تبلیغات
"SS501 TIME" - SWEET REPRISAL...EP3
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : toranj

عزیزای دلم.....هلووووووووووووووو

خوبین؟؟؟خوشین؟؟؟؟؟

ببخشید که من داستانو امروز میزارم ....

 

میدونم باید دیروز میزاشتم .....ببخشیددددد

 

قوللللللللل میدم بعد از این سروقت خودم بیام

 

زیاد حرف نمیزنم بفرمایید ادامه..............

 

 

 

 

 

مین اه درحالی که با سرعت از پله ها پایین میومد گفت

-اخه چرا؟؟؟؟

و می هو عصبی داد زد

-نه نه نهههههههه برای بار هزارم نمیشه.....

مین اه دست می هو رو کشید و اونو به طرف خودش برگردوند

-چرا نمیشه؟؟؟چرا تو باید بری من بمونم؟؟؟فرق من با تو چیه؟؟؟اگه بابای تورو اون کشته بابای منم کشته .....ما باید باهم بریم انتقاممون رو از اون بگیریم.....

می هو که حسابی کلافه شده بود دستی به موهاش کشید و اونا رو به عقب هل داد بعد هم چشماشو رو هم گذاشت تا کمی اروم تر بشه و بتونه به درستی فکر کنه.....بعد از چند دقیقه چشماسو باز کردو گفت

-سریع حاضر شو نمیخواد چیزی جمع کنی...وقت نیست....الان صداش در میاد.......

مین اه از خوشحالی جیغی زد و به اتاق رفت تا حاضر بشه....

***

هیون تو حیاط منتظر ایستاده بود....تقریبا یک هفته از اومدنش میگذشت و الان روزی بود که باید به کره برمیگشت البته دفعه قبل تنها اومده بود....و الان باید با می هو برمیگشت.....از روزی که می هو رو دیده بود یه حس عجیبی داشت....مطمئن بود که اون دختر رو یه جای دیده اما یادش نمیومد کجا!

-خب ما اماده ایم بریم....

صدای می هو اونو از عالم افکارش بیرون کشید.....برگشت و نگاهی به دوتا دختر پشت سرش انداخت و با پوزخند گفت

-تو خودتم اضافه ای و با اشاره به مین اه ادامه داد....

-اینو چرا دنبال خودت کشوندی؟؟؟؟

می هو هم با همون پوزخند جوابشو داد

-اتفاقا منم نمیخوام بیاد.....خودش مثه دم چسبده به من.....تو میتونی راضیش کن نیاد......

هیون یه قیافه مهربون به خودش گرفت و گفت

-خواهرت راست میگه مین اه جون....نیای بهتره...بدو دختر خوب....بدو برو خونه....خواهر تو تحمل کنم بسه...

می هو گفت

-هی کیم هیون جونگ مواظب فکت باش.....نیاد تو دهنت هااااااا

-کی به کی میگه؟؟؟تو مواظب مال خودت باش.....

-من مواظبم....خیلی روت زیاد هااااا

-اخی الهی بمیرم کم رو.....

هیون و می هو در حال دعوا بودن که مین اه بی توجه به اونا رفت و سوار تاکسی شد

-هیون جونگ ساکت شووووووو

هیون نگاهی به اطراف انداخت و گفت

-پس اونیکی تون کو؟؟؟

-چرا بحثو عوض میکنی؟؟؟جواب نداری بدی؟؟؟

-میگم خواهرت کو؟؟؟

می هو هم نگاهی به دور و برش کرد و با تعجب سری تکون داد

-نمیدونم....باور کن همین الان اینجا بود.....اونقدرا حرف گوش کن نیست که رفته باشه تو خونه

هیون در حالی که با یه دستش چمدون می هو رو میکشید و با دست دیگه خود می هو رو به طرف تاکسی رفت و غر میزد

-نگا تورو خدا....مثه احمقا وایستادم دارم با این بچه حرف میرنم....الان پرواز میپره.....

در ماشین رو باز کرد و می هو رو توش هل داد.....می هو با دیدن مین اه که بی خیال نشسته بودو هندزفری توگوشش بود دندوناشو رو هم سایید وگفت

-احمق....یه بار نشد حرف گوش کنه....

هیون هم سوار شد و با دیدن می هو سری تکون داد وگفت

-خدایا خودت به جونیم رحم کن....منو از شر این دوتا در امان نگه دار.....

