تبلیغات
"SS501 TIME" - ONE STEP TO SMILE......EP1
 
"SS501 TIME"
به امیــــد اون روزی که وقتــــی از خواب بیــــدار میشیــــم، سر تیــــتر همه مجله ها و وبسایت ها این باشه : Ss501 cOme Back♥
شنبه 14 مرداد 1391 :: نویسنده : Bahar

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام........منی آمدن کردندی...!!!!!!

آه راستی مفتتح شدن وب و می تبریکیم...(حال کنید ......قربون کلمات اختراعی برم

من....!!!!!)

خف من بهرم.....اینم داستانمه......(چه زحمتی کشیدم....په نه په داستان عممه...!!!)

ول کنین منو....کلا تخته مخته......تعطیل......

بیخیال......بشه ها من این داستا نمو خییلییییییی دوست دارم....!!!!

راستی2تا چیز موخواستم بهتون بگم و بعدشم بریم سراغ داستان...!!!!!

1.پوسترم عوض شد...!!!!

2.بشه ها هرکی موخواد نشق مقابل بروبچ دابل باشه تو این پس بهم بگه

منتخبا رو پست بعد معرفی موکونم...!!!!!لطفا در کنار اسم اون شخص کاری که

موخواین انجام بدینم بگین...!!!!

3.خوووووووووووووب حمایتم کنیدا...!!!!!(اوا 3تا شد که...!!!!!)

خ.ب دیگه بزن بریم...!!!!!!!


 

1

بازهم یک روز احمقانه دیگر.....روزی همانند تمامی روز ها.....
یک روز تکراری که برای یک بچه سرراهی و بی خانواده مثل من چیزی جز بدبختی و تحقیر شدن نیست.......!!!!
از جایم برخاستم و نگاهی به اطراف انداختم.....همه چیز مثل همیشه بود...یک اتاق کوچک با یک یخچال کوچکتر.....که همیشه ی خدا خالیست...گازی که به ندرت روشن میشود....و یک سینک ظرفشویی که هر از گاهی یک کاسه کثیف را درون خود جای میدهد....!!!!!
به سمت دستشویی قدم بر می دارم....شیر آب را باز می کنم....ریزش این مایع خنک روی دستانم احساس خوشایندی را به درون بدنم میدمد....
سرم را بالا می گیرم و توی آینه کوچک دستشویی نگاه می کنم.....!!!!!
چه کسی باورش می شود این چهره ی خسته….صورت یه دختر 18 ساله باشه…؟!
زندگی خیلی زود مرا به سمت باتلاق سختی های خود کشاند....همه چیز دست در دست هم دادند تا من طعم تلخ زندگی را بچشم…..همین موضوع باعث شد که من دراین سن تجربه هایی همانند یک زن بالغ داشته باشم....!!!!!!
نگاهی به ساعت می اندازم….شش و نیم…..دیرم شده….با عجله از خانه خارج میشوم……من در دانشگاه هنر معاصر طراحیه لباس می خوانم و خرج خود را از راه کار در یک رستوران مجلل غذاهای دریایی بدست می آورم.......آشپز خوبی هستم....و  نسبت به هم سن و سالانم از قدرت بدنی نسبتا بالایی برخوردارم.......به دانشگاه می رس.....هنوز نیمی از دانشجو ها نیامده اند…..میروم و سرجایم می نشینم و منتظر می مانم…..طولی نمیکشد که دانشجو ها و بعد هم استاد وارد کلاس میشوند….امروز روز مهمیست…..زیرا قرار است نتایج تلاش های این چند ماهه خود را بگیری......حتی قرار است دانشجوی برتر را برای کار و تحصیل به یکی از بهترین کمپانی های طراحیه لباس بفرستند......استاد از بالا ترین نمرات شروع می کند….زمان میگذرد و استرس من هم بیشتر میشد....!!!!
دستم را به آرامی به سمت گردنبندی که به گفته ی مسئول پرورشگاه از همان ابتدا در گردنم بوده می برم و با تمام وجود فشارش میدهم.....این گردنبند آرامش خاصی به من میدهد.....!!!!!
مرا حدود 14 سال پیش در یک شب پاییزی در حالی که باران شدیدی می آمد جلوی در پرورشگاه پیدا می کنن...... مسئول مهربان پرورشگاه ......خانم مین می گفت...ان مو قع تنها چیزی که می گفتم....اسمم و یک سری کلمات عجیب و بی ربط مثل...آقا بده...من مامانمو می خوام و از این جور چیزها بوده....!!!!!تنها چیزهایی که همراه داشتم هم......این گردنبند و یک عروسک خرس کوچک....که هنوز که هنوزه تنها دوست و همدم من است .....بودند....!!!!!!!!
در حال شنا کردن درون دریای افکار خود بودم که نامم شنیدم....
-                                و در آخر....خانوم هان سویونگ.......!!!!
یعنی...باورم نمی شد.....با نگرانی به استاد کیم نگاه کردم....هیچ حالتی در آن صورت آرام دیده نمی شد و این نشانه ی خوبی نبود.........اما بعد از چند لحظه....لبخندی در چهره اش دیده شد که مرا از آن استرس ترسناک خارج کرد....
- دانشجویی که توسط کمپانی first style انتخاب شده...
این خبر فوق العاده ای بود......
کلاس زوتر از انچه انتظارش را داشتم تمام شد......با شنیدن صدای زنگ با عجله به سمت استاد رفتم....
-                                            سویونگ بهت تبریک میگم...تو استحقاقشو داشتی.....
-                                            ممنون استاد.....حالا چی میشه....؟
-                                            سوال خوبی پرسیدی.....خوب تو از هفته دیگه کارمند رسمی کمپانیهfirst style  میشی.....!!!!
-                                            پس کلاسام چی...؟!
-                                            مثل اینکه حواست پرته....دختره خوب تو که میدونی تو شغل ما...تجربه کار عملی بهترین نوع آموزشه....اونجا با طراحهای فوق العاده ای آشنا میشی.....تازه کلی از آدم های معروفم لباساشون و از اون کمپانی سفارش میدن...منم اونجا کار می کنم....بعدم کلی از ستاره های معروف تو حرفه ی ما کارشونو از همینجا شروع کردن....!!!!!
-                                            ممنون از راهنماییتون...خسته نباشین......!!!!!!!
با خوشحالی دانشکده را به قصد رستورانی که در آن کار می کردم ترک کردم.....لحظاتی بعد خود را جلوی در اتاق مدیر یافتم....!!!!!!
*****
-       پس بلاخره شد........خوبه....!!!!!!!

