تبلیغات
"SS501 TIME" - Love & Punishment-ep2
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
شنبه 14 مرداد 1391 :: نویسنده : sayna
http://faupload.com/upload/91/Khordad/fgddthhj.gif




سلامی به گرمیه شیمک یونگ سنگ

حالتون خوفه؟...خوشین؟... سلامتین؟

اینجانب با پارت دوم تشریف آمدندی

فقط ببخشید این هفته کلی کار ریخته بود سرم واسه همین دادم یکی از دوستام که نمره انشاش تا حالا بالای 14 نشده برام این پارت و نوشت خلاصه مطلب و بگیرین پارت بعد جبران میکنم

راستی پوستر داستان هم آماده اید ببخشید دیر شد




http://faupload.com/upload/91/Khordad/L-P.pngh                           





خف دیه هم فک من درد گرفت هم سر شما
 
بفرمایید ادامه

راستی نظر یادتون نره

 .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


پرتش کرد رو مبل و گفت:
-:ببین دختر جون اگه به خیال خودت اومدی اینجا که زن هئو یونگ سنگ باشی و هر غلطی که خواستی بکنی کورخوندی...شنیدم رمان عشقی زیاد میخونی نبینم یهو هوایی شی و جو بگیرتت هیچکس نباید بفهمه تو زن منی درست شد؟

-:بله

-:خب حالا گشنت نیست؟

-:راستش نه

-:ولی من دارم میمیرم از گشنگی ... راستی آشپزی بلدی؟

-:آره ...

-:فقط غذاهای ایرانی؟

-:نه غذاهای کره ای هم بلدم

-:خوبه ... وسایل کیمچی و جوسوک تو آشپز خونه هست تا تو شام و آماده کنی منم یه چرت میزنم

-:چی؟

-:مگه نگفتی آشپزی بلدی؟

-:چرا اما...

-:حاضر شد صدام کن

بدون اینکه منتظر جواب من باشه رفت و در اتاق و با شدت بست جوری که یه لحظه احساس کردم خونه لرزید... با این کارش شستم خبردار شد که خوشبختی با وارد شدن از در این خونه روش و ازم برگردوند و من چاره ای نداشتم جز اینکه راضی شم به رضای خدا ... ناچار با اکراه از جام بلند شدم ... از شدت و زور پرت کردنش تمام کمرم درد میکرد... وارد آشپزخونه شدم ... با کلی بدبختی بعد از نیم ساعت وسایل غذا رو آماده کردم و شروع کردم ... تازه میخواستم کارم و شروع کنم که صدای دادش دوباره به گوشم خورد:

-:داری چیکار میکنی یه ساعته اونجا ؟...مردم از گرسنگی

-:ببخشید الان آماده میشه ... تازه وسایل و پیدا کردم

-:خدایا اسم خودش و گذاشته دختر یه غذا رو نمیتونه نیم ساعته آماده کنه

-:بازم معذرت میخوام گفتم که تازه پیاده کردم

-:باشه باشه ... احساس خوش صدایی نکن ... صدات بدجور رو مخه حاضر شد صدام کن ببینم تا یه دوش بگیرم حاضر میشه یانه

بعد از رفتنش هرچی از دهنم در اومد به شانسم گفتم ... زیر گاز رو روشن کردم و روی مبل نشستم و غرق افکارم شدم... واقعا این حق من بود؟... یعنی باید یک سال این توهین ها و بی احترامیا رو می شنیدم و هیچی نمیگفتم؟... چرا تن به همچین کاری دادم؟... به خاطر پول یا به خاطر پدرم ... شایدم تقصیر مادرم بود...دارم کی رو گول میزنم تنها عامل این وضعیت خودم بودم اگه ... اگه اونقدر جرئت داشتم که به حرفش گوش میدادم و حقیقت و به پدر و مادرم میگفتم الان خوشبخت بودم...ولی ...

