شد... خشم و نفرت ازشون میبارید ...ناگهان سوزش وحشتناکی رو توی تمام صورتم احساس کردم...
هیون:بازم اون؟...بازم اون یونگ سنگ؟...اینهمه از ش درد دیدی بازم با اولین سلام پریدی بغلش؟...یادت رفته گند زد به زندگیت؟...یادت رفت یه مدت تیتر اول روزنامه ها و مجلات بودی؟...دیشبم با اون دختره هرزه بودی نه؟...چطور روت شد دوباره برگردی و توی چشمای ما و از همه بد تر نگار نگاه کنی؟...چرا ساکتی؟... د حرف بزن لعنتی
-:هیون نمیتونم...نمیتونم بهت بگم واقعا چه اتفاقی افتاد اما...

نمیتونستم سنگینیه نگاه دخترا و هیون و تحمل کنم برای همین به اتاقم رفتم...توی آینه به صورتم نگاه کردم...جای سیلی ای که هیون بهم زد بود سرخ شده بود(ای دستت بشکنه هیون ...چطور دلت اومد؟)
روی تختم دراز کشیدم و به حال خودم زار زدم...که یهو صدای در رو شنیدم ... خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
-:بفرمایید
مهدی:حوصله داری؟
-:نه... مخصوصا حوصله تورو
-:حتی اگه حرفام درباره نگار باشه؟
-:اون موقع شاید گوش کنم...البته بستگی داره چی بگی...

آروم در و بست و اومد کنارم نشست ... به چشمام زل زد و پرسید:
-:دوسش داری مگه نه؟
-:به تو چه؟
-:یونگ سنگ جوابم و بده آره یانه؟
-:گفتم به تو ربطی نداره
-:ای بابا دوسش داری یا نه؟...اگه داری بگو
-:گیریم آره بعدش؟
-:ببین یونگ سنگ...نگار دختریه که خیلی راحت میشه عاشقش شد...اگه بهم قول بدی که همیشه پاش وایسی و جا نزنی,گریش و در نیاری و خوشبختش کنی ...به نفعت میرم کنار و بهت یاد میدم چجور دلش و  بدست بیاری قبول؟
-:چه جوری بهت اعتماد کنم؟
-:مجبوری... من 14 سال با خانواده نگار زندگی کردم ... من تنها کسیم که نگار و حتی از خودشم بهتر میشناسه...حالا قبول؟
-:باش...قبول
.
.
.
.
.
.
.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 09:18 ق.ظ
This design is wicked! You certainly know how to keep
a reader amused. Between your wit and your videos,
I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Fantastic job.
I really loved what you had to say, and more than that,
how you presented it. Too cool!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:47 ق.ظ
Good post. I definitely love this site. Continue the good work!
یکشنبه 15 مرداد 1396 06:40 ق.ظ
Greetings! Very useful advice within this post! It's the little changes that
will make the most important changes. Thanks a lot for sharing!
پنجشنبه 9 شهریور 1391 03:48 ب.ظ
پس مهدی هم آدم بدی نیست
من هنوزبهش اعتماد ندارم
sayna نه بابا آدم بدی نیست که هیچ خوفم هست ادامه رو بخون متوجه میشی اگه اون نبود یونگی دق میکرد(زبونم لال...)
شنبه 4 شهریور 1391 12:16 ب.ظ
اخخخخخخخخ دیدی چی شد...غلط املایی...اخ اخ...الان میگی حتما بی سوادم..مدیر رو نوشتم میدیر...وییییییی مردم از خجالت..
sayna چی شد مگه؟...
نه بابا از من باسواد تری مگه؟...مهم نیست بابا خلوص نیت مهمه
دور از جون بابا
تو اون یکی هم اگه میخوای بعضوی برو تو پست ثابت اسم کاربری و رمزی که میخوای و بگو برات پنل بدرستم زن داداش و خواهر شومل گلم
میدوستمت بسی زیاد
بووووووووووووووووووووس
شنبه 4 شهریور 1391 12:12 ب.ظ
ببخشید...تو وبی که میدیری...اسمت اون
جا چیه؟؟
sayna کیمیا
شنبه 4 شهریور 1391 12:10 ب.ظ
منننننننننننن اومدم...ادرس وبم در یافت..شد...دیگه همش اون جا طلپم...ولی نمی دونم اسمت تو وبی که نویسنده ای چیه...اسمت چیه؟؟؟...

