تبلیغات
"SS501 TIME" - ONE STEP TO SMILE.....EP3
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
شنبه 28 مرداد 1391 :: نویسنده : Bahar

 

سلااااااااااااااااااااااااااام....من آمدندی......بشه ها از این به بعد اینو یشکنبه ها میذارم...یه داستان دیگرو 5شنبه ها.....!!!!!!

امیدوارم خوشتون بیاد....خلاصه اونم زودی میذارم.....!!!!!

راستی مقدم ورود گروه دابل اس را به این داستان می تبریکیم.....!!!!!

بعدم اینکه یه سورپرایز واستون دارم...!!!!!!!

پ.ن:محض یادآوری......این قالب ادامه مطلب نداره.....برای خوندن داستان روی اسمش کلیک کنین...!!!!

3

-       خداحافظ هان سویونگ و سلام بر هیو یونگ سنگ...!!!!!(نگار:اااااا.....یوووووووووووونگ سنگ تووووویی!!!؟؟؟)

-       من هنوز نمی دونم چیکار باید انجام بدم....!!!!(نگار:خب اون تقصیر تو نیست به نویسندت رفتی گلم نفهمی!!!!)

-       خوب شد گفتی.......خوب از امروز به مدت نامعلوم(نگار:ناااااااا معلوووووووووم توجه به نمویید).....در حدود دو تا سه ماه تو باید به جای یونگ سنگ زندگی (نگار: خب شین رودستور زبانت کار کن یه

جا میگی مدت نامعلوم یه جا میگی دو سه ماه خب ا

ز همون اول فکراتو بکن...وااالا)کنی.......این

قسمت کار آسونه .....قسمت سختش اینه که تو باید

کنار اعضای گروه دابل اس.....نقش یونگ سنگ و

بازی کنی و نباید بذاری کسی به هویت واقعیت

پی ببره......

-       فهمیدم.....(نگار:جون نگار این تن بمیره فهمیدی

....نه جون من فهمیدی....باز میگه اره بزنم ......)

-       آه راستی یه چیز دیگه....تو باید خوندنو رقصیدنم یادبگیری....واسه همین هرروز صبح ساعت نه

میای کمپانی دابل اس پیش من تا با هم بریم باشگاه برای تمرین....!!!!!

-       خوب.......

-       الانم راه بیفت که بخاطر پخش شدن عکسا بچه های گروه خیلی نگرانن.........اگه احیانا ازت پرسیدن کجا بودی

میگی یه مدت واسه یه کاری فرستاده بودمت ژاپن....

خوب دیگه برو.......خداحافظ...!!!!!!(نگار:دروغ......دروغ....بی تربیت همینان که جوونای مردمو از راه به در میکننا...واه واه واه)

- خدانگهدار...!!!!!!

- و یه چیز دیگه............یادم رفت بگم که یونگ سنگ دوست دختر داره......!!!!!!!(نگار:جاااااااااااااااااااااااااان)

با ترس و اندکی تعجب به سمت رییس بازگشت.....

(نگار:نه با با اخر ادبی حرفیدن)

-خوب ......مممم من چیکار کنم.....!!!!!!

- منظورت چیه چیکار کنی......خوب باید جوری رفتار کنی که اونم نفهمه تو یونگ سنگ نیستی.......

- آخه........(نگار:اخه نداره عزیزم فقط امکان داره ازت درخاست بوسه کنه که اونم مشکلی نداره میبوسیش)

- آخه نداره.....یادت که نرفته.....آیندت بسته به این کاره.....

راست هم می گفت اما منظور ها متفاوت بود.......یعنی او کارم را می گفت اما اتفاقی که افتاد جدا از تمام این مشکلات بود.......اتفاقی که با تمام پستی ها وبلندی هایش سعادتی وصف ناشدنی را برایم رقم زد.....!!!!!!!!!!!!(نگار:چی؟؟؟؟!!!!! جون من زیر سیکل بحرف بابا)

در حدود نیم ساعت بعد از اینکه از اتاق رییس شین خارج شدم خود را جلوی یک ساختمان مسکونی چند طبقه یافتم......خانه گروه در طبقه ششم این ساختمان قرار داشت.......با پاهایی لرزان به سمت ورودی ساختمان حرکت کردم......و سپس جلوی در...........رمز در را داشتم پس آن را وارد کرده و وارد خانه شدم..........این اتفاق مصادف بود با رقم خوردن برگی نو در زندگی من......یعنی هان سویونگ..........!!!!!!!!!!!(نگار:بابا زیر سیکل بحرف دیگه)

(خوب.....از اینجا به بعد طرز نگارش داستان عوض میشه.....!!!!!!)

(نگار:دست دست.......آهان....تشویق.......دابل اس وارد داستان می شوند......!!!!!!!!!!!)

