تبلیغات
"SS501 TIME" - ONE STEP TO SMILE......EP2
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
دوشنبه 23 مرداد 1391 :: نویسنده : Bahar

شیلاااااام........!!!(الان یکی نیست به من بگه آخه تو با چه رویی داری سلام می کنی....!!!!!)

خوف........ااااااا....نه.....با اون نه......بذارش زمین.....خانوم محترم با مذاکره حل میشه خشونت چرا...........با شما بودما خواهر من......ماهیتابه نه....درد داره.......نهههههه......نکن....آجر نه........بیل.....مگه رفتی سرزمین دعوا......نکن......پپپپپخخخخ......آیییی درد داشت!!!

تا من برم سرم و ببندم....شما برین این پارتو بخونین....

و اینکه نظرم یادتون نره.........

راستی......اون موضوعی که پارت قبل گفتم...

موخوام شخصیتارو معرفی کنم......:

1.سو جیانگ......آجی ندایی...طراح لباس

2.مین سانهی......هوویی خودم...هانی-هیونگ.......سوپراستاره(یعنی هم خواننده هم بازیگر و..!!!)

3.کیم یوری.....ساینا....شغلشم محفوظه.....(همه جا بلای جون منه......!!!!!)

4.یون جی مین.......آجی نگار........مدل.....!!!!!!

5.و گل سرسبد شخصیتا.......:

هان سویونگ.......خودم....!!!!!!!

خوف برین دیگه...نزنین ولی دابل از پارت دیگه میان....!!!!!

2                                                

به خانه که رسیدم پس از تعویض لباس هایم یکراست به رخت خواب رفتم......می خواستم تلافی تمام آن یک هفته کم خوابی را درآورم..!!!!!

صبح روز بعد با خوش حالی وصف ناپذیری از خواب برخواستم...

همه چیز برطبق میلیم بود و هیچ گلگی نداشتم....زندگیم کم کم داشت به سمت مسیری که سالها انتظارش را می کشیدم می رفت.....

روز اول کاری از ساعت 9صبح آغاز می شد و الآن ساعت 7 بود...به همین دلیل تصمیم گرفتم روز خود را با سر زدن به پرورشگاه شروع کنم....پس سریع لباس هایم را پوشیده و به سمت پروشگاه آرزو ها حرکت کردم....این نامی بود که من روی آن محل دوست داشتنی نهاده بودم.....مکانی که آرزوهای من و ده ها کودک همانند مرا در خود جای داده بود....!!!!

آرزو هایی که کم کم داشتند روی واقعیت به خود می گرفتند...!!!!

به آنجا که رسیدم عده ای کودکان در حیاط مشغول بازی بودند و عده ای دیگر اطراف پیرزن مسنی که برای همه با نام خانم مین شناخته شده بود جمع شده بودند.....بانوی مهربانی که برای من همانند مادری دلسوز و مهربان بود....!!!!!

با دیدن من به سمتم آمد و مانند همیشه مرا در آغوش گرفت...او همیشه از دیدن من خوشحال میشد و البته من هم دست کمی از او نداشتم....من هم این خوشحالی را با خبر امروزم دو چندان کردم....ساعت نزدیک 8:30 بود که پرورشگاه را به مقصد کمپانی First style ترک کردم و در حدود یک ربع بعد خود را در جلوی درب ورودی بزرگ کمپانی یافتم......و بدین ترتیب کار خود را در آن کمپانی بزرگ آغاز کردم.....!!!!!

دو ماه بعد.....

دوماه از ورودم به کمپانی گذشته بود....حال دیگر با همه رابطه ای دوستانه داشتم و خود را به خوبی با محیط آنجا وفق داده بودم....

اما.........

در یکی از روز های  مانند همیشه بر سر کار خود بودم که نام خود را شنیدم.....مدیر شین مرا به اتاق خود خواسته بود....کمی ترسیدم دراین مدت که در این کمپانی مشغول به کار بودم تا به حال چنین اتفاقی رخ نداده بود...!!!!!

