تبلیغات
"SS501 TIME" - SWEET REPRISAL...EP2
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
جمعه 20 مرداد 1391 :: نویسنده : toranj

انیو هااااااااااااااسیوووووووو چینگو های گوگولی خودم

 

احوالاتتون در چه وضعیته؟؟؟؟؟

 

جیغغغغغغ جیغغغغغغغغغغغغغغغ دیدن جونگ مینمو عشقمممممممممم. فوق العاده بود کلیپش...........

 

خب شرمنده بابت تاخیر نمی خواستم انقدر دیر بشه.....ولی یه قبیله از تهران اومدن رو سر ما اوار شدن من نمیتونم از جام تکون بخورم یه ثانیه بیام پای نت ولی قووووووول میدم دیه دیر نیام...............

 

خب بفرمویید ادامه.......داستان در انتظار شماست......

 

پ.ن:دوست جونیای گلم این کیم اون کیمی که اول داستان گفتم نیست یکی دیه بخونین خودتون میفهمین

 

پ.ن2:من خودم حاشیه پردازی تو داستان رو خیلی دوست دارم نمیخوام همش موضوع اصلی باشه اما اگه شما ها اینجوری دوست ندارین بهم بگین من فقط موضوع کلی رو مینویسم

- اهههههه مین اه چی کار میکنی پس؟؟؟زود باش دیگه....

مین اه در حالی که بسته بزرگی که توش پر از شرشره و کاغذ های رنگی یه عالمه وسایل تزئینی دیگه بود حمل میکرد به طرف می هو اومد و گفت

-به جای دستور دادان اون بدنو یه تکونی بده....از گوشتای اضافت چیزی کم نمیشه....

می هو با حرص نگاهی بهش انداخت و بعد هم جعبه رو از دستش بیرون کشید و روی زمین گذاشت مین اه هم کنارش نشست و دوتایی مشغول جدا کردن وسایل به درد بخور شدن می هو یه لحظه از جاش پرید و به سمت اتاق رفت و همرا بسته ای که تو دستش بود برگشت اونو به طرف مین اه گرفت و گفت

-اونا رو ول کن خودم درستشون یکنم بیا برو اینا رو باد کن

مین اه با چشمایی که از شدت عصبانیت ریز شده بودن به خواهرش و بسته بادکنک هایی که کم کم صدتا میشدن نگاهی انداخت و گفت

-می هو فکر میکنم منو با تلمبه یا کپسول اکسیژن اشتباه گرفتی....میشه بگی اگه من همه اینا رو باد کنم با چه چیزی باید ریه های خودمو پر کنم

می هو شونه هاشو بالا انداخت و گفت

-اون دیگه به من چه مشکل خودته.....

و با بی خیالی مشغول کار قبلیش شد .....بعد از حدود دو ساعت تلاش و دعوا به منظره رو به روشون که با یه عالمه گل های سرخ و بادکنک و شرشره تزئین شده بود نگاهی انداختن و لبخند رضایت روی لبشون نشست می هو توی دلش گفت

-این تنها کاری که میتونیم برای جبران زحماتی که تو این دوسال برای ما کشیده بکنیم

تو همین موقع زنگ در به صدا در اومد مین اه به طرف در رفت پیک موتوری بود و کیکی که سفارش داده بودن رو اورده بود نگاهی به کیک انداخت یه پیانو که ساز مورد علاقه اون بود و اونم از نوع شکلاتی خوراکی محبوبش....

تا یک ساعت اینده همه چیز برای یک تولد سه تایی و بی نظیر اماده بود و دخترا حاضر و اماده توی حال منظر نشسته بودن

 

***

بعد از اینکه راننده چمدون اونو از صندوق عقب پایین گذاشت انعام خوبی گرفت و رفت با تردید در چوبی جلوی خونه رو باز کرد و با تعجب نگاهی به اطراف انداخت مسیر چمن کاری شده در حیاط تا در اصلی خونه با گلبرگ های سرخ پوشیده شده بود و روی استخر کوچیک کنار حیاط پر از شمع های شناور بود که با وجود تاریک بودن حیاط تو اون موقع شب روشنایی خاصی رو بهش میبخشید سری تکون داد و اروم گفت

-فکر نمیکنم پدر از اومدم من خبر داشته باشه....

