تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-ep5
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
یکشنبه 29 مرداد 1391 :: نویسنده : sayna
سیلامی به خومشلیه لبای پرنس ...

ببخشید این یه مدت بد جور گرفتار بودم شرمنده


خب اونیای گلم دلم براتون یه دنیا تنگیده بود بریم ادامه

ببینیم چه خفره؟...راستی دابل اس برای برگشتم برنامه ها دارن

یا خدا ترورم نکن...













به به سلام آقایون خوفین شما؟

جونگ مین:چون تاخیرت زیاد بود یه لیست مجازات برات نوشتم



AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

یا حضرت عباس

هیونگ:منم همینطور ولی یه نمه برات آسون گرفتم


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

خیر ببینی

کیو:خب کار خیلی بدی کردی نیومدی ولی نیدونم چه کنم


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


خب خدا روشکر

یونگ سنگ:اگه یه بار دیگه دیر بیای طلاقت میدم


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

یونگی :اون وقت این و میگیرم

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


بابا ببخشید غلط کردم...هوووی فاصله رو حفظ کن

هیون:مهم نیست بابا بالاخره که اومدی...


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

با منی یا با اون؟

آقا بیخیال دیگه خواننده ها منتظرن یونگی جان با شما بعدا خونه کار دارم ....

........................................


یونگ سنگ با شتاب به سمت تلفن رفت:
-:بله..الو ...بفرمایین؟... خودمم امرتون...

-:....

-:چییییییییییییییییییییی؟...چطوری؟

-:....

-:باشه ...باشه چشم همین الان میام و با سرعت در و باز کرد و بیرون رفت و سوار ماشین شد...مثل دیوونه ها رانندگی میکرد حتی چند بار مونده بود تصادف خیلی بدی بکنه اما فقط در اون لحظه میخواست به اونجا برسه... اما درست نزدیکای اونجا تو ترافیک بدی گیر کرد ... به همه کس و همه چیز بد  و بیراه میگفت ... ناچار ماشین و یه گوشه پارک کرد و با تمام قدرت دوید... یه چیزی به جلو حرکتش میداد حسی که حتی به خستگیش هم غلبه میکرد بالاخره به بیمارستان رسید...به سمت پرستاری که اونجا بود رفت اونقدر هول بود که تو همون مسیر کوتاه 3-2 بار زمین خورد...
پرستار:آقا حالتون خوبه؟...کمک لازم ندارید؟
-:فقط بهم اتاق خانوم نگار مهدوی رو نشون بدین ... خواهش میکنم
-:منظورتون همون خانمیه که تصادف کرده؟
-:آره ...آره ... حالش چطوره؟
-:یه تصادف جزیی بود به اون آقایی که باهاشون تصادف کردن گفتیم که نگرانتون نکنه ... حال ایشون خوبه الانم داره با اون آقا صحبت میکنه تا مجابش کنه حالش خوبه...
-:کجاست؟
-:انتهای همین راهرو دست راست
-:ممنون... خیلی لطف کردین
(اول شخص یونگ سنگ)
با عجله به سمتی که گفته بود رفتم و نگار رو دیدم... خندم گرفته بود... به مرده التماس میکرد و میگفت حالش خوبه و ولش کنه... یه دقیقه دیگه میگذشت میزد زیر گریه...قیافش خیلی بامزه بود اصلا حواسش به من نبود تا اینکه اون مرد سرش و برگردوند و مات و مبهوت به من نگاه کرد... به تبعیت از اون نگار هم برگشت...ناباوری از چشماش میبارید ...آروم به سمتشون حرکت کردم و رو به روی اون مرد ایستادم و آروم دست نگار رو گرفتم و به خودم نزدیکترش کردم... به چشمای اون مرد خیره شدم ... با تعجب بهمون نگاه کرد و گفت :
-:هئو یونگ سنگ؟؟؟؟...شما اینجا چیکار دارید؟...خدا بد نده
-:بهتره شما بگین با دوست دختر من چیکار دارین؟
-:ایشون دوست دختره شمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-:مشکلی هست؟
-:نه من با ایشون تصادف کردم میخواستم مطمئن شم سالمن
-:حالا که میبینید سالمه اجازه هست بریم؟
-:البته ... حتما اجازه ما دست شماست
-:پس خدانگهدار
-:فقط...ببخشید میشه یه امضا به من بدید؟
-:حتما ...
-:ممنون