-       بله خانوم حالا هم برای استعفا اومدم.......

-       مگه نگفتی تو این دوسال بدون حقوق کار می کنی...!!!!!

-       چرا.....ولی اینم گفتم که تمام هزینه هام پایه خودشونه...!!!!!!

-       راست میگی......ولی دلم برات تنگ میشه......امیدوارم موفق باشی...!!!!!!!!!!

-       چشم........خدانگهدار خانم هان...!!!!!!!!

-       خداحافظ سویونگ.....!!!!!!!

از اتاق خارج شدم.......به خانه که رسیدم از خستگی توانی در بدن نمانده بود......بسته ای رامن درآورده....درست کرده و خوردم..!!!!!

تا سر بر روی بالش گذاشتم خوابیدم.........خوابی شیرین که تلخی این دوران را از وجودم خارج کرد....!!!!!!!!!!!!!

هفته ی آینده......!!!!!!!!!!

به خاطر اضطرابی که تمام وجودم را فرا گرفته بود.....شب لحظه ای چشم برهم نذاشته بودم.........اما با کمال تعجب به هیچ وجه احساس خستگی نمی کردم.....از جای برخواسته و به سمت دستشویی رفتم.....دست و صورت خود را شسته و سپس  لباسهایم را پوشیدم........قادر به غذا خوردن نبودن به همین دلیل با عجله از خانه خارج شدم......!!!!!!

نیم ساعت بعد تاکسی روبه روی درب ورودیه یک ساختما توقف کرد......پیاده شدم و نگاهی به آن انداختم.........ساختمانی عجیب عجیب عظیم بود...!!!!!!!!