همون لحظه دوباره صداش و شنیدم ... خدایا چجوری مردم صدای این بشر رو تحمل میکنن؟... خیلی رو مخه(غلط کردم یونگی جونم ...  شما تاج سر مایی... اغفالم کردن باور کن )

-:چی ششششششششششششششششششششششد؟

یه نگاه به ساعت کردم ...باورم نمیشد که 45 دقیقست دارم با خودم فکر میکنم... دیگه باید غذا ها آماده شده باشه ...با بی میلی شروع کردم به چیدن سفره و بعدش هم حضرت والا رو صدا کردم اصلا میل به غذا نداشتم واسه همین بعد از چیدن میز رفتم اتاقم ... حتی ازم نپرسید چرا غذا نمیخورم ... نباید هم میپرسید چون براش ارزشی نداشتم ... نمیتونم دلیل این کاراش و درک کنم ... مگه این وسط فقط اون قربانی بود؟...منم از آرزوهام از زندگیم واز خیلی چیزای دیگه دست کشیدم ...خیلی خسته بودم و سرم پر از درد و فکرهای بی جا که داشت دیوونم میکرد دیگه نمیتونستم تحمل کنم بلند شدم و رفتم حموم با لباس زیر دوش وایستادم و آب یخ و باز کردم و اجازه دادم اشکام قطرات آب و همراهی کنن... خیلی گله داشتم ... نه از دست یونگ سنگ ونه از دست پدرم و نه از دست اون بلکه از دست خودم چون نمیخواستم اشتباهم و باور کنم...تو افکار خودم بودم که یهو صدای در حموم بلند شد ... خدایا یعنی اینجا هم از دستش درامان نیستم ؟... اصلا حواسم نبود که در چه وضعیتیم ... با همون حالت در رو باز کردم و با دادش مواجه شدم:

-:یه ساعته اون تو داری قبرت و میکنی؟... چه غلطی میکنی ها؟... این دیگه چه وضعیتیه؟

یه نگاه از سرتا پام به خودم انداختم ... خداییش ایندفه رو راست میگفت... تمام لباسم چسبیده بود به تنم و شایم تقریبا داشت می افتاد موهام و که دیگه حرفش ونزن شده بودم کپ هیولا یه لحظه به خودم گفتم اگه همین الان ببرتم محضر و طلاقم بده واالله حق داره ...در رو بستم لباسم و در آوردم و یه دوش ده دقیقه ای گرفتم احساس بهتری داشتم ولی همچنان خسته بودم برای همین سریع لباس پوشیدم و موهام و خشک نکرده بستم و رفتم خوابیدم
.
.
.
.
صبح روز بعد وحشتناک شروع شد... خواب خواب بودم که احساس سوزش تو قسمت بازوم باعث شد از سنگینی خواب بیرون بیام ولی چون بعد یه مدت رفع شد توجه زیادی بهش نکردم تا اینکه بالاخره جیغم رفت هوا:

_:وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی این دیگه چی بود؟

جونگ مین :نترس زن داداش من بودم

-:وای خاک برسرم سلام ... مگه چیکار کردی اینقدر درد داشت؟

-:هرچی بچه ها صدات کردن بیدار نشدی از اونجایی که من استاد بیدار کردن مردم از خوابم گفتن بنده دست به کار شم اخی دردت گرفت؟... اگه با این ویشگون دردت گرفت با ویشگونایی که از هیونگ جون میگیرم و چطور تحمل میکنی؟

هیونگ جون:همه که مثل من نسبت به ویشگونای تو مقاوم نشدن هویج

کیو:بابا بسه تورو خدا شروع نکنین ... راستی زن داداش تو همیشه با روسری میخوابی؟

هیون:آره ... راست میگه پسرم ... تازه موهاتم خشک نکرده خوابیدی سرما میخوری ها

یونگی:وقتی خودش به فکر خودش نیست ما چیکاره ایم

جونگی:بروبکس خلوت کنین زن دادش نفس بکشه بابا بیچاره صبح چشماش و باز کرده ما رو دیده احتمالا تمام روزش خراب میشه