چیزی که میدیدم خارج از تصور بود........خونه نبود که......آشغال دونی......همه چی وسط حال ریخته شده بود.......ولی با این وجود کسی  نبود......!!!!!(نگار:ااااااا.....پس دابل اس کوشن؟؟؟؟...... وایسین من با این بهار یه خورده حساب شخصی دارم...)

به سمت اتاقا رفتم.....اونجا بدتر از حال......با یه کم گشتن اتاق یونگ سنگ و پیدا کردم....از بقیه اتاقا بهتر بود ولی اونم تعریفی نداشت....!!!!!!(یونگ سنگ زشته)

کیف و وسایلمو گذاشتم و دست به کار شدم....اول از همه اتاق یونگ سنگ  یا بهتره بگم اتاق موقت خودمو مرتب کردم

(نگار:چه پررون ملت هنوز چیزی نشده اتاق مردمو

صاحاب شد)......بعد از اون به سمت بقیه اتاقا رفتم....

نزدیک 4ساعت بعد همه کارا تموم شد....!!!!!(نگار:جون عمه بزرگت......مگه جادوگری تو؟؟؟؟؟!!!!!....)

بعد  از اون یه نفس  راحتی کشیدم رفتم تا غذا درست کنم.....!!!!(نگار:میگم فکر کنم تو تو شناسنامه اسمت کزت بهت میگن سویونگ...............نه؟؟؟؟؟؟؟؟)

دیگه کارم تموم شده بود که صدای درو شنیدم و بعد......

فلش بک چند دقیقه قبل(پسرا...!!!)

هیون:هیونگ آرومتر......ااااا وایسا ببینم.....هییییوووووونننگگگ...(با داد...!!!)(نگار:شوملم این حرف آدم حالیش نمیشه بیخی خیش)

کیو:توکه میدونی گوش نمی کنه...داد زدنت دیگه چیه.......(نگار:افرین داداش...........یاد بگیر هیون)

دم در خونه که رسیدن هیونگ و دیدن که شبیه علامت سوال  شده بود.......

هیونگ:بچه ها برگردیم...خونرو عوضی اومدیم...!!!!!!(نگار:خونه عوض نشده خانم خونه عوض شده داداش)

 

جون عمت این طرز آوردن دابل اس بود هان....دو تا لغت گفتن رفتن....بزنم..........اون نانچیکویه منووووووووووو بیاریییییین

حیف مدیری خجالت نمیکشی دیر میای هان بچه پرووو

بچه ها ازش هرچی گله دارین بگین خودم حالشو میگیرم

راستی اگه دوست دارین پارت بعدم بیام بگین اگه

کم تر از 3نفر بخوان بیخی خی نمیام بیکار که نیستم

آآآآآراستس معرفی نکردم من نگارم خواهرش ایشالا قراره تو وبتون نویسنده شم دیگه حرفی ندارم باااای

 

 





نوع مطلب : one step to smile، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 شهریور 1396 08:02 ق.ظ
Wonderful items from you, man. I have bear in mind
your stuff previous to and you're just too wonderful.
I really like what you've got right here, really like what you're saying and the way in which by which you assert it.

You're making it enjoyable and you continue to care for to keep it sensible.
I can not wait to read much more from you. That is really a tremendous site.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 03:30 ب.ظ
Wonderful beat ! I wish to apprentice even as
you amend your web site, how could i subscribe for a weblog website?

The account aided me a applicable deal. I had been a little bit familiar of this your broadcast
provided shiny transparent idea
سه شنبه 22 فروردین 1396 01:42 ب.ظ
Hi it's me, I am also visiting this site on a regular basis, this web
site is in fact fastidious and the users
are really sharing pleasant thoughts.
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:36 ب.ظ
I'm not sure exactly why but this site is loading
incredibly slow for me. Is anyone else having this issue or is it a
issue on my end? I'll check back later and see if the
problem still exists.
چهارشنبه 1 شهریور 1391 12:23 ق.ظ
من برم بخونم...راستی...چرا این قدر دیر به دیر میای...همش میذاری تو خماری...
Bahar آجی مسافرت بودم...الانم که داستان تایپ شدم پرید...این شانس من دارم؟؟؟؟
یکشنبه 29 مرداد 1391 09:28 ق.ظ
چرا Love &punishmentپارت بعد و نمیزاره مردم از بس موندم خماری که نگار کجاست ؟شما میدونین نگار کجاست؟...خب به ساینا بگین بزاره دیگه ...
Bahar اومد.....
یکشنبه 29 مرداد 1391 08:20 ق.ظ
باریک نگار جان مادر من خودم جای 3 نفر رو میگیرم ... ای بیچاره اون دختر که قراره دوست پسرش بهار باشه(نگی کیه ها آبروش میره)...
Bahar من بگم......کند...
یکشنبه 29 مرداد 1391 04:38 ق.ظ
اول
Bahar آفریییییییییییییییییییییییییییین...!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music