 

 

 

 

 

 

 

 

می هو نفس عمیقی کشید و هوای سئول رو وارد ریه هاش کرد یاد پدرشو خاطراتی که با اون داشت یک لحظه هم تنهاش نمیذاشت و با دیدن شهر خودش دوباره غمش تازه شده بود پرده نازکی از اشک چشماشو پوشوند اما خودشو کنترل کرد و بغضش رو فرو داد.....

- خب خانمای محترم از اشنایی با شما خوشبختم....این کارت منه کاری داشتین بهم زنگ بزنید......برای دخترا دستی تکون داد و گفت

-فعلا خدانگهدار ......و پشتشو به اون دو تا کرد و رفت......مین اه کفشش رو در اورد و با تمام توان به سمت هیون پرت کرد لنگه کفشش درست روی کمر هیون فرود اومد......هیون با گفتن اخ بلندی برگشت....اول نگاهی به لنگه کفش بعد هم به مین اه انداخت و عصبی گفت

-الهی خیر از جونیت نبینی.....مگه مرض داری دختر....کمرم از 501 ناحیه ترک براشت....ای الهی کیم به جای بابات تو رو میفرستاد اون دنیا.........چته خب؟؟؟؟؟

مین اه با یه قیافه خیلی عادی به به هیون زل زد و گفت

-تو که نمیخوای دوتا دختر تنها رو تو یه شهر به این بزرگی...بدون هیچ جا و مکانی ول کنی بری؟؟؟

هیون گفت

-منظورت از این حرف چی بود؟؟؟سئول هتلای خیلی خوبی داره.....

مین اه و می هو فقط به هیون نگاه میکردن و هیچی نمیگفتن....

هیون وحشت زده گفت

-نه....نه....اصلا فکرشم نکنین....امکان نداره.....نههههههه

مین اه لبخندی زد و گفت

-چرااا...میشه خوبم میشه....

هیون که تا در اومدن اشکش فاصله زیاد نمونده بود گفت

-اخه چرا من؟؟؟؟

می هو شونه هاشو بالا انداخت و گفت

-ما به جز تو اینجا نه کسی رو داریم نه میشناسیم

-یعنی چی ندارین....باباتون مرده....عمه ای خاله ای دایی عمو ....هیچی؟؟؟

-مامان بابام دوتاشون تک بچه بودن....

هیون زیر لب غرید

-پس چرا شما دوتا رو جفت اوردن.....حتما برای بهم ریختن اسایش من و با صدای بلند ادامه داد

-خب چاره ای نیست....تو عمل انجام شده قرار گرفتم....امشبو میریم خونه من....تا فردا یه فکری به حالتون بکنم.....وبا سر اشاره کرد تا دنبالش برن توی پارکینگ فرودگاه هیون به سمت یک پورشه مشکی رنگ رفت و در شو باز کرد و به دخترا گفت تا سوار بشن

مین اه به پهلوی می هو زد و گفت

-ماشین اینه؟؟؟نه بابا مثه این که طرف سرش به تنش می ارزه....

اما به جای جواب نگاه خشمگین می هو رو تحویل گرفت.....

***

هیون مقابل یه خونه ویلایی خیلی شیک نگه داشت و همه پیاده شدن و بعد هم خدمتکارش ماشین رو به پارکینگ برد...

وقتی وارد شدن مین اه و می هو با دهنی باز به اطراف نگاه میکردن....

می هو با تردید پرسید

-این خونه ماله توئه؟؟؟

هیون سری تکون داد وگفت

-اره چطور مگه؟؟؟

-خب تو خجالت نمیکشی خونه به این گندگی و لوکسی داری بعد به ماها میگی بریم هتل....

-یعنی شا میخواین با من زندگی کنین؟؟؟

-اره خب مگه چه عیبی داره؟؟؟هم تو تنها نیستی هم ماها نمیخواد دنبال جا بگردیم

-دستتون درد نکنه ....نمیخواد به فکر تنهایی من باشین....

و به طرف تلفن رفت و دکمه ای رو زد و پشت سر صداهایی بود که شنیده می شد

-هیووووووون عجقم...پس کی میای دلم برات تنگ شده....