بیچاره نگار فقط میخواست از اونجا بیاد بیرون واسه همین همون طور که دستش تو دستم بود دنبال خودم کشوندمش بیرون...اولین بار بود بدون فکر کردن به واکنش مردم با یه دختر دست تو دست میرفتم...
وقتی از بیمارستان خارج شدیم یه نفس عمیق کشید و گفت:
-:آه... ممنون ... ببخشید
-:واسه چی؟
-:آخه مجبور شدی بگی دوست دخترتم
-:آره مجبور شدم دروغ بگم
-:واقعا متاسفم
-:اره دروغ گفتم دوست دخترمی در حالی که زنمی
-:ولی تو گفته بودی هیچکس نفهمه
-:از تظاهر متنفرم... نظرت چیه یه سر بریم پارک نزدیک همینجا یه دوری بزنیم و بعد بریم خونه؟
-:ساعت چنده؟
-:10:15
-:میگم یه کم دیره ... چطوره فردا بریم...
-:آخه میخواستم یه چیز مهم بهت بگم ولی... باشه فردا میریم
-:ممنون
-:فقط یه چند کیلومتری باید پیاده بریم تا به ماشین برسیم ... اگه میخوای همینجا وایسا تا من بیام
-:نه ... از قدم زدن لذت میبرم
-:از تنها قدم زدن لذت میبری؟
-:کدوم دختری از قدم زدن با یکی از خوشتیپ ترین و معروفترین پسر کره بدش میاد که من دومیش باشم؟

با این حرفش انگار تو دلم کیلو کیلو قند آب میکردن... هنوز دستش تو دستم بود ولی از شانس خوب آسمون ابری شد انگار میخواست با تموم وجودش گریه کنه برای همین با یه حالت دو راهیه جایی که ماشین و پارک بود رفتیم ... کفشش پاشنه بلند بود برای همین احساس کردم خیلی دویدن براش سخته ... تا اینکه خودش گفت:
-:یونگ سنگ خواهش میکنم یواش تر

این اولین بار بود که اسمم و به زبون میاورد... به طرفش برگشتم...نفس نفس میزد ... انگار خیلی خسته شده بود... برای همین به سمتش رفتم و با دودستم بغلش کردم و با تمام قدرت دویدم بارون شدیدی میبارید و مثل شلاق به صورتمون میخورد...
یونگ سنگ:اگه بارون اذیتت میکنه سرت و به سمت من بگیر
-:نه تا همینجاشم خیلی زحمت کشیدی ... ممنون و ببخشید
-:قرص ممنون و ببخشید خوردی؟... این حرفا چیه وظیفه هر کسیه که از زنش در مقابل عواملی که اذیتش میکنن دفاع کنه

با تعجب بهم خیره شد و فهمیدم بد گافی دادم واسه همین گفتم:
-:منظور بدی نداشتم ... به بابات قول دادم باهات مثل زنم رفتار کنم
-:آهان
20 دقیقه بعد
بالاخره سوار ماشین شدیم و اولین کاری که کردم چک کردن موبایلم بود ... اون قدر هول بودم که یادم رفت با خودم ببرمش قفلش و که باز کردم سرم گیج رفت...
14 میس کال از هیون
23 میس کال از کیو
34 میس کال از جونگ مین
13 اس ام اس از هیونگ
با عجله یه اس ام اس به هیون دادم که من و نگار داریم میایم همه چی آماده باشه
تو راه حتی یه کلمه هم بیینمون رد و بدل نشد تا اینکه رسیدیم خونه و وقتی نگار وارد شد 4 تا دختر جلوش صف کشیده بودن
نگار:وای خدای من بچه ها...
همه با هم:تولدت مبارک
همون لحظه کیو با کیک اومد و دخترا هم نگار رو بردن و نشوندن روی مبل
جونگ مین:اول کادو بعد کیک...لفطا
نگار:مگه کادو هم گرفتین؟
هیونگ:من که روز تولدم تا کادو نگیرم هیچ کس حق ورود به خونه رو نداره
کیو:اول کادو من
نگار: باشه ... حالا چی گرفتی؟
کیو:باز کن ببین