با پاهایی لرزان قدم به درون ساختمان گذاشته و مستقیم به سمت بخش پذیرش رفتم..!!!!!

دختر نسبتا جوانی پشت پیشخوان نشسته بود تا به کار ارباب رجوع ها رسیدگی کند.....!!!!!!

-       ببخشید.....

-       چه کاری می تونم براتون انجام بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-       می خواستم مدیر شین و ببینم...!!!!!

-       قرار قبلی داشتین؟؟؟؟؟

-       بله.....من هان سویونگ هستم....همون دانشجویی که از دانشکده هنر معاصر فرستادن.......

-       یه لحظه..........درسته بفرمایید بالا....طبقه پنجم.....راهرو سمت راست......آخرین اتاق سمت چپ...!!!!!!

-       ممنون...!!!!!!

با عجله به سمت آسانسور رفتم......دکمه طبقه پنجم را فشردم......!!!!!

آسانسور با تکانی خفیف از حرکت ایستاد....!!!!!!!

پیاده شده و نگاهی به اطراف انداختم.......پس از اندکی جست و جو اتاق را یافتم......آهسته به سمتش رفتم.......در زدم و با شنیدن صدای شخصی که گفت:

-       بفرمایید تو......
در را باز کرده و داخل شدم....درون اتاق یک مرد حدودا چهل ساله....کمی کوتاه قد.....با سری نسبتا کم مو....و تا حدودی چاق درون اتاق حضور داشت........حدس زدم که مدیر شین باشد.......اما تنها نبود......مرد دیگری نیز با همان  مشخصات ظاهری هم آنجا بود.....شخصی که در آینده ای نه چندان دور باعث رقم خوردن سرنوشت جدیدی برایم شد...!!!!!!!!

با اشاره دست مدیر شین به سوی یکی از صندلی ها رفته و نشستم.....!!!!

از همان ابتدای ورودم احساس ناخوشایندی داشتم....سنگینی نگاه کسی را حس می کردم....!!!!

سرم را بالا گرفتم.......نگاهی به اطراف انداختم و متوجه نگاه های عجیب آن شخص دیگری که در اتاق بود شدم...!!!!!!

مدیر شین که فهمیده بود کمی معذبم رو به آن شخص گفت:

-       هیونگ.....بس کن....میشه؟؟؟؟؟
الان اگه منم جای این دختر بودم حتما ناراحت می شدم....!!!!!
سپس رو به من کرد و ادامه داد...:
-       تو هم خودتو ناراحت نکن.......گفتی اسمت چی بود؟؟؟؟؟؟
-       سویونگ......هان سویونگ....!!!!!
-       باشه سویونگ.......خوب اول از همه بهت خوش آمد میگم.....بعدم بهتره بریم سر اصل مطلب......که میشه قرارداد...!!!!!!
چیزی در مورد شرایطی که تو قرارداد گفته شده می دونی؟؟؟؟؟
-       یه مقدار...!!!!!
-       پس بهتره اول قراردادو بخونی...!!!!!
این را گفتت و از جای برخاست و به سمت میزی که در گوشه ی  اتاق قرار داشت رفت و پرونده ای را برداشت و به سمت من گرفت........!!!!!!
آن را گرفته و شروع به خواندن کردم....قراردادی با شرایطی که به نفع طرفین بود........از یک طرف باعث فارق التحصیل شدن من می شد  و از طرف دیگر مرا کارمند بی حقوق این کمپانی می کرد.....اما لازم به ذکر است که تمامی مخارج من به پای کمپانی بود.....!!!!!!!
می بایست برای فارق التحصیل شدنم به مدت 2سال در این کمپانی مشغول به کار می شدم و هرگونه مشکلی در این مدت باعث می شد که دیگر نتوانم به تحصیلاتم ادامه دهم...!!!!
پس از امضای قرارداد به سرعت از آنجا خارج شدم.....دیگر تحمل آن نگاه های عجیب و تا حدی ترسناک را نداشتم...!!!!!!