و به راهش ادامه داد همین که در خونه رو باز کرد صدا انفجار چیزی به گوشش خرد وبعد هم کاغذ های رنگی که رو سرش فرود اومدن با روشن شدن چراغ ها صدای شادی و دست های مین اه و می هو قطع شد و به جای اون هردو جیغ بلندی کشیدن با خنده ای که روی لبش بود رو به دخترا گفت

-ممنونم از تون خانومای خوشگل استقبال بی نظیری بود...انتظارشو نداشتم

می هو اب دهنشو به زور قورت داد و با لکنت پرسید

-تو....از ما ...چی....

و بعد هم مزد زیر گریه و ادامه داد

-لطفا ما هارو نکش .....هر چی میخوای بردار برو .....فقط به ما کاری نداشته باش

با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بودن به دو دختر مقابلش زل زد و گفت

-شما دوتا...فکر نمیکنین که من دزد باشم؟؟؟

هر دو سری به نشونه مثبت تکون دادن که قهقه اون برخاست و گفت

-یعنی شما ها فکر میکنین من با این تیپ و قیافه و چمدون و هم چنین با این کلید ها دزدم؟؟؟

تو هیم موقع مین اه تمام جراتشو جمع کرد و کیکی که دستش بود رو  به طرف اون پسر پرتاب کرد

***

کیم در ورودی رو باز کرد که صدای جیغ  وداد رو از خونه شنید با سرعت به سمت در رفت و اونو باز کرد صحنه ای که رو به می دید باور نمیکرد دخترا دوتایی افتاده بودن به جون یه نفر و تا میتونستن میزدنش دست دخترا رو گرفت و بلندشون کرد

-دخترا....اروم تر...چه خبره اینجا؟؟؟

پسر با عصبانیت از روی زمین بلند شد و داد زد

-من شما دوتا جوجه رو میکشم....

و هم زمان خامه هایی که روی صورتش باقی مونده بود رو پاک کرد .....چیزی که کیم می دید واقعا غیر قابل تصور بود با لکنتی که حاصل از هیجانش بود گفت

-هیون....پسر...پسرم...... و اونو در اغوش کشید

مین اه و می هو با تعجب پرسیدن

-پسر؟؟؟؟؟

کیم در حالی که هیون رو از خودش جدا میکرد رو به دخترا گفت

-بله پسرم...معرفی میکنم...کیم هیون جونگ...و این دوتا اتیش هم شین می هو و شین مین اه

مین اه و می هو که تازه فهمیدن طرف مقابل کیه با ترس و لرز گفتن

-ما....واقعا معذرت...میخوایم

-اره ار ه...باور کنید ....ما نمیدونستیم....

کیم با خوشرویی گفت

-اشکالی نداره پیش میاد....تقصیر هیون بود که به ما خبر نداد که داره میاد....

اما هیون که از شدت عصبانیت در حال انفجار بود با تندی گفت

-چی چیو تقصیر من بود....این وحشی های ازامازون برگشته رو از کجا پیدا کردین

-هی...مودب باش تو حق نداری به ما توهین کنی...

-حق؟؟؟من حقم بود از دست شماها کتک بخورم...من حق اینو نداشتم که ازم بپرسین کی هستم؟؟

می هو سرشو پایین انداخت...جوابی نداشت که بده

کیم برای عوض کردن بحث گفت

-خب حالا میشه یکی به من بگه امشب قرار بود اینجا چه خبر باشه؟؟؟

مین اه اروم و خجالت زده جواب داد

-تولد شما...

کیم با خوشحالی پرسید

-واقعا؟؟اصلا یادم نبود....ممونم ازتون دخترا شما همیشه به فکر من هستین....

می هو لبخند تلخی زد و گفت

-اره ولی هیچ وقت نمی تونیم زحمات شماروجبران کنیم....هر وقت میخوام یه کار مفید بکنیم یه گندی میزنیم و کار شما رو بیشتر میکنیم...

-این حرفو نزن می هو اینطور نیست ...

می هو پرید وسط حرفش و با بغض گفت

-چرا هست اون از اون دفعه که میخواستیم براتون غذا درست کنیم اشپزخونه اتیش گرفت...... یا اون دفعه که می خواستیم درختای حیاط رو هرس کنیم درختی ور که 20 سال براش زحمت کشیده بودین و خیلی دوسش داشتین رو قطع کردیم..... یا اون باری که اومدیم شیرونی رو تعمیر کنیم کل سقف خونه ریزش کرد....بازم بگم....