sayna خوش اومدی گلم
اینجا که ساینام ولی اون یکی کیمیام عسیسم
جمعه 3 شهریور 1391 08:55 ب.ظ
پس لطفا به شوملت بگو دیگه از این مارک شکر نخوره بعدشم خوب کاری کرد شوملم
sayna چشم میگم مارکش و بعوضه...
بسی بسیار بسی غلط کرد شوملت
جمعه 3 شهریور 1391 04:09 ب.ظ
آجی اون جمله اولیو ویرایش کن بکنش : اونم به نگار ؟؟؟؟
هی هی هی اشتب نوشتمش
sayna بهله بهله احتمالا میخواستی بگی اونم با دختری که گند زده به زندگیت...
بعدا میفهمی سوها واسه چی پیداش شده
جمعه 3 شهریور 1391 03:55 ب.ظ
خاک بر سرم !!!!!! خیانت تو شب تاریک؟؟؟؟؟اونم به دختری که گند زده به زندگیت؟؟؟؟
والا از یونگی بعیده به خدا !!!!
خدا عاقبت این جوونا رو ختمه به خیر کنه
آجی جوووووووونم خیلی قشنگ بود
پارت بعدی رو زود بذار
sayna خدا نکنه آجی چرا خاک بر سر تو خاک بر سر یونگی هم نه خاک بر سر سوها
آره بچم عینک لازم شده فرق سوها و نگار و نمیبینه
الهی آمین
میسی عسیسم
چشم حتما
جمعه 3 شهریور 1391 03:36 ب.ظ
عسیسم ایشاالله امتحانت و خوب میدی نگران نباش همه چی درست میشه
sayna مر30 عزیزم خدا از دهنت بشنوه
پنجشنبه 2 شهریور 1391 12:06 ب.ظ
آفرین به شوملم هیون بعدشم حواست بود که تو بهشولم گفتی دستت بشکنه
موخام یونک سنگو خفههههههه کونم
sayna آره حواسم بود گیریم یونگی یه شکری خورد هیون چرا میزنه شوملم و ؟
شما خیلی بیخود میفرمایی انگشتت به یونگی بخوره من مودونم و تو
پنجشنبه 2 شهریور 1391 12:01 ق.ظ
silammmmmmm

ba arze pozesh se halat dare ya youngi shirin mizane ya khodesho zade be khengi ya cheshash baba ghori mibine ke fek konam gozine 3 doroste
akhe negar be un khoshgelio chejori ba un soha eshteb gereft ishshshs
baz ba arze pozesh hagheshe hagheshe beza bezanadesh
az in mahdi khosham umad kare dorosti kard akhe mage mitone raghibe dadashe man beshe hamon behtar be nafe youngi keshid kenar
rasti in negar hamon dokhtaras ke migoftan malake zibayie kanada(fek konama)shode?!
aliiiiii boddddddd


bo0o0o0o0o0ssssss
mi29+1
sayna علیک سیلام
والله منم بودم یهو یه ایل آدم میریختن خونمون شیرین میزدم ...آره بچم عینک لازمه...
خداییش ببین من و با کی عوض کرده خاک بر سر...
کجاش ودیدی وایسا ببین مهدی چه میکنه...
واالله ملکه زیباییش و نیدونم ولی زیباترین مدل جهانه ایرانی هم هست ...
بازم میسی که داستان و خوندی...
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس به توان دابل اس 501
چهارشنبه 1 شهریور 1391 05:00 ب.ظ
sayna میسی... عسیسم بوووس بوووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music