نوع مطلب : one step to smile، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 12:25 ق.ظ
This is my first time visit at here and i am really happy
to read everthing at single place.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:10 ق.ظ
I'm curious to find out what blog system you're utilizing?
I'm experiencing some minor security problems with my latest website
and I'd like to find something more risk-free. Do you have any suggestions?
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:13 ب.ظ
Howdy! I could have sworn I've been to this site before but after looking at some of
the articles I realized it's new to me. Regardless,
I'm certainly happy I came across it and I'll be bookmarking it
and checking back frequently!
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:22 ق.ظ
Woah! I'm really loving the template/theme of this website.
It's simple, yet effective. A lot of times it's challenging to get that "perfect balance" between user friendliness and
visual appearance. I must say you've done a awesome job with this.
Additionally, the blog loads super fast for me on Internet explorer.
Exceptional Blog!
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:56 ب.ظ
Hi! This is my 1st comment here so I just wanted to give
a quick shout out and say I genuinely enjoy reading through your articles.
Can you suggest any other blogs/websites/forums that go over the same topics?
Thank you so much!
سه شنبه 15 فروردین 1396 07:58 ق.ظ
Great info. Lucky me I ran across your site by chance (stumbleupon).

I've bookmarked it for later!
دوشنبه 23 مرداد 1391 05:23 ب.ظ
همه پارت سیومم گذاشتن تو هنوز دومم نذاشتی گریه موکونما ...
Bahar باشه.....باشه.......!!!!!!!!!!!نکن خواهر من....داشتم قالبو جدولو آماده می کردم....!!!!!!
یکشنبه 22 مرداد 1391 03:36 ب.ظ
آجی ببخشید من سوال های مسخره میپرسم ولی چرکنویس یعنی چی؟؟؟؟؟
Bahar چرکنویس که می کنی کسی نمیتونه مطلبو بخونه....اکثرا رمز مطالب رمزدار و چرکنویس می کنن......چرکنویس تو وب دیده نمیشه...!!!!!!!!!!
یکشنبه 22 مرداد 1391 03:24 ب.ظ
میگم آجی میخوای منم یه قالب واسه وب درست کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Bahar نودونم.........هرجور راحتی....آجی جدولو الان میذارم ببین چه طوره...!!!!!!
یکشنبه 22 مرداد 1391 03:03 ب.ظ
میگم آجی میتونی واسه در باره وبلاگ عکس بذاری؟؟؟؟؟اگه میتونی بذاری قربون دستت یا به من بگو که خودم بذارم
Bahar میشه بزاری......آحه این یه مورد و دیگه بلد نیستم...!!!!!!!!
یکشنبه 22 مرداد 1391 02:59 ب.ظ
میگم بذارش اگه خوب بود که هیچی اگه بد بود عوضش میکنیم دوباره
Bahar باشه....!!!!!!
یکشنبه 22 مرداد 1391 02:54 ب.ظ
دستت درد نکنه آجی الان میرم تصویر کاربریا رو درست میکنم.
آجی هر چی عشخت موکوشه بذار
Bahar اوکی.......آجی اگه عکس قشنگتر داری بده.............راستی تو اون عکسه صورتاشون معلوم نیست......به نظرت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه نیست میگی چیکار کنیم؟؟؟؟؟
یکشنبه 22 مرداد 1391 02:49 ب.ظ
آجی یه سوال چرا وقتی مطلب میذاریم تصویر کاربری نمیاد؟؟؟؟؟؟
Bahar چون تو جزییات ارسال روش کلیک نمی کنین.......یه جایی داره نوشته ارسال تصویر کاربری......روش کلیک کنین....!!!!!!این قالبسازم تازه کشفیدم.....میگم اگه عکس زیرش تیره باشه چیزایی که نوشته معلوم میشه....آخه یه عکس باحال دارم....!!!!!!
یکشنبه 22 مرداد 1391 02:21 ب.ظ
قالبت خیلی تیرست آدم دپرس میشه ها پارت دیوم وبزار تا خفت نکردم
Bahar باشه دنبال یه عکس باحالم......اونم به روی چشم....!!!!!!
یکشنبه 22 مرداد 1391 08:37 ق.ظ
یعنی من تورومیکشم همه پارت دوم و گذاشتن تو هنوز نذاشتی اعصاب نذاشتی واسه من تو کهههههههههههههههههههههههههه
Bahar آجی گلم آرامش........آخه درگیرم دارم قالبو جدولو تدوین می کنم....!!!!!!
شنبه 21 مرداد 1391 10:36 ب.ظ
وا خاک عالم چرا؟...مگه داداشیم چشه؟
Bahar نودونم...!!!!!
شنبه 21 مرداد 1391 08:16 ب.ظ
واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
بهش نمیاد ... اوایل فکر کردم هیون و بیشتر دوست داره
Bahar اهکی......از اون خیلی بدش میاد...!!!!!
شنبه 21 مرداد 1391 09:16 ق.ظ
یعنی چی بیشتر؟
Bahar یعنی اسمش میاد قلبش دوهزار بار در ثانیه میزنه...!!!!!!
جمعه 20 مرداد 1391 08:19 ب.ظ
چرا پارت بعد و نمیزاری؟
Bahar میذارم گلم....چرا عصبانی؟؟؟؟؟؟؟؟جوش نیار...!!!!!!
جمعه 20 مرداد 1391 03:47 ب.ظ
1 پسترت خیلی مزخرفه
2داستانت هم به همین شدت قشنگه
3بشه ها کمک این الان منو موکوشونه
Bahar هوییییییییییییییی...آجی کوچولو.....!!!!!
جمعه 20 مرداد 1391 02:21 ب.ظ
واقعا با همین شدت؟
Bahar بیشتر...!!!!!!!!!
جمعه 20 مرداد 1391 01:54 ب.ظ
بهار جون شما دوست و هم کلاسیه ساینایی یه سوال داشتم واقعا اینقدر ساینا یونگ سنگ و دوست داره؟