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

نگار:وای خدای من... سایز پام و از کجا گیر آوردی؟
کیو:خب از بابات پرسیدم...اگه اندازت نشد بگو برم عوض کنم
نگار:خیلی قشنگه ممنون
جونگ مین:حالا من
نگار:خب تو چی گرفتی؟
جونگ مین:یه چیز که با دیدنش یاد من بیفتی






AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


نگار:وای خدا خیلی خوشگلن ... مر30

هیونگ:من...من
نگار:باشه
هیونگ:البته امیدوارم با دیدنش یاد من نیفتی






AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

نگار:عسیسم چه نازه
هیون:خب نوبته منه نه؟
نگار:فکر کنم





AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان



نگار:مرسی خیلی قشنگه
مهدی:خب اینم کادو من امیدوارم 100 ساله شی




AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


آهو:ناسلامتی ما دوستاشیما شما اول کادو میدین؟
هیون:خب بفرمایین
آهو:نگار جونم ایشاالله ندیده هات و ببینی اینم کادو من






AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان



نگار:زحمت کشیدی ممنون
مژگان:اینم کادو من ... ببخشید هول هولکی شد






AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان



باران :حالا یه سال ما خواستیم لباس بدیم همه همین و میدن ...
اینم کادو من ... ببخشید تکراری شد






AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


هیونگ:میگم شما هم خوش سلیقه ای ها
باران:پ ن پ
هیونگ:جااااااااااااااااااااااان؟
بهنوش:بیخیال به دل نگیرین چیزی نیست میزارین من کادوم و بدم یا نه؟
جونگ مین:بفرمایید
بهنوش:نگارجون ایشاالله به تمام آرزو های رنگارنگت برسی






AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان



کیو:میگم یونگ سنگ شیطون نگفتی کادوت چیه
نگار:مگه تو هم کادو گرفتی؟
یونگ سنگ:دیگه من و خیلی بی احساس تصور کردی ها ... هیون ببین بارون بند اومده؟
هیون:امممممممممم... آره... چطور؟
یونگی:برای دیدن کادو من باید یه سر بریم حیاط پشتی
هیونگ:کنجکاو شدم بریم ببینیم چیه

تو حیاط پشتی
کیو:زیر اون رو انداز چیه؟
یونگ سنگ:نگار باید کنار بزنتش
باران:وای دارم میمیرم از فضولی نگار بدو دیگه
نگار:باشه بابا رفتم
همه با هم:وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییی
نگار:واقعا نمیدونم چی بگم ممنون
یونگ سنگ:نخیر مثل اینکه ول کنم نیستی چرا اینقدر میگی ممنون؟
(اینم کادو یونگی)










AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


کیو:بابا ایول این ما رو گذاشت تو جیب راستش
هیونگ:بچه ها من گشنمه ...
هیون:خب؟
هیونگ:خب به جمالت کیک موخوام
کیو:بریم تو تا ببینیم کار تیمیه من و مژگان خانوم چی شده
نگار:بچه ها واقعا بهتون زحمت دادم واقعا مم...متشکرم
یونگ سنگ:وظیفشون بود
هیونگ:به جای تیکه تعارف کردن بریم سراغ کیک وگرنه همتون و همین الان میخورم ها
باران:چیییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جونگ مین:منظور بدی نداشت فقط نفهمید چی گفت
هیونگ:مگه چی گفتم؟
هیون:یه نمه فکر کن میفهمی
هیونگ:من فقط گفتم... اوپس ببخشید
کیو:بریم بابا بیخیال خودش یه خاطرست
و همه شاد و خندان وارد خونه شدیم
مژگان:اینم کیک... امیدوارم خوشتون بیاد...نگار چون عاشق کوشولاتی همش و کوشولات زدم



AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


بعد از مراسم شمع فوت کنی و کیک خوری حدود نیم ساعت رقصیدیم... ساعت هول و هوش 1:30بود که همه بچه ها به اتاقاشون رفتن تا بخوابن اما هرکاری که میکردم خوابم نمیبرد... توی جام غلط زدم و این ور و اون ور شدم ولی اثری نداشت... از اتاقم اومدم بیرون تا شاید با یه دوش آب گرم خواب به چشمام بیاد که متوجه شدم برق اتاق نگار روشنه... یه چیزی من و به سمت اون اتاق میکشوند... چیزی که حتی خودمم نمیدونستم چی بود ... آروم با دست به در کوبیدم و منتظر جواب شدم
-:بیا تو
-:سلام... مزاحمت که نشدم؟
-:نه ... به هیچ وجه ... خوابم نمیبرد گفتم یه ذره کتاب بخونم
-:قشنگترین داستانی که تو زندگیت شنیدی چی بود؟
-:خب ... یه داستان بود که وقتی بچه بودم مادرم همیشه برام تعریف میکرد اسمش گل و خار بود
-:میشه یه خواهش کنم؟
-:البته
-:زمانایی که خوابم نمیبرد مادرم برام قصه میگفت(ای بچه ننه)... ولی الان پیشم نیست میتونی برام همون داستان گل و خار رو تعریف کنی؟
-:حتما... بیا روی تخت من دراز بکش تا برات بگم
-:ممنون
-:حالا برعکس شد؟
-:هه هه...خب حالا تعریف کن
رفت و روی صندلی نشست ... خیلی دوست داشتم کنارم باشه برای همین آروم گفتم:
-:قبل از شروع یه کار دیگه برام میکنی؟
-:چی؟
-:میشه بغلم دراز بکشی؟
-:چی؟
-:فقط تا وقتی خوابم ببره
-:آخه...
-:نگار خواهش میکنم
-:باشه ... فقط بی زحمت یه کم برو اون ور تر
-:حتما...
-:خب اینم از این... حالا شروع کنم؟
-:شروع کن
-:یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود... یه روز تو یه محله ی ساده و بی آلایش یه گل خیلی خوشگل رویید که تنها آرزوش زنده موندن بود و اینکه همه دوسش داشته باشن... آدما هر روز از کنارش رد میشدن... میبوییدنش و نوازشش میکردن و اون روز به روز خوشحال تر میشد تا اینکه یه روز یه بوته ی خار بغل گل رشد کرد... از اون به بعد مردم دیگه هیچوقت به سمت اون گل هم نمیرفتن ولی از اون طرف خار عاشق گل شده بود... هرروز با بوی اون بیدار میشد و با عطر اون نفس میکشید تا اینکه یه روز طاقت گل تموم شد و با عصبانیت به خار توهین کرد و گفت که زشت ترین موجود دنیاست و گفت که دیگه نمیخواد اون و ببینه... دل خار بدجور شکست ... فردا صبح گل خار و ندید و خوشحال از اینکه  میتونه مثل قبل زندگی کنه به پراکنده کردن بوش ادامه داد و یه نفر اومد و همون موقع گل و از شاخه چید... عمر گل هم با رفتن خار تموم شد...
-:حیلی قشنگ بود... امیدوارم هیچوقت من از عشقم جدا نشم
-:منم همینطور... حالا تا من یه دوش بگیرم تو هم برو اتاقت
-:باش

