تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-ep4
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
دوشنبه 23 مرداد 1391 :: نویسنده : sayna

http://faupload.com/upload/91/Khordad/www-Pichak-net19.gif



سلامی به جاودانگیه دابل اس

اونی های گلم حالتون چه طوره؟.. خوفین؟

اینجانب و پارت 4 تشریف آوردیم



تورو خدا روی این نگار و نگاه کنین هنوز خودش نیومده یه ایل راهی کرده

بذگریم حالا دیه ... به به مهمانان گرانقدر حال شما؟...

بچه ها دوستای نگار اومدن حال و احوال پرسی بریم ببنیم چه خبره خونه این یونگی بیچاره










اوا ... شما زودتر رسیدی؟...بهله بهله سرعت عمل و قرفون بلم

بچه ها بریم اول با دوستای نگار آشنا بشیم بعد بریم سراغ خودش

این خانوم محترم بهنوش جان هستن...آخی بچم خجالتیه...بیا دیگه آبروم و بردی



http://faupload.com/upload/91/Khordad/ht.jpg


ایشونم خواهرشون باران خانوم ... سلام کن مادر


http://faupload.com/upload/91/Khordad/rytedj.jpg



اینم آهو جان(همون که قراره بمونه بره دانشگاه)


http://faupload.com/upload/91/Khordad/eret.jpg

اینم مژگان جونی


http://faupload.com/upload/91/Khordad/tetggv.jpg

خف دیه بریم ادامه
.
.
.

جونگ مین:میگم میخوای بزنگ بابای نگار بگو دوستای صمیمیش و با هم بفرسته ...یه هفته بمونن بعد خودمون میفرستیمشون

هیونگ:من 4 پایم

یونگ سنگ: پس بزن بریم

در همون لحظه نگار و مهدی از اتاق بیرون اومدن
.
.
.
جونگ مین:راستی مهدی جان بابا گفتی کمپانیتون شو داره ؟

مهدی:بله با اجازتون

جونگ مین:شوی چی فدام شی؟

مهدی؟خب شوی لباس دیگه

کیو:یعنی شما هم مثل نگار خانوم طراح لباسین؟

هیونگ:اونقدر از طاحای لباس که مردن بدم میاد که حد نداره ...ایییییییییییییش...اگه طراحی همین الان برو بیرون بی زحمت

هیون:بزار حرف بزنه بعد عرض اندام کن

هیونگ:اندام به این خوشگلی عرض نداره که

مهدی:نه من طراح نیستم مدلم

یونگ سنگ:تو؟؟؟؟؟(ببین چی بوده یونگی تعجب کرد)

مهدی :آره من

جونگ مین:بیخیال میگم بچه ها من گشنمه

کیو:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟... کوفت بخوری این همه امروز خوردی دهن من و باز نکن میگم امروز چه کردی ها

یونگ سنگ:نکنه تو هم ابتکار نوین به خرج دادی؟

هیونگ:نه بابا اون که من بودم

هیون:ببند

جونگ مین:من هیچ کاری نکردم

کیو:آقا من میگم شما قضاوت کنین... صبح که اون همه هویج و ریخت خندق بلاش به کنار رفتیم اتاق مدیر باهاش بحرفیم منشی برای مدیر آب هویج آورده ... میدونین که دکتر واسه اون چشم کورش تجویز کرده ... مدیر جان که همیشه بی ادبه یه بار خواست ادبشو نشون بده تعارف کرد و این آقا هم با سر مشرف شدن و در عرض نیم ثانیه همش و خوردن... این به کنار رفتیم دانشگاه دنبال نگار خانوم که یکی از دانشجوها شناختتمون و براش یه کیلو هویج و 2 لیوان آب هویج گرفت...جناب آقا هویجا رو نشسته تو ماشین تموم کرد آب هویجم همون اول فاتحش و خوند ... حالا بازم میگه گشنشه... حالا حق با کیه؟

هیونگ:من که جای جونگ مین حالم از هرچی هویجه بهم خورد

جونگ مین:وجود داری دوباره تکرار کن

هیونگ:اممم... گفتم بهترین چیزی که خدا تو دنیا آفریده همین هویجه ... آدم از خوردنش سیر نمیشه که

با این حرف هیونگ مهدی زد زیر خنده ... چقدر هم ضایع میخندید ...ریسه میرفت ...ولش میکردی همونجا ولو میشد دلم میخواست بزنم فکش و آسفالت کنم(محض اطلاع اینا رو من نگفتم یونگی گفت)
جونگ مین:رو آب بخندی به چی اینجوری میخندی؟

