تبلیغات
"SS501 TIME" - SWEET REPRISAL...EP4
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
سه شنبه 24 مرداد 1391 :: نویسنده : toranj

سلااااااااااااااااااام دوستای عزیزو بی معرفت....

 

خوبین؟؟؟؟؟خوشین؟؟؟؟؟سلامتین؟؟؟؟

 

حرف خاصی نیست برین داستانو بخونین.....

 

فقط اگه زحمتتون نمیشه یه نظری چیزیم بزارین....حتی شده یه شکلک

 

حداقل بدونم کسی داستانمو میخونه یا نه.....

 

 

 

-تو دیونه شدی دختر.....عقل نداری...

-تو که داری بگو ببینم کار دیگه ای هم میشه کرد......

-خیلی کارا میشه کرد....

-مثلا؟؟؟؟؟

هیون که میدونست حریف زبون این دختر نمیشه از جاش بلند شد و با حرص گفت

-اصلا به من چه.....هر غلطی دلت میخواد بکن.....فقط هر جا میری این خواهرتم وردار ببر من حوصلشو ندارم.....

می هو نگاه مظلومانه ای به هیون انداخت و گفت

-هیون.....

-چیه؟؟؟

و با لحن کشداری گفت

-هیووووووووووووووووووون

-کوفت هیوووووون چیه؟؟؟؟

و می هو در حالی که خودشو لوس میکرد گفت

-خب ببین اونا هنوز معلوم نیست خود منو راه بدن یا نه.....من چه جوری مین اه با خودم ببرم.....

هیون که به مرز انفجار رسیده بود و گفت

-یک ثانیه حتی برای یک ثانیه هم این فکر ونکن که من با اون خواهر وحشی تو یک جا بمونم.....اونم تنها....

می هو با مهربونی ادامه داد

-هیون لطفااااااا...به خاطرمن.... شما که تنها نیستین تو صبح زود میری اخر شب برمیگردی اصلا همدیگه رو نمی بینین...

-همین که گفتم نهههههههههه.....تو این یک ماه به اندازه کافی خرم کردی.....این یکی رو نمیتونم تحمل کنم.....

می هو که دید با لطافت نمیتونه هیون رو راضی کنه سریع از جا بلندشد و روبه روری هیون ایستاد و داد زد

-تو غلط میکنی.....من میرم مین اه همینجا میمونه....

-سر من داد نزن صدای من بلند تره.......تو میخوای بری اونجا که چی بشه؟؟؟نمیترسی بلایی به سرت بیارن....اه بشناسنت میدونی چی میشه؟؟؟

-از کجا میخواد منو بشناسه؟؟؟کی منو دیده که خودم خبر ندارم....

هیون دوباره ادامه داد

-اصلا اینا به کنار....تو یه دختر جونی کیم سه تا پسر داره....از این نمیترسی؟؟؟

می هو پوزخندی زد و جوابی نداد

همین موقع بود که مین اه در خونه رو باز کردو وارد شد و مستقیما به سمت اونا اومد.....

می هو مشتاقانه به خواهرش خیره شد و گفت

-خب چی شد...زود باش بگو

مین اه خودشو روی مبل انداخت و گفت

-اوف بذار از راه برسم و رو به هیون گفت

-بپر برو واسم یه لیوان ابمیوه بیار.....

هیون زیر لب غرید

-نوکر بابات سیاه بود

که مین اه متوجه شد و سریع گفت

-چیزی گفتی؟؟؟

هیون لبخندی زد  وگفت

-نه...نه چیزی نگفتم....چه جور ابمیوه ای دوست داری؟؟؟

-خوبه..اخه فکر کردم مزه کتک هایی که خوری رویادت رفته...پرتقال باشه....

هیون سری تکون داد و رفت

می هو سریع کنارش نشست و گفت

-خب بگو...چی شد.....

-عرض کنم خدمتتون من از سر صبح در خونه اینا ها کشیک دادم.....اول صبح یه خانم مسن اومد بیرون .....چند لحظه بعد از اونم یه چناراومد ودر ماشینو براش باز کردن نشست و رفت....

می هو با تعب پرسید

-چنار؟؟؟؟؟

هیون لیون ابمیوه رو جلوی مین اه گذاشت و گفت

-احتمالا منظورش پسر کیم...