با عجله خود را به اتاق مدیر رسانده و در را به صدا در آوردم و پس از اندکی تامل وارد اتاق شدم....!!!!!

درون اتاق در عوض روبرو شدن با میر شین با برادر وی که همه با نام رییس شین صدایش میزدند رو به رو شدم.........در چهره اش نگرانی عجیبی موج میزد.....و هنگامی که شروع به صحبت کرد...می توانستم به وضوح نشانه های ناراحتی آمیخته با ترس را از صدایش بخوانم...!!!!!

حق هم داشت.....دلیلی محکم برای این نگرانی....درخواستی هم داشت....در خواستی که در خود قدرت عمل به آن را نمی دیدم...!!!!

-        اما رییس......من...من نمی تونم....این کار از عهده من بر نمیاد.....!!!!

-        خواهش می کنم....هم اون هم من خیلی به کمکت احتیاج داریم.....الان نزدیک دو هفتست که تو این وضع گرفتاره و ما بیشتر از این نمی تونیم این موضوع و مخفی کنیم....مخصوصا با وجود پخش شدن اون عکسا...اما اگر تو به جای اون برگردی....مشکلمون حل میشه....نگران نباش گفتن بیشتر از دو سه ماه تو این وضع نمی مونه.....از طرفی نمی خواد نگران تحصیلت باشی.....وقتی برگشتی می تونی کارتو از سر بگیری...!!!

-        اگر قبول نکنم چی؟؟؟؟

-        از کمپانی اخراج میشی و خودتم خوب میدنی که اگه این اتفاق بیفته دیگه نمی تونی به تحصیلاتت ادامه بدی..!!!!

-        اما......

-        اما نداره....می تونی بین تحصیلاتت و قبول نکردن این کار یکی و انتخاب کنی...!!!!        چاره دیگری نداشتم......پس....:

-        قبوله رییس شین...فقط از کی باید شروع کنم....؟؟؟؟؟

-        از همین الان.....تلفن را برداشته و شماره داخلی منشی را گرفت....:

-        خانوم لطفا به اون آقایی که دم درن بگو بیان تو...

-        .....

پس از چند لحظه شخصی وارد اتاق شد...

-        مینهو خوبه....ایشون همون کسی هستن که بهت گفتم....با خودت ببرش...موهاشو لباساش و بقیه چیزا رو درست کن.....بعدم ببرش دم سوییت....

-        بله آقا...

-        بیا سویونگ...اینم کیف پول....مبایل....سوییچ ماشین و بقیه مدارکش.....اینا رم بخون بیوگرافی خودش و دوستاشه...خوب بخون و اگرم سوالی داشتی از مینهو بپرس.....دستیارمه...تو کارای گروه کمکم می کنه.....راستی دوباره تکرار می کنم....هیچکس نباید راجع به این موضوع چیزی بفهمه....!!!

-        فهمیدم آقا....!!!!!

از کمپانی خارج شده و ابتدا به فروشگاه لباس مردانه رفتیم...سپس آرایشگاه.....ابتدا موهایم را که تا نزدیکی کمرم بود کوتاه کرده و سپس رنگ کردند....موهای مشکی مرا به رنگ قهوه ای درآوردند......به تصویر خود در آینه نگاه کردم....خیلی تغییر کرده بودم......از جا برخواستم....قبل از این که بتوانم حرکتی برای خارج شدن انجام دهم مینهو متوقفم کرده و سوییشرتی را از بین لباس هایی که خریده بودیم به سمتم دراز کرد...آن را پوشیده و به سمت کمپانی رفتیم.....در آنجا لباس هایم را تعویض کردم....در این میان مشکلاتی هم وجود داشت....همانند هیکل دخترانه ی من و البته تفاوت در اخلاق و رفتار هایمان.....برای اولی راه حل هایی بود.....سینه هایم را با باند بسته و لباس پوشیدم وچاره حل مشکل دوم تماشای ویدیو و پرسش در مورد وی بود...!!!!!