هیون در حالی که دست میزد گفت

-افرین...ما واقعا به شما تبریک میگم ....این همه استعداد رو از کجا اوردین؟؟

می هو جوابی نداد حوصله کل کل کردن با این یکی رو نداشت کیم نزدیک دخترا رفت یک دستشو دور شونه می هو و اون یکی رو دور مین اه حلقه کرد و گفت

-هیچ وقت این حرفا رو نزنین....وجود شما برای من خیلی عزیزه...همین خرابکاری هاتون کلی منو خندونه و سرگرمم کرده من هیچ مشکلی با اینا ندارم....خب حالا کیک تولدتون کو؟؟؟؟

مین اه و می هو نگاهی به صورت کیم کردن و بعد هم با دست به هیون اشاره کردن

هیون سری تکون داد و گفت

-من میرم دوش بگیرم....

***

هیون که از پله ها پایین اومد دخترا و پدرشو دید که وسط حال نشستن و چند تا کاپ کیک که روشون شمع روشن بود وسط گذاشتن به سمت چمدون رفت و کادوی پدرش رو بیرون اورد و به اوناها پیوست کیم شمع هارو فوت کرد.....صدای دست و جیغ توی خونه پیچید.....نوبت کادو ها که رسید مین اه و می هو دوتایی با هم یک پیراهن به کیم هدیه دادن و هیون هم ساعت شیک و گرون قیمتی رو که خریده بود به پدر داد مین اه بازوشو تو پهلوی می هو فرو کرد و اروم کنار گوشش گفت

-عجب چیزیه...پسره چیکارس؟؟چند ساله؟؟؟به نظر به درد بخور میاد

می هو زیر لب غرید

-اره مخصوصا با اون اخلاق مزخرفش....

صدای کیم اون دو تا رو به جمع برگردوند

-خب هیون بگو ببینم....چی شد که سری به من زدی؟؟؟

-یه قرار داد کاری داشتم گفتم حالا که تولد شما هم هست یه سری بهتون بزنم تا هفته اینده بر میگردم....حالا میشه شما به من بگین این دوتا از کجا اومدن؟؟

-خب داستانش طولانیه خلاصه میشه گفت که این دوتا هیچ خانواده ای ندارن و بعدا ز مرگ پدرشون اومدن پیش من یعنی پدرشون براشون یه خونه اینجا گرفته اما من برای اینکه تنها نباشم ازشون خواهش کردم با من زندگی کنن......

***

صبح مثل همیشه میز صبحانه وسط حیاط چیده شده بود و همه دورش جمع بودن هیون در حالی که لیوان شیرش رو سر میکشید گفت

-پدر من اگه عکس یه کتیبه رو بهتون نشون بدم میتونین برام روش قیمت بزارین.....

کیم روزنامه رو تا کرد و روی میز گذاشت وپرسید

-مال چه سالی هست؟؟

-نمیدونم اما به نظر میاد که ارثیه خانوادگی باشه چون خیلی تمیز و مرتب مونده....هر چند که به من گفتم از یک حراجی خریداری شده.. و بعد هم از جیبش عکسی رو بیرون اوردو به طرف کیم گرفت

-کیم نگاهی به عکس انداخت و با ابروهای بالا پریده اونو به سمت می هو گرفت و گفت

-به نظرت اشنا نیست؟؟؟

می هو با دهانی باز رو به کیم گفت

-این؟؟؟ و رو به هیون ادامه داد

- دست تو چی کار میکنه؟؟؟

مین اه عکس رو از دست می هو گرفت و چند ثانیه بعد اون هم با تعجب به هیون خیره شد می هو که ابروش با حالتی عصبی به بالا می پرید با خشم گفت

-تو....همون کیم هستی که سر پدر من کلاه گذاشت و اموالشو بالا کشید اره؟؟؟تو همونی هستی که باعث مر گش شد؟؟؟

جمله اخر رو فریاد کشید هیون که چیزی از حرفای اون متوجه نمیشد گفت

-ببین دختر جون من نه میدونم پدرت کیه و نه میدونم چی داری میگی...

می هو عصبانی تر فریاد زد

-پس عکس ارثیه خانوادگی ما دست تو چکار میکنه؟؟؟

-چی؟؟؟ارثیه خانوادگی شما؟؟؟

و با حالتی کلافه دستشو لای موهاش فرو کرد و گفت

-این عکسو یکی از شریکای تازم به من داده...اتفاقا فامیلش هم کیمه....تو گفتی فامیلت چیه؟؟

-شین...

هیون زیر لب کلمه شین رو تکرار کرد وبعد گفت

-اها....شین همون تاجر معروف که ورشکست شد و خودکشی کرد....باید حدس میزدم....اشغال

و بعد با ارامش رو به اون دوتا گفت

-ببینید دخترا من تو اون قضیه هیچ دستی ندارم یعنی من و کیم تازه با هم اشنا شدیم.....خودمم انچان ازش خوشم نمیاد و تنها قصدم از شریک شدن باهاش نابود کردنشه....