جدا راست میگفت ... با دیدن قیافه ی اون 5 نفر فهمیدم یه روز مزخرف دیگه شروع شد... هرچند بقیه پسرا باهام خیلی خوب بودن و منم خیلی دوسشون داشتم اما سنگینی نگاه یونگ سنگ برام مثل طناب دار بود ... احساس میکردم یه موجود اضافم ... بعد از اینکه پسرا از اتاقم رفتن بیرون روسریم و برداشتم و موهام و باز کردم ... هنوز هم خیس بودن ... یه لحظه یاد قدیما افتادم وقتی حوصلم نمیگرفت موهام و خشک کنم اون اونجا بود و با کلی شوخی و خنده برام خشکشون میکرد ... حتی موهامم دلشون برای نوازشای دست گرمش تنگ شده بود ... ناخودآگاه قطره ای اشک از گوشه چشمم پایین چکید یعنی میتونستم بدون اون دووم بیارم؟... الان داشت چیکار میکرد؟... به فکر من بود یا کسی دیگه رو جایگزینم کرده بود؟...با بی حوصلگی لباسم و عوض کردم و رفتم پایین ... چشمم که به میز صبحونه خورد وا رفتم ... چشمتون روز بد نبینه از رومیزی گرفته تا جانونی و خوراکی ها تماما نارنجی بود

هیون:زیاد تعجب نکن زن داداش کار جونگ مینه ... یه مدت که بگذره عادت میکنی

نگار:وضعیت هرروزتون همینه؟

کیو:فقط روزایی که من حال آشپزی ندارم ... یعنی هرروز

هیونگ(با گریه و داد):جونگ مین الهی داغت به جیگرم بمونه... بری تو چرخ گوشت... تریلی 501چرخ از روت رد شه... خیر و بهره نبینی ایشاالله اینقدر هویج خوردم مثل هویج شدم خیر ندیده

جونگ مین:تموم شد؟

هیونگ:مراعات زن مامان و کردم میخوای بازم بگم

هیون:واااااااااااااااااااااااااااااااااای بابا یه دقیقه به اون فکتون استراحت بدین زن داداش شما توجه نکن بفرمایین صبحونه

نگار:ممنون

سرمیز صبحونه هیونگ و جونگ مین هی تو سر و کله هم میزدن و حدس بزنین من بدبخت کجا بودم ... دقیقا زدین به هدف بین اون دوتا له و لورده شدم تمام استخونام درد گرفت چقدر هم دست این جونگ مین سنگین بود ... در حال کتک میل کردن بودم که کیو گفت:

راستی زن داداش پدرت امروز زنگ زد گفت ساعت 11 بری دانشگاه ثبت نام

یه نگاه به ساعت کردم 10:30بود...هیونگ گفت:

راستی زن مامان دانشگاه چی میخونی؟

-:طراحی لباس

کیو:واقعا؟... تا حالا لباسی هم طراحی کردین؟

-:آره... عروسیه یکی از دوستام لباس عروس و من طراحی کردم

هیونگ:ای کاش من اون عروس بودم

هیون :چرت نگو هیونگ

جونگ مین:بروبکس جمع کنین باید بریم سر فیلم برداری یونگ سنگ بمیری که امروز بیکاری

یونگ سنگ:تا چشت در بیاد

کیو:زن داداش تا ما زنگ میزنیم راننده بیاد شما حاضر شین ما میرسونیمتون

نگار:آخه زحمت میشه

یونگ سنگ:راست میگه خودش میتونه بره

هیون:تو ببند فکت ... این حرفا چیه زن داداش؟... تاباشه از این زحمتا باشه تازه شما رحمتین

یونگ سنگ:اونم چه رحمتی

جونگ مین:یونگ سنگ

سریع رفتم اتاقم و لباسام و عوض کردم اونقدر هول بودم که نفهمیدم چی پوشیدم یه آرایش ملایم کردم و رفتم پیش پسرا و با هم سوار ماشین شدیم

(اول شخص یونگی)

بعد از رفتنشون تونستم یه نفس راحت بکشم چقدر از تظاهر متنفر بودم و حالا یه سال تمام باید این کار رو میکردم با اینکه 2 ساعت بود از خواب بیدار شده بودم اما خیلی احساس خستگی میکردم برای همین روی مبل دراز کشیدم و یه چرت کوتاه زدم بعد از گذشت یه ساعت از خواب بیذار شدم  و رفتم آشپزخونه تا یه قهوه درست کنم که زنگ در به صدا دراومد... امکان نداشت نگار باشه چون 1 ساعته کار اداری دانشگاه تموم نمیشد برای همین با کنجکاوی به سمت در رفتم و د آروم در و باز کردم و...