می هو با هیجان ادامه داد

- قشنگ توصیفش کن بدونم چه شکلیه....لازم میشه

هیون هم کنار اونا نشست و گفت

-لازم به توصیف نیست....صبر کنین

و بعد لپ تاپشو برداشت و اسمی رو تایپ کردو بعد هم صفحه رو ب سمت دخترا برگردوند

مین اه با دیدن عکس گفت

-اره اره همین بود...

 

 

-پارک جونگ مین پسر بزرگ کیم....خودش یه شرکت تجارت بین المللی داره....یکی از رقیب های اصلی پدر خودش...

26ساله....یه ادم بسیار سرخوش....به هیچ چیز و هیچ کس به جز خودش اهمیت نمیده.....یه جورایی دچا خود شیفتگی از نوع مزمن....

می هو نگاه مشکوکی به هیون انداخت وگفت

-سر کار گذاشتی منو داری میگی پارک جونگ مین بعد میگی پر کیم چطور همچین چیزی امکان داره؟؟؟؟

هیون شونه هاشون بالا انداخت

-من که نفهمیدم حالا تو رفتی اونجا میتونی بفهمی....

می هو گفت

-جالبه...خب بقیه شون مین اه....

-بقیشون حدود یک ساعت بعد خود کیم اومد بیرون البته فکر کنم خودش بود تو ماشین نشسته بود یه پسر دیگه هم کنارش بود...

می هو مین اه به هیون خیره شد و هیون دوباره چیزی تایپ کرد

 

 

 

-کیم کیو جونگ یکی دیگه از پسرای کیم.....با برادرش کار میکنه یعنی در ظاهر دست راست کیم ولی جاسوسی اونو برای بردارش میکنه....و جلوی نقشه های کثیفو خبیثانه کیم رو میگیرن....پسر بدی نیست....ارم بی سرو صدا....مهربون....

می هو سری تکون داد و مین اه ادامه داد

-بعد از اینا همون خانم که صبح رفته بود برگشت با یه عالمه خرید....

هیون گفت

-احتمالا یکی از خدمتکاراست و ره به می هو گفت با تمسخر گفت

-همکار جدیدت....

می هو نگاهی خشمگین بهش کرد و چیزی نگفت....

-بعدیم پسر شاد وشنگول از در پرید بیرون و رفت البته مثل دوتا برادراش لباس رسمی نپوشیده بود یه تیپ اسپرت

هیون عکس دیگه ای رو نشون داد

-اخرین پسر کیم....کیم هیونگ جون....بی کار وبی عار تخصصی که داره فقط تو خرج کردنه پولای پدرشه

می هو لبخندی زد

-از این خوشم اومد....

***

-اههههههههه مین اه دارم خفه میشم...چه بوی گندی میدن ایناها!!! و بعد هم عطر رو رو خودش خالی کرد.....

مین اه شیشه رو به زور از دستش گرفت و گفت

-بس کن دیگه انقدر این حشره کش به خودت نزن....

میهو یکبار دیگه نگاهی به لباساش انداخت از دیروز تا الان صدبار اونا رو تو خاک فرو برده بود و بعد هم تواب جوشونده بود تا رنگشون بره و کهنه به نظر بیان یه نگاه دیگه تو اینه به خودش انداخت و نفس عمیقی کشید و از در خارج شد که مین اه صداش زد

-هوی خانم فقیر بدبخت

می هو به سمتش برگشت و مین اه گفت

-من تاحالا کارگری رو ندیدم که ساعت اسپریت دستش کنه تو دیدی؟؟؟؟

می هو ساعت رو از دستش باز کرد وگفت

-مین اه برای اخرین بار دارم میگم اگه اومدم که نقشمون نگرفته اما اگه نیومدم....گوشیم خاموشه نگران نباش شبا ساعت 1 روشن میکنم ولی فقط اس بده زنگ نرنی هااااا....من دیگه میرم....اها در ضمن این بیچاره رو هم زیاد اذیتش نکن....اون که اری به تو نداره

مین اه گفت

-خب اگه اینو اذیت نکنم که تا تو بیای من از بیکاری مردم...