با رفتنش سرم و داخل بالشت فرو بردم عطر اون تو تک تک اعضای بدنم دمیدو ...خوابم برد

فردا صبح

کیو:یونگ سنگ ... بدو پسر بابات گفته 8 شرکت باشی
یونگ سنگ:ها...چی؟
هیون:تو اینجا خوابیدی خجالت نکشیدی؟...نگار رفت رو کاناپه خوابید
یونگ سنگ:باشه بعدا ازش عذر خواهی میکنم...ساعت چنده؟
هیونگ:7:45
یونگ سنگ:وای دیرم شد الان بابا میکشتم
با عجله لباس پوشیدم و به سمت شرکت راهی شدم ... تو راه همش به نگار فکر میکردم دیشب یکی از بهترین شبای طول عمرم بود.... بالاخره رسیدم شرکت... پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم و دم در اتاق پدرم ایستادم... در زدم و وارد شدم
-:سلام بابا
-:علیک سلام... خانم هان برات منشی جدید استخدام کرده ... برو ببینش اگه راضی نبودی بهش بگو تا عوضش کنه ... تو دفترتن
-:باش الان میرم
سریع به سمت اتاقم روانه شدم... خانم هان زن منظم ودقیقی بود و اگه حتی یه لحظه هم دیر میکردی روی ممبر میرفت و منم اصلا حوصله نصیحت و نداشتم ... با یه لبخند مصنوعی وارد اتاقم شدم...
-:سلام خانم هان..
-:سلام آقای هئو...
-:خب منشی من کجاست؟
-:بله... چند لحظه صبر کنید

به طرف رختکن اتاقم رفت و یه نفر رو به دنبال خودش کشوند...باورم نمیشد... خواب بودم یا بیدار؟... اون اینجا چیکار میکرد؟...
خانم هان:خب آقای هئو مصاحبتون که تموم شد خبرم کنید تا در صورت پذیرفته نشدن ایشون دنبال یه نفر دیگه بگردم
-:حتما ... بفرمایید
-:با اجازه
بعد از رفتن خانم هان روی صندلی نشستم و اونم دقیقا روبروم نشست و گفت:
-:ببین یونگ سنگ من به این کار احتیاج دارم ... خواهش میکنم قبولم کن
نیم ساعت بعد
یونگ سنگ:خانم هان... خانم هان
-:بله آقای هئو؟
-:ایشون رسما استخدامن
-:بله... شما با من بیاید کارفرمایی تا کارای استخدام و انجام بدیم
بعد از رفتن اون دو تا موبایلم و در اوردم و به نگار اس ام اس دادم
-:من امشب خیلی کار دارم ... نمیتونم خونه بیام
.
.
.
.
خف اینم از این دستم شکست...به من رحم نمیکنی به انگشتام رحم کن و نظر بده