یونگ سنگ:ببخشید شما؟

-:سلام ...شما هئو یونگ سنگ هستین؟

-:بله بفرمایین

-:میتونم بیام تو؟

-:امرتون؟

-:یه عرض کوچیک داشتم ولی صحبت کردن دم در... البته برای من فرقی نمیکنه ولی برای شما حتما مشکل ایجاد میشه

-:پس بفرمایین داخل



2 ساعت بعد

داشتم باهاش صحبت میکردم که در باز شد و نگار اومد ... خیلی خوشحال به نظر میرسید ... انگار همه ی کاراش درست شده بود چون یه عالمه برگه دستش بود

بالبخند ی وارد شد اما تا اون و دید لبخند روی لبش ماسید و با ناباوری به من و اون خیره شد

معلوم بود خیلی شکه شده چون حتی پلک هم نمیزد ... بعد از چند دقیقه با یه صدای لرزان گفت:
.
.
.
.
.
.
.

خخخممممممممممااااااااااارررررررررریییییییییییی



نظر یادت بره اینجوری میشم










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 02:03 ب.ظ
Great article! We will be linking to this particularly great article on our website.
Keep up the great writing.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:22 ب.ظ
hi!,I love your writing very much! proportion we be in contact more
about your article on AOL? I require a specialist in this
house to solve my problem. Maybe that is you! Having a look forward to
see you.
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:51 ق.ظ
Oh my goodness! Amazing article dude! Thank you so
much, However I am experiencing troubles with your
RSS. I don't understand why I can't subscribe to it.

Is there anybody else getting identical RSS issues?
Anybody who knows the solution will you kindly respond?
Thanks!!
دوشنبه 28 فروردین 1396 05:53 ب.ظ
I every time used to read article in news papers but now as I am a user of
internet therefore from now I am using net for
posts, thanks to web.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:28 ب.ظ
Do you have a spam problem on this blog; I also am a blogger, and I
was curious about your situation; we have developed some
nice procedures and we are looking to trade methods with other folks, be sure to shoot me an email if interested.
پنجشنبه 9 شهریور 1391 03:49 ب.ظ
چرا این دابل اس مارو راحت نمی زاری؟؟؟؟
اون از پریچهر اینم از نگار
sayna ارامش بابا ببخشید چشم ...راحت میزارم...اگه منظورت only look at youباشه اون یه کیمیا دیگستا
یکشنبه 22 مرداد 1391 02:45 ب.ظ
من برم این جونگی روخفه کنم....چرا از شوملم ویشگون میگیره..پسره ی سه نقطه...ولی هیونگ به کل این جا قاطی پاتیه ها..بچه از پسر بودن خودش سیره که میخواد عروس شه...قدفندوق مغز داره...نچ نچ نچ...مرسی عالی بود