لباس هایم را که عوض کردم رییس شین وارد اتاق شد....با دیدن من لبخندی از سر رضایت زد و به سمتم آمد....شانه هایم را از پشت گرفت و مرا به همراه خودش به سمت آینه ی قدی درون اتاق برد و زمانی که کاملا رو در روی آینه قرار گرفتم و می توانستم به راحتی قیافه جدید خود را ببینم تنها یک جمله به زبان آورد........:

-        خداحافظ هان سویونگ و سلام.............

خماریییی.....!!!





نوع مطلب : one step to smile، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 02:00 ق.ظ
Because the admin of this web site is working, no uncertainty very shortly it will
be well-known, due to its feature contents.
چهارشنبه 14 تیر 1396 12:22 ب.ظ
Hi my loved one! I wish to say that this post is amazing,
nice written and include almost all vital infos. I'd like to peer more posts like this.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 06:28 ب.ظ
Your style is really unique in comparison to other folks I have
read stuff from. Many thanks for posting when you've
got the opportunity, Guess I'll just bookmark this
site.
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:35 ق.ظ
Hey would you mind sharing which blog platform you're using?

I'm planning to start my own blog soon but I'm having
a tough time selecting between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and
Drupal. The reason I ask is because your design and
style seems different then most blogs and I'm looking for something
unique. P.S Sorry for being off-topic but I had
to ask!
شنبه 19 فروردین 1396 07:28 ق.ظ
I was suggested this website by my cousin. I am not sure whether this post is written by him as no one else know such detailed
about my trouble. You're amazing! Thanks!
یکشنبه 29 مرداد 1391 12:23 ب.ظ
یونگی خواستم ... که نخواستم؟
Bahar دیگه دیگه...
شنبه 28 مرداد 1391 10:04 ب.ظ
عزیزان لطفا رو دیوانه بودن اینجانب قسم نخورین بعدا متوجه میشین چرا گریه موکونم بهار این کار و با من نکن
Bahar نوموشه....پارت بعد فرداس...بیا بخون....ولی تو از پارت بعدیش یا بعدی ترش میای....خودت یونگی و خواستی...!!!!
سه شنبه 24 مرداد 1391 10:15 ب.ظ
ای بمیری با این تزت یه وری شی... ور بپری من نمیخوام تو .... باشی ای خدا اینم شانسه من دارم هیچکیم نه تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه شنبه 24 مرداد 1391 07:39 ب.ظ
راستی...چند شنبه ها داستان رو میذاری؟؟؟
Bahar 5
سه شنبه 24 مرداد 1391 07:38 ب.ظ
سیلامممممم...خیلی خوشمل بود...ولی عجب خماری داشتا....قسمت بعدی رو زودی بذار....قوفونت.
Bahar اوکیییییییییییییییی...!!!!!!
سه شنبه 24 مرداد 1391 06:52 ق.ظ
Bahar مرسییییییییییییییی....!!!!!!!!
دوشنبه 23 مرداد 1391 08:14 ب.ظ
دلتم بخواد... کجا عجلی بهتر از من پیدا میکنی ؟... همه ساعتی پول میدن من بلای جونشون باشم
Bahar خوب اونا که نمی دونن تو چه موجودی هستی....!!!!!!
دوشنبه 23 مرداد 1391 08:12 ب.ظ
حالا شدی دختر خوب راستی تو حرفات زدن با وردنه رو نگفتی اینم کادو من واسه دیر کردنت بعدی رو زود بزار
بنگ
Bahar اوکی....دیگه سر روزم.....!!!!!!!اااا یادم رفت...!!!!!!
دوشنبه 23 مرداد 1391 08:07 ب.ظ
باریک...باریک...حالا دست...چه عجب ما شمارودیدیم؟
Bahar بهله.....بهله...!!
دوشنبه 23 مرداد 1391 07:33 ب.ظ
عاااااااااااااااااااااااااالی....
Bahar میسیییییییییییی......!!!!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music