راستی داستانتم خیلی باحاله فضا رو بامزه توصیف میکنی
Bahar میسی.....آره آجی...!!!!!
چهارشنبه 18 مرداد 1391 07:55 ب.ظ
تو مقدمه گفنی کاری که میخواد انجام بده رو بگه یعنی چی؟
Bahar یعنی شغلش پرفوسفر..!!!!!
چهارشنبه 18 مرداد 1391 03:30 ب.ظ
خیلی خوشمل بود....احساسات فوقعلاده بود....
Bahar ممنون...!!!!
چهارشنبه 18 مرداد 1391 01:05 ب.ظ
منظورت از کاری که میخواد انجام بده چیه؟؟؟
Bahar چی؟؟؟؟؟؟
یکشنبه 15 مرداد 1391 07:15 ق.ظ
Bahar میسی گلم...!!!!!!!!!
شنبه 14 مرداد 1391 04:59 ب.ظ
سلام بهارجون خیلی خوشمل بود منتظر پارت بعدی هستم
میسیییییییییییییی
Bahar میسییییییییی......اوکی آجی......آجی خصوصیتم گرفتیدم...!!!!!!
شنبه 14 مرداد 1391 01:31 ب.ظ
بسی زیاد خوجمل بود.....توصیفاتم عالی بود
میسیییییییییییی زیااااااااااااااااااااااااااااااد
Bahar مرسییییییییییییییییییییییی آجییییییییییییییی جوووووووووون...!!!!!!
شنبه 14 مرداد 1391 01:21 ب.ظ
خدا بده از این شانسا پارت بعد و زووووووووود بزاریا
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
Bahar بده خوب...!!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


فلسفه ساخت سرسره را فهمیدم.....می خواهند در کودکی به ما بیاموزند که تا چه اندازه صعود سخت و سقوط آسان است.......!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه نخود سبزای گل.......ما امیدواریم تو این وب لحظات دابل اسی خوبی رو تجربه کنید..........!!!!!!!!!!!
منو دوستام سعی می کنیم که تا سرحد امکان شما عزیزان در این وب بتونین از تک تک لحظاتتون به خوبی استفاده کنید.......................!!!!!!!!!
به امید بازگشت هرچه زودتر SS501.........بزن بریم......FIGHTING.......!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : ♥ShaDan♥
نظرسنجی
Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








Which One Do You Love More ?????♥








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Upload Music