مهدی:هم به کارای امروز شما ... هم به ترسیدن ایشون از شما

هیونگ:گل پسره تازه به دوران رسیده من از هیچکس نمیترسم

همون لحظه جونگ مین یه نگاه به هیونگ کرد و هیونگم مجبور شد حرفش و اصلاح کنه

-:یعنی از هیچکس به جز جونگی نمیترسم

ناخود آگاه نگاهم به سمت نگار رفت چرااینقدر جدیدا دوست داشتم نگاهش کنم؟...بهم یه حس آرامش میداد... میخواست جو و عوض کنه چون اگه همینجور پیش میرفت هیونگ و جونگ مین دست به بیل و آچار فرانسه میشدن و بابای مهدی در میومد واسه همین پرید وسط و گفت:
-:راستی داداش جونگ مین گفتی گرسنته؟

جونگ مین:آره چطور زن مامان؟

-:خوب ...نظرتون چیه به مناسبت اینکه دانشگاه قبول شدم ناهار بریم بیرون مهمون من؟

هیونگ:اگه به خرج شما باشه اینجانب را در اول صف قرار ده

هیون:زشته خاک بر سر خجالت بکش

کیو:خب ما که حاضریم زن داداشم که بنده خدا لباسش و عوض نکرده این شازده هم اصلا وقت نداشته سرش وبخارونه لباس پیش کش ...یونگ سنگ جان مادر با همون پیژامه میخواین تشریف فرما شین؟...فنات ببینن بیچاره ای ها

یونگ سنگ:ببند فکت و الان لباس میپوشم...

بعد از رفتن یونگ سنگ جونگ مین با تعجب گفت:
-:بچه ها به نظرتون عجیب نبود؟

هیون:چی؟

جونگ مین:قبلا خودمون و تیکه تیکه میکردیمم یونگ سنگ حاضر نبود بیاد ناهار بیرون چرا یهو انقلاب کرد؟

هیونگ:ببین یه شب پیش زن داداش بود این شد یه سال باشه چی میشه

با این حرف هیونگ ناگهان نگار و مهدی به هم خیره شدن ...هرکدوم میخواست با نگاهش به اون یکی یه چیز بگه ولی هیچکدوم حرف همدیگه رو نمیفهمیدن تا اینکه یونگی هم رسید و نگاه نگار به سمتش چرخید ... احساس کرد تمام بدنش گر گرفته و قلبش  خودش و با فشار به قفسه سینش میکوبید... انگار میخواست با تموم قدرت بیرون بزنه و به همه بگه توش چه خبره دقیقا همون حسی که تو اولین دیدار با مهدی داشت...

یونگی رو اینجوری دید


http://faupload.com/upload/91/Khordad/wrsdgvdv.jpg


اینم سنتر برادر


http://faupload.com/upload/91/Khordad/htijgythlkhjl.jpg
اینم لیدرمحترم سلام علیکم


http://faupload.com/upload/91/Khordad/yikjyfmfg.jpg

اینم بیبی جونی


http://faupload.com/upload/91/Khordad/ilgkjfjhfgh.jpg


اینم جونگی عسیسم بیکار باشه اعصابش میریزه به هم


http://faupload.com/upload/91/Khordad/موت.jpg


برای ناهار رفتن بیرون و تا میتونستن خوش گذروندن و شب هم یونگ سنگ اجازه نداد مهدی تو اتاق نگار بخوابه و باعث تعجب همه شد... صبح بچه های دابل اس زودتر از هروقت دیگه بیدار شدن تا خودشون و برای جشن آماده کنن ... وقتی نگار بیدارشد باورش نمیشد که دابل اس ساعت 7:30 صبح بیدار شدن و صبحونه خوردن و منتظر اون نشدن ... اون روز باید برای دادن چندتا مدرک دانشگاه میرفت برای همین سریع آماده شد و صبحونه نخورده رفت و این دقیقا همون چیزی بود که دابل اس میخواستن


یه ساعت بعد


ریییییییییییییییییییییییییییییییییینگ

ریییییییییییییییییییییییییییییییییینگ


کیو:اومدن ... برو بکس اومدن


هیون همه رو کنار زد و در رو با اشتیاق باز کرد 4 تا دختر پشت در بودن هیون تعارف کرد که بیان تو و جونگی طبق معمول شروع کرد به نطق کردن:

-:سلام ما کلا یه گروهیم به اسم دابل اس 501 الان وقت نداریم توضیح بدیم بعدا مفصل آشنا میشیم فقط اسمتون و بگین ما بدونیم