sayna چه کنیم هیونگه دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید

گلم میسی
یکشنبه 22 مرداد 1391 12:25 ب.ظ
بمیری ساینا که آدم تو این موقعیت ها میذاری تو خماری
بازم میگم ببخشید که دیر نظر دادم آجی جونم
sayna بازم میگم خواهش آجی
یکشنبه 22 مرداد 1391 12:11 ق.ظ
من هیچ عکسی از قبل از تشکیل دبل ندارم تو اگه داری میشه بران بفرستی؟؟؟؟
sayna اطاعت
شنبه 21 مرداد 1391 03:56 ب.ظ
بیچاره شوملم...!!!!!!
sayna ویشگون جونگی رو میگی؟
پس من چی؟...همه میگن بیچاره هیونگ ...چرا هیچکی نمیگه بیچاره نگار...خب دردم گرفت
شنبه 21 مرداد 1391 01:23 ب.ظ
عالی بود.
sayna میسی عسیسم بووووس بووووس
شنبه 21 مرداد 1391 01:06 ب.ظ
آجی آخه یونگی بچم کجاش شیمک داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
sayna گلم گریه نکن برو عسکای قبل تشکیل دابل اس و ببین میفهمی چی میگم :)))
شنبه 21 مرداد 1391 09:23 ق.ظ
آخه چرا دروغ میگی و آبروی من و میبری بابا یه نمره 14.5 هم کلاس سوم داشتم اینجوری راجع به مامانیت صحبت نکن آقم میگیره ها دخمله ی بد
ولی چون من نوشتم بسی خومشل شده
sayna باشه باشه آرامش ... نفس عمیق بکش ... آره چون تو نوشتی رای منفیم دوبل بقیه پارتام شده مامان بد >:-(
جمعه 20 مرداد 1391 03:17 ب.ظ
گشنگ بود کیمچی جونم
دلتون بسوخه من میدونم کیه
ولی اورین خیلی خیلی خیلی گشنگ بود
sayna میسی عجقم آره میدونی کیه اسمشم خودت انتخابیدی بازم ممنون گلم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
بخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخل
جمعه 20 مرداد 1391 02:50 ب.ظ
ساینا زندت نمیزارم اگه داستان و همون طور که دیشب بهم گفتی تموم نکنی ها ... یعنی خودم میرم زن یونگ سنگ میشم(وای بلا به دور) از ما گفتن بود
sayna تازه از اونجا داستان شروع میشه ... چی چی تموم کنم؟...شما خیلی بیجا میفرمایین دختره بووووووووووووووق
همچین میگی انگار یونگ سنگ منتظره بری زنش شی