-عزیزممممممممم.....نرسیدی هنوزززززززز

-هیون....babay....هانی.....دلم برات یه ذره شده......اومدی باهام تماس بگیر

-عزیز دلم.......چرا دیگه باهام تماس نگرفتی؟؟؟؟پیغامو شنیدی بهم بزنگ.....دوستت دارم....

مین اه و می هو با دهنی باز و چشمای گرد شده به دخترایی که یکی پس از دیگری برای هیون پیام گذاشته بودن گوش میدادن

-بگو چرا نمیخواسته ما بیام اینجا.....جای دوست دختراشو تنگ کردیم....

-ایناها انقدر زیادن که جایی باقی نمیمونه که ما بخوایم تنگش کنیم خودشون جا نمیشن.....

هیون دکمه ای رو زد و صداها قط شد....

 و با صدای بلند فریاد زد

-سویانگ......سویانگ....بیا اینجا....

دختر جونی با لباس فرم مخصوص که نشون میداد کارگر این خونه  سریع به سمت اونا اومد...احترامی گذاشت و گفت

-سلام اقای کیم....امیدوارم سفر خوبی بوده باشه براتون....امری دارین؟؟؟

-اره خیلی خوب....واست دوتا سوغاتیم اوردم و با دست به ماها اشاره کرد....

سویانگ با تعجب پرسید

-بله؟؟؟؟منظورتونو نفهمیدم.....

-هیچی....دوتا از اتاقا رو مرتبو تمیز تحویل این دوتا بده....بعد از این با ما زندگی میکنن.....

در همین لحظه در خونه باز شد و دختری وارد شد با دیدن هیون جیغ بلندی کشید و پرید بغل هیون....

هیون بازور اونو از خودش جدا کرد و با خوشحالی گفت

-جینا.....چه طوری عزیزم؟؟؟

.

.

.

.

.

 

 نمایی از خونه هیون

 

 

 

 

 

 

 

 

نمایی دیگررررررر..... 

 

 

 

 

 

یکی دیهههههه 

 

 

 

 

 

 

خووووو این قسمت چه جولیا بود؟؟؟؟

دوست دارین از قسمت بعدم از این عکسا براتون بزارم؟؟؟

از این قسمت خماری شرووووووووع میشه

بااااااااااااااا تا سه شنبه

 





نوع مطلب : sweet reprisal، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:08 ب.ظ
Hello, i read your blog from time to time and i own a similar one and i was
just curious if you get a lot of spam responses? If so how do you stop it, any plugin or anything you can advise?
I get so much lately it's driving me insane so any
support is very much appreciated.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:37 ب.ظ
Thanks a bunch for sharing this with all people you actually recognize what you are
speaking about! Bookmarked. Please also visit my website =).
We could have a hyperlink change agreement between us
شنبه 14 مرداد 1396 08:09 ق.ظ
whoah this weblog is wonderful i love reading your posts.
Keep up the great work! You already know, many people are hunting round for this information, you can aid
them greatly.
یکشنبه 13 فروردین 1396 02:52 ب.ظ
Sweet blog! I found it while searching on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Many thanks
دوشنبه 23 مرداد 1391 02:44 ب.ظ
عالی بود.
خماری بده.نذاری
toranj مرسیییییییییی گلم.....
خماری خیلیم خووووبهههههههههه^ـ^
دوشنبه 23 مرداد 1391 12:48 ب.ظ
هیون یه دفعه گیر نکنه توی گلوش؟؟؟؟
آجی جونم خیلی قشنگ و ناناس بود
منتظر پارت بعدی هستم بووووووووووووووووووووووووس
toranj که که که....هیون ظرفیتش بالا شما نگران نباش......
ممون گلکم........:-*
دوشنبه 23 مرداد 1391 11:25 ق.ظ
سیلااااااااااااااااااااااام عالیییییییییییییییییییییییی....!!!!!!
toranj مرسیییییییییییییییی عزیزکم...^ـ^
یکشنبه 22 مرداد 1391 04:30 ب.ظ
آخی من چقدر از این مین اه خوشم میاد اونن از کیک اینم از کفش خدا بعدیش و به خیر بذگرونه
میسی آجی خیلی خومشل بود بوووس بوووس
toranj مین اه هم از تو خوشش میاد....
مرسیییییییییییییی
بوووووووووووووس:-*
یکشنبه 22 مرداد 1391 03:34 ب.ظ
سیلااااااااااااااااااااااااام...!!!!!!
toranj علیک سیلوووووووووم.....^ـ^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music