اما تنها چیزی که می هو بهش توجه نمیکرد حرف های هیون بود از جاش بلند شد و گفت

-من باید برگردم کره....باید انتقام پدرمو از اون عوضی بگیرم .....باید با دستای خودم بکشمش.....باید ارثیه خانوادگیمونو ازش پس بگیرم...و رو به هیون ادامه داد

- میتونی کمکم کنی؟؟؟

.

.

.

.

.

.

 

 

 

 

خف....شیطولیا بود؟؟؟؟خوشتون اومد......

منتظر نظرات شما هستم......واسم نظر بزارین دیه وگرنه من دپسردگی مگیرم به چه امیدی بیام داستان بزارم واسه شما ها.......تازه من دوستای جدید موخواهم .....با هام بدوستین.....باچههههه؟؟؟؟

میدوستم همتونو فهلنات باااااااااای......





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 شهریور 1396 09:23 ب.ظ
Thanks on your marvelous posting! I certainly enjoyed reading it,
you may be a great author.I will ensure that I bookmark your
blog and will often come back in the foreseeable future.
I want to encourage you to ultimately continue your great writing, have a
nice afternoon!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:42 ب.ظ
Do you have a spam issue on this website; I also am a blogger, and I was wanting to know your situation; we have developed some nice practices and we
are looking to exchange strategies with other folks, why
not shoot me an email if interested.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 05:56 ق.ظ
What's up, this weekend is nice in support of me, for the reason that this moment
i am reading this wonderful educational post here at my residence.
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:38 ب.ظ
Aw, this was an exceptionally nice post. Taking the time and actual effort to generate a really
good article… but what can I say… I put things off a lot and never manage
to get anything done.
جمعه 11 فروردین 1396 11:42 ق.ظ
Heya i'm for the first time here. I found this board and I
find It truly useful & it helped me out much.

I hope to give something back and aid others like you aided me.
دوشنبه 23 مرداد 1391 01:38 ب.ظ
خییییییییییییییییلییییییییییییی قشنگ بود آجی جووووووووووووونم
toranj ممنون عزیززززززززززززززززززم:)))
شنبه 21 مرداد 1391 03:55 ب.ظ
خیلی باحال بود...اینا دیگه چین....چه انفجاریم کار می کنن..!!!!!!
toranj بهله اینا همینجورین دیه......
مرسیییییییییی گلم...^ـ^
شنبه 21 مرداد 1391 01:12 ب.ظ
عالی بود.
toranj ممنون عزیزم.....خوشحالم که خوشت اومده.......:))))
جمعه 20 مرداد 1391 10:45 ب.ظ
thankyuuuuuuu.......
toranj خوامششششش عزیزمممم:)))
جمعه 20 مرداد 1391 06:39 ب.ظ
salaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam kheli khoshmel bud miiiiiiiiiiiiiiiiiiissiiiiiiiiiiiiiiiiii mamani
toranj فدات نی نی جووووونم.......^_^
جمعه 20 مرداد 1391 03:41 ب.ظ
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی
toranj مرسیییییییییی گلکم.....بوووووووس:-*
جمعه 20 مرداد 1391 03:00 ب.ظ
درست شد آجی؟
toranj میهن که این قسمت داستانمو خراب کرد رفت.....از قسمت بعد امتحان میکنم....
مرسیییییییی عزیزم....^ـ^
جمعه 20 مرداد 1391 02:47 ب.ظ
حالا شد باریک الله همینجور ادامه بده
toranj چشم مادر جان......میسیییییییی عزیزم
بووووس..... بلخ...^^
جمعه 20 مرداد 1391 02:43 ب.ظ
چه شانسی دارم من نیومدم نیومدم یهو اومدم هم 4تا نظر دارم هم یه پارت جدید هست
طبق معمول عاللللللللللللللللللللیییییییییییییی بود
دست مین آه طلا حال کردم کیک و خیلی خوب اومد

راستی این کیم کیه؟... از اعضای دابل اسه؟ ... مردم از فضولی بابا

در هرصورت خیلی خوشمل بود همینجور ادامه بده

toranj بلی...کاش خدا یه کم از این شانسای تو به من می داد......
چیو خوب اومد....دختره بی تربیت....زد داداشمو پوکوند......
کیم هم مشخص میشود کیست.....فضولی ممنوع.......
میسییییییی گلم که داستانو میخونی
بووووووووووس:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music