می هو چیزی نگفت دستی تکون داد و رفت

***

ندیک ده دقیقه بود که سرگوچه منتظر بود اما خبری نبود کمی دیگه اونجا قدم زد تا اینکه همون خانمی که مین اه میگفت رو دید سرش رو پایین انداخت و با سرعت به سمت اون رفت و از عمد تنه ای بهش زد که باعث شد همه وسایل دستش رو زمین بریزه

می هو قیافه تاراحتی به خودش گرفت و گفت

-وااااااای ببخشید من معذرت میخوام اصلا حواسم نبود...و بعد هم کنار اون خانم رو زمین نشست و شروع به جمع کردن خرید هایی که رو زمین بودن کرد....بعد از تموم شدن خانم تشکری کرد و داشت میرفت مه می هو یکی از بسته های دستش رو گرفت و گفت

-بزارین کمکتون کنم ایناها خیلی سنگینن....

-واقعا؟؟؟مرسی عزیزم....خونه همین جاست....

می هو خوشحال از اینکه نقشش گرفته با حسرت  پرسید

-خونه شماست؟؟؟خوش به حالتون وضعتون خیلی خوبه....

اون خانم خنده ای کرد وگفت

-نه من اینجا فقط یه کارگر ساده ام....در حیاط باز شد....می هو تا انتقام فقط یک قدم فاصله داشت پاشو به داخل حیاط گذاشت و وارد شد

.

.

.

.

.

خماری دااااااااااااااااااااشت؟؟؟؟؟





نوع مطلب : sweet reprisal، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 12:32 ق.ظ
Spot on with this write-up, I actually feel this website needs far more attention. I'll probably
be back again to see more, thanks for the advice!
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:48 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a article author for your weblog.
You have some really good posts and I feel I would
be a good asset. If you ever want to take some
of the load off, I'd love to write some content
for your blog in exchange for a link back to mine. Please shoot
me an e-mail if interested. Regards!
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 11:26 ق.ظ
If you desire to get a good deal from this piece of
writing then you have to apply these methods to your won blog.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 01:59 ق.ظ
Hi outstanding blog! Does running a blog similar
to this require a large amount of work? I've absolutely no understanding of computer programming but I was
hoping to start my own blog in the near future.

Anyway, should you have any suggestions or techniques for
new blog owners please share. I know this is off subject
however I simply had to ask. Appreciate it!
یکشنبه 13 فروردین 1396 11:06 ق.ظ
If you desire to improve your familiarity only keep visiting
this web page and be updated with the newest news posted here.
پنجشنبه 26 مرداد 1391 04:43 ب.ظ
آجی تو چهارپایه بعدی منم....بعدش تو بعدم ساینا....!!!!!!
toranj باشه اجی جوووونم....
چهارشنبه 25 مرداد 1391 09:54 ب.ظ
توووووووووپ بوت
میییییییییییییییییسی
toranj ممنون عزیزم.....
خواهش میشود..........
سه شنبه 24 مرداد 1391 06:32 ب.ظ

toranj به چی میخندی؟؟؟؟؟
مرسی که داستانو خوندی.....
بووووووووووووووووووس:-*
سه شنبه 24 مرداد 1391 05:35 ب.ظ
اوا چند تا کیمیا میان تو این وب؟
عسیسم بسی بسیار بسی خومشل بود
پارت بعد و زود بزاریا
بوووس بوووس
toranj کیمیا کلا زیاده.....ولی تو یه دونه ای.....
ممنون گلکممممممم:)))))
چشممممممممممم....بوووووووووووس:-*
سه شنبه 24 مرداد 1391 05:33 ب.ظ
کلا این مین اه آفریده شده تا اجل هیون باشه نه؟...خیلی خومشل بود ...پارت بعد و زودی بزار آجی بوووس یوووس
toranj مین اه عشق منه....حالا برنامه هایی دارم برای هیون.....
مرسییییییییییییییییی عزیز دلم....چشم
بووووووووووووووووووووس:-*
سه شنبه 24 مرداد 1391 05:02 ب.ظ
خب خماری داشت اما نه اونقدر
ایکاش من جای می هو بودم و میرفتم از اقای انتقام میگرفتم
واااااااااااای که چه حالی میداد
آجی جونم خیییییییییییلییییییییییی قشنگ بود منتظر پارت بع دی هستم
بوووووووووووووووووووووووووس بووووووووووووووووووووووووس
toranj خب خدارو شکر..من خماری دوست ندارم
بهلههههههههه حال میده بیا با هم بریم....
میسیییییییییییییی عزیزم....
بووووووووووووووووس:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music