مژگان:اسم من مژگانه...ایشون باران ...ایشونم خواهرشون بهنوش ...ایشونم آهو


کیو:ببخشید کدومتون میخواد بمونه؟


باران:یعنی چی؟


هیون:یه نفرتون اینجا میخواد دانشگاه بیاد کدومتونید؟


آهو:من


یونگ سنگ:خب حالا هرکی بره سراغ کار خودش کدومتون آشپزیش بیسته؟


مژگان:من


یونگ سنگ:شما با کیو کیک درست کنین ... کدوم سلیقش حرف نداره؟


آهو:من


یونگ سنگ:شما و هیون اتاق و تزیین کنین ... جونگ مین با بهنوش خانوم کادو ها رو کاغذ کادو بگیرین ... هیونگ و باران خانوم شما برین میوه ها رو بچینین ... مهدی و منم میریم خرید... اوا تو که هنوز حاضر نشدی خب بجنب دیگه تنبل


مهدی:میشه بپرسم چرا اینقدر هولی؟


یونگ سنگ:من؟...اممممم... من هول نیستم فقط میخوام اولین تولدش و کنار من ... ببخشید کنار ما هیچ وقت یادش نره حالا بجنب وقت نداریم


همون لحظه نگار


نگار(با خودش):یعنی چه خبر شده؟... بچه ها که هیچوقت اینجور نبودن ... نکنه اتفاقی افتاده... یعنی... نه امکان نداره اما...


5 ساعت بعد خونه یونگ سنگ


یونگی:کیو کیک حاضر شد؟


کیو:آره بابا خیلی وقته


یونگی:هیون تو چه کردی؟


هیون:کوری اتاق و ببین دیگه


یونگی:ببخشید حواسم نبود...جونگ مین تو چی؟


جونگ مین:همه چی ردیفه


یونگی:هیونگ؟


هیونگ:آمادن بابا


باران:فکر نمیکنین نگار یه کم دیر کرده؟


مهدی:آره خب ... یه زنگ بهش بزنیم


جونگ مین:الان میزنگم


-:در حال حاضر مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد...


جونگی:یعنی چی؟


هیون:چی یعنی چی؟


-:در دسترس نیست


کیو:خب زنگ بزن دانشگاه ببین کی حرکت کرده


جونگی:باشه


-:بیب بیب...بیب بیب...الو بفرمایید


جونگی:سلام خسته نباشید جناب مدیر؟

 -:بله بفرمایید

-: من یکی از بستگان خانم نگار مهدوی هستم ... میخواستم ببینم ایشون کی دانشگاه و ترک کردن

-:خب ... راستش قرار بود امروز ساعت 8 اینجا باشه ولی تشریف نیاوردن

-:نیومده؟؟؟...باشه ممنون
-:خواهش میکنم خدانگهدار

یونگ سنگ:چی شد؟...کی اومده؟

جونگی:اصلا امروز نرفته

همه با هم:چیییییییییییییییییییی؟

تو دل یونگ سنگ غوغایی بود به سمت تلفن رفت و مرتب شماره نگار و گرفت اما در دسترس نبود...خیلی نگران شده بود ... از پشت تلفن جمب نمیخورد و همه هم با تعجب بهش خیره شده بودن...
واقعا این همون یونگ سنگ بود که هیچ وقت نگران هیچکی نمیشد؟...

ساعت 9:30 شب

کیو:بابا یونگ سنگ یه دقیقه بیا بشین خب میاد دیگه

یونگ سنگ:اگه میخواست بیاد تا الان اومده بود

مهدی :اخه با این ور و اون ور رفتن که کاری درست نمیشه

یونگی:مگه ادعای برادریت گوش آسمون و کر نکرده بود؟...اینه اون برادریت که دل نگار و بهش خوش کرده بودی؟

مهدی:هی مواظب حرف زدنت باش نگار برام از هرکسی عزیزتره

یونگی:آره معلومه

باران بدجور حالش بد بود ... دیگه نتونست خودش و نگه داره و همونجا زد زیر گریه

هیونگم رفت تا آرومش کنه...آهو که خونه رو متر کرده بود از بس راه رفته بود ... اعصاب همه خورد بود ... یونگ سنگ و که اصلا حرفش و نزن با یه تلنگر گریش در میومد و اون تلنگر صدای زنگ تلفن بود

ریییییییییییییییییییییینگ
رییییییییییییییییییییینگ

یونگ سنگ با شتاب به سمت تلفن رفت:
-:بله..الو ...بفرمایین؟... خودمم امرتون...

-:....

-:چییییییییییییییییییییی؟...چطوری؟

-:....

-:باشه ...باشه چشم همین الان میام و با سرعت در و باز کرد و بیرون رفت و سوار ماشین شد...مثل دیوونه ها رانندگی میکرد حتی چند بار مونده بود تصادف خیلی بدی بکنه اما...
.
.
.
خف خف چه طورین؟...به نظرتون نگار کجاست؟...