تازه از ته اعماق دلت هم بخواد شوهرت یکی مثل یونگی باشه
جمعه 20 مرداد 1391 02:34 ب.ظ
اههههههههههههه
این میهن داره منو دیونه میکنه هر چی میزنم میگه حجم مطلب زیاده.....
از داستانم دوخط بیشتر نموند که......
اجی تو میدونی من چی کار باید بوکونم؟؟؟؟؟
sayna الان برات خصوصی میزارم
جمعه 20 مرداد 1391 02:32 ب.ظ
سیلوووووم اجی جونم؟؟؟؟
خوفی عزیزکم؟؟؟؟چه خفلا؟؟؟؟
دوستیدم داستان را و خماریش را نیز.....
زوووووود بیااااااااا..........
sayna سلام عسییسم من خوفم شما چیطوری؟...فعلا مگس میپرونم خبر خاصی ندارم
خوشحالم خوشت اومد آجی
چشم حتما 1 شنبه اینجام
جمعه 20 مرداد 1391 02:15 ب.ظ
_____&&& &&&_____________
____&&&&&&________________
___&&&*&&**___________________
_______**&&**________________ ____
_______**&&**______________________
________**&&**______________________
_______ __$$&$$$__________$&$$$
______$$&&1111$$$&&_________ &&1111$$&&
___$$&&111111111$$$&&____&&1111111111$$&&
___$&1111111111111$$&&__&&111111111111$$$&
__$&1111111111111111$$&&111111111111111$$$&
__$&111111111$$$$1111$$1111$$$$111111111$$$&
_$$11111111$$$$$$$$$1111$$$$$$$$$1111111$$$&
_$$11111111$$$$$$$$$$1$$$$$$$$$$$11111111$$&
_$$11111111$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$111111111$&
__$111111111$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$111111111$$&
__$&1111111111$$$$$$$$$$$$$$$$11111111111$&
___$111111111111$$$$$$$$$$$$111111111111$&
____&11111111111111$$$$$$111111111111111&
_ ____&11111111111111$$11111111&&111$$&&
____ __&&1111111111111111111111&&11$&&
______ __&&111111111111111111111&&1&
_________ _&&11111111111111111$&_&&
__________ ___&&111111111111$$&___&&
__________ ______&&&1111111$&______&&&_&*
____________________&&&111& _____&&&&*
مرسیییییییییی پارت بعد رو خودت بنویس تو باحال تر میزاری خماری
sayna چشم گفتم که بچم نمره بالای 14 نگرفته همینشم هر 2 دقیقه میزنگید گوشیم
جمعه 20 مرداد 1391 02:14 ب.ظ
`````````````````````````````1¶¶¶¶¶¶¶
````````````````````````````¶¶111111¶¶```01¶¶¶¶¶¶
````````0``````````````````¶¶11111111¶¶¶¶¶¶10```¶¶
``````¶¶¶¶¶¶¶10```````````¶¶1111111111¶¶````````0¶
`````¶¶````01¶¶¶¶0`11¶¶¶¶¶¶11111111111¶¶11```````¶0
````1¶`````````0¶¶¶¶¶100`1¶11111111111111¶¶¶1¶¶¶¶¶¶0
````¶¶```````````````````0¶1111111¶11111111¶¶111111¶¶
````¶1````````````````````¶¶111111¶111111111¶¶11111¶¶
````¶¶````````````````````0¶¶¶¶¶¶¶¶¶1111111¶1111111¶¶
````0¶¶0`````````````````````01100`0¶¶¶¶¶1¶¶111111¶¶
````¶¶0``````````````````````````````011¶¶1111111¶¶
```¶¶0```````````````````````````````````¶¶¶111¶¶¶¶
``0¶1`````````````````````````````````````0¶¶¶¶100¶¶
``¶¶``````````````````````````````````````````````1¶1
``¶1```````````````````````````````````````````````¶¶
`0¶0```````````````````````````````````````````````0¶0
``¶0````````````````````````````````````````````````¶¶0
``¶1`````````010````````````````````````````````0¶¶¶¶¶1
¶¶¶¶1¶¶0````0¶¶¶0`````````````````````1¶¶0``````````¶¶
``0¶0````````¶¶¶0`````````````````````¶¶¶¶``````````¶1
```¶¶`````````0``````````011110```````1¶¶````````01¶¶11
`1¶¶¶¶¶``````````````````¶0``0¶````````````````````¶¶
1¶¶¶1¶¶``0``00```````````011110`````````111110`000¶¶¶¶¶
¶1011¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶1`````````````````````¶¶10001¶¶1¶¶¶¶¶¶¶
101¶¶10¶¶```````¶¶¶¶¶¶¶10````````11¶¶¶¶````````¶¶101101
01¶111¶¶`````````¶11111¶¶¶¶0``1¶¶¶¶¶¶¶0`````````¶000010
110011¶0``````0`1¶11111111¶¶¶¶¶
خیلی قشنگ بود
sayna میسیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
پنجشنبه 19 مرداد 1391 09:16 ب.ظ
سلام کیمچی سوخیده خوفی؟... طبق معمول باز اسم یونگ سنگ اومد و سکته کردی؟...راستی چرا معلمت و عوضیدی؟... با امیری حال میکنیم بابا خیلی معلم باحالیه ... اونوقت رفتی سرکلاس بابائی چیکار؟
دارم بهت هشدار میدم یا برمیگردی سرکلاست با امیری و ما یا خودم میگردم یه زن واسه یونگی میابم خود دانی
sayna بهله بهله تصدق خباثتت برم شمیم اصلا بهت نمیاد تو آژانس همسر یابی کار کنی ها شما اگه بیل زن بودی باغچه داداشت و بیل میزدی امیری رو نمیخوام آدم سر کلاسش چرت میزنه تازه هیچی نمیفهمم
پنجشنبه 19 مرداد 1391 09:10 ب.ظ
امیدوارم زودتر حالت خوب بشه ... نگران نباش اینجور آدما بیکارن میخوان مردم و حرص بدن یونگی به جز تو و من با هیچکی دیگه ازدواج نمیکنه
وااااااااااااااااااااااااااااااااای...این یونگ سنگ تو این داستان خیلی رو اعصابه

یعنی اون کیه؟...مردم از فضولی پارت بعد رو زود بزار
sayna مرسی عزیزم بابا حالا این نازان یه پرت و پلایی گفت شما چرا باور میکنین؟
باشه عسیسم 1 شنبه پارت بعد حاضره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music