همتون و میدوستم بسی زیاد

بوس به توان دابل اس 501




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 06:59 ب.ظ
I couldn't refrain from commenting. Exceptionally well written!
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:39 ق.ظ
What's up, yeah this article is actually good and
I have learned lot of things from it on the topic
of blogging. thanks.
دوشنبه 28 فروردین 1396 11:28 ب.ظ
Aw, this was an exceptionally good post. Spending some time and actual effort to produce a very good article… but what can I say…
I hesitate a lot and never manage to get nearly anything done.
پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:38 ب.ظ
بووووووووووووووووووووووس
خیلی قشنگ بود گلماین گلم من چینده بودم که برات بیارم
sayna بووووووووووووووووووووووووس
میسی عسیسم خودت گل بودی
شنبه 4 شهریور 1391 02:43 ب.ظ
سلام دوست گلم اول بگم عالیییییییی بود و حالا یه عرضی داشتم من این وبلاگو تازه زدم و برای جون گرفتنش نیاز به نویسنده دارم خیلی ممنون میشم اگه منو تو این راه همراهی کنی مرسی
sayna سلام عسیسم ...
اول بگم مرسی نظر لطفته
عسیسم فعلا داستانی ندارم چون تو 4-3 تا وب عضوم ولی به محض اینکه سرم خلوت شد چشم حتما مزاحم میشم
شنبه 4 شهریور 1391 12:10 ب.ظ
هیچی ............ همین جوری .......... اخه خیییییییییلییییییییییییی قشنگ بود
sayna آره خیلی دوسش دارم
شنبه 4 شهریور 1391 11:59 ق.ظ
آجی جونم یه سوال .........
این داستان "گل و خار" رو خودت کفش کردی؟؟؟؟؟؟؟
sayna نچ بابا ما از این استعدادا نداریم قضیه یه ترانه بود که مامانم خیلی دوسش داره فکر کنم خوانندش شهرام شکوهیه ... مامانم هرشب گوشش میده منم داستان سراییم خوب نیست همین و گذاشتم ببخشید اگه بد بود
حالا چطور شد این سوال اومد به ذهنت؟
جمعه 3 شهریور 1391 04:43 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااای خدای من !!!!! چه قدر یونگی رمانتیکه!!!!!
ای کاش من جای نگار بودم !!!!!!
خیییییییییییلییییییییییی ناناس بود آجی جونم
sayna آره ناسلامتی شومل خودمه
مر30 که خوندی آجی
سه شنبه 31 مرداد 1391 03:34 ق.ظ
mamnon vali mishe sari tar bezariiii,gomaooo
sayna ببخشید اگه دیر شد امتحان خیلی مهمی دارم چشم از این به بعد سروقت میزارم
دوشنبه 30 مرداد 1391 06:34 ب.ظ
یعنی من و این هیونگ همه جا مثال پت و متیم.....یونگی بیشعور....!!!!
sayna بهار تویی؟...
ما که بالاخره نفهمیدیم مت شما کیه؟
اهمن چرا به شوهر مردم توهین میکنی؟
ولی این یکی رو موافقم پسره چمپنگ
دوشنبه 30 مرداد 1391 04:58 ب.ظ
چه کادویی دادما
عااااااااااااااااااااالی
sayna آره مال تو و یونگی رو از همه بیشتر میدوستم
دوشنبه 30 مرداد 1391 03:46 ب.ظ
shilammmmmmmmmm
man alan dastano ta inja khondam
ghashangeeeeee
migama in negare che cheshash khomshele
in youngi baradaram ke pak ghati karde un az roze aval ke az dokhtare mardom bigari mikeshe inam az badesh ke yeho tiripe zano shohari barmidare
hay vaye man shab khone nemire noch noch noch dokhtare(monshiharo migam ke fek konam sohast nist
?) nareside youngo ekhfal kard
in tike avalam kheily bahal bod makhsosan un tike hyun ke ba gorbehas
he he
ghesmate bado zod bezar montazerim
bo0o0o0o0o0osssssssssss
sayna شیلامممممممممممممممممم
مر30 عسیسم نظر لطفته
اره مه لقا جابریه خیلی دوسش دارم
چه کنیم یونگیه دیگه بعد یه مدت دوباره همون قبلی میشه
بهله بهله شوملم بی وفاست (لو نده دیه )
ترور اینجانب و میگی؟اره بامزه بود
هنوزم نفهمیدم این هیون با منه یا با اون گربه هه
باش گلم زودی میام
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
دوشنبه 30 مرداد 1391 11:39 ق.ظ
خیلی ناز بود.ممنون
sayna خواهش عسیسم بازم ببخشید دیر اومدم
یکشنبه 29 مرداد 1391 09:50 ب.ظ
اگه یونگی طلاقت بده واالله حق داره ... زود بیا دیه راستی خیلی خومشل بود مرسی...راستی دقت کردی تو این وب هیچ هوویی نداری؟
sayna خدا اون روز و نیاره دلت میاد...
چشم از این به بعد زود میام...
آره خدا رو 100 هزار مرتبه شکر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music