خب بمونین خماری تارپارت بعد ...

راستی این پارت و زیاد گذاشتم چون یه چند وقتی نمیتونم بیام

جونگی جونم گریه نکن زود میام


http://faupload.com/upload/91/Khordad/فعتنو.jpg

حالا بخند...آفرین

http://faupload.com/upload/91/Khordad/غارذط.jpg

یا حضرت عباس هیونگ این چه ریختیه؟

.
.
.
.
.
.


http://faupload.com/upload/91/Khordad/46472394167231167760.jpg

برو پاک کن صورتت و لباس بپوش بعد ...آهان حالا شد ولی مثل خاله قزی شدی

http://faupload.com/upload/91/Khordad/110922.jpg

یونگی جونم تو نمیخوای چیزی بگی؟

http://faupload.com/upload/91/Khordad/ng3l0itsg3pccbtu95qf.jpg

تفکر میکنی؟...یه چیز بگو خب


http://faupload.com/upload/91/Khordad/174.jpg

قلفونت بلم اومدم




اوا کیو تو چته؟

http://faupload.com/upload/91/Khordad/rtjlo-j-jk-.jpg


اقا سفر قندهار که نمیرم یه هفته نیستم

نظر کم باشه اصلا نمیام ها










نوع مطلب : Love & Punishment، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 02:07 ق.ظ
This text is worth everyone's attention. How can I find out more?
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:29 ب.ظ
A person necessarily assist to make severely posts I'd state.
That is the very first time I frequented your web page and
so far? I amazed with the analysis you made to create
this particular submit incredible. Fantastic process!
سه شنبه 17 مرداد 1396 04:51 ب.ظ
Its such as you read my mind! You seem to know a lot about this, like you wrote the book in it
or something. I feel that you could do with some percent to pressure the message house a
little bit, however instead of that, that
is fantastic blog. A fantastic read. I will definitely be back.
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:02 ق.ظ
If you would like to obtain a good deal from this article then you have to apply
these methods to your won blog.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 11:13 ب.ظ
It is perfect time to make some plans for the future and it is time to
be happy. I have learn this submit and if I may just I desire to recommend you some fascinating things or
suggestions. Perhaps you can write next articles regarding this
article. I desire to read more things approximately it!
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:08 ب.ظ
Having read this I believed it was very informative.
I appreciate you spending some time and energy to put this informative article together.
I once again find myself spending a significant amount of time both reading and posting comments.

But so what, it was still worth it!
پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:24 ب.ظ
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی
sayna میسییییییییییییییییییییییییییییییییی
بوووس بووووس
پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:22 ب.ظ
اهم اهم
از خونش یه کاره اومده اینجا
sayna بهله بهله ... ببخشید من یه نمه گیراییم پایینه ...یونگی رو میگی؟
سه شنبه 24 مرداد 1391 11:20 ق.ظ
عاااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بودش
اهو منم دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
sayna میسی عسلم
بهله بهله یار شفیقم شمایی ... خیلی خوشگلی نه؟...از آهو بیشتر از بقیه خوشم اومد
سه شنبه 24 مرداد 1391 10:08 ق.ظ
میدونی بدترین چیز وقتی داری داستان میخونی چیه؟؟؟؟؟
اینه که توی اوج داستان تمومش کنی و خواننده رو بذاری تو خماری
والا ساینا جونم جونگمین دیگه اینقدر هم هویج نوموخوره
خیییییییییییلییییییییییی قشنگ بود عزیزم پارت بعدی رو زود بذار
قلفونتبووووووووووووووووس
sayna عسیسم خماری خیلی هم خوبه...
واالله از این بیشتر میخوره عسیسم باور کن
شرمنده تا 4 شهریور نمیتونم پارت بعد و بزارم
مر30 آجی خوشحالم خوشت اومد بوووس بوووس
سه شنبه 24 مرداد 1391 06:47 ق.ظ
333333333333333333
خوکشل بود
sayna میسی عسیسم بوووس^-^
سه شنبه 24 مرداد 1391 02:16 ق.ظ
ساینا اجی فذات شم شوملم دیه انقدارم هویج نمیخوره....بیچاره رو شکل هویج کردی رفت.........
میسی خوکشل بود عزیزممممممممم....
sayna فکر کردی گلم از اینم بیشتر میخوره خواهش عسیسم خوشحالم خوشت اومده
سه شنبه 24 مرداد 1391 01:55 ق.ظ
mer30 khob bod
sayna